انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

۳۳۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موسسه خیریه حمزه سیدالشهدا» ثبت شده است

شهید حسین جمعی 14

حسین آقا نگاه کن! اون ستاره که داره می درخشه، تویی! اون دوتا که کنار هم اند. اونی که سوسو می زنه، منم. گفته بودی می آم. من باور نکردم. هرچند که دیگه حالا حق ندارم باور نکنم. من که زیاد با تو نبودم که باور کنم همیشه با منی. دیگه دارم فکر می کنم بین اون حسین آقا که توی اون چند ماه دیدم، با این حسین آقا که یک عمره دارم باهاش زندگی می کنم، خیلی فرق وجود داره. تو بگو کدومش واقعی ترن. تو هم نگی، من می دونم این یکی واقعی تره. من همه ش حسش می کنم. همه ش سایه ی مهربونشو و روی دوشم احساس می کنم. همه جا هست و توی هر موقعیتی.

یادته اون روز توی حرم، اون حدیث زیبا از امام رضا(ع) که «در مقابل مشکلات و گرفتاری ها صبور باشید»؟ و اون شبی که اومدی به خوابم و من انگشتتو محکم گرفتم و قسمت دادم که باید بگی چی به درد آدم می خوره و تو خیلی آروم و آهسته توی گوشم نجوا کردی که: «مگه امروز توی حرم اون حدیثو نخوندی؟ تو خودت می دونی. به نگاهت اعتماد کن».

آه حسین آقا! من هیچ احساس تنهایی نکردم. همیشه تو با منی؛ مثل همیشه که با من بودی؛ مثل وقتی برای زهرا خواستگار اومده بود و جواب نمی داد. حتی منم هر چی می گفتم، فقط می گفت: «بابا باید اجازه بده».

من یک لحظه شک کردم. گفتم نکنه تو نیای. نکنه اینا همه خوابه و من خیالاتی شدم. اما وقتی توی عروسی زهرا شرکت کردی و با یه عطر بهشتی اونا رو متبرک کردی، نه من و نه هیچ کس دیگه نمی تونه بگه حسین آقا اینجا نیست. حالا نه من، نه زهرا، نه آقا رسول، نه در و دیوار این خونه، هیچ کدوم نبود تو رو احساس نمی کنیم. تو همیشه اینجایی. مثلاً الآن رو به روی من نشستی و داری دونه های تسبیحو نگاه می کنی و ذکر می گی.

صبح اذون می گی، هم صدا با موذن پیر شهر. کبوترات هر روزی پشت بوم خونه پرواز می کنن. یه روز یاکریم می آد روی ایوون لونه می کنه، یه روز گنجشک به شیشه ی خونه نوک می زنه، یه روز چند تا پروانه با هم روی سر زهرا می رقصند، یه روز... . این همه تو اینجایی. خیلی بیشتر از وقتی که مثلاً بودی!

بی بی همیشه تا یه شب پره می اومد تو خونه، می گفت: «آزارش ندید. شاید روح حسین آقا باشه...».

حالا هر روز و هر دم تو اینجایی. یک بار به شکل یک قاصدک، یک بار به شکل نسیم، یک بار به شکل خواب، یک بار به شکل اون درویش که صداش بوی ملکوت می داد، یک بار به رنگ صدای یک موذن پیر، و یک بار به شکل یک پرستو که بالش شکسته بود. تو همیشه اینجایی. همیشه.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۷
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 13

قاطرها از کمرکش کوه بالا می رفتند. دیگر ناله ی حسین شنیده نمی شد. چند دقیقه پیش، صدای ناله ای داشت دیوانه ام می کرد. دائم آب می خواست. داشت خورشید طلوع می کرد و خیلی زود صدای هلیکوپترها و هواپیماها بلند می شد. ما باید هرچه زودتر منطقه را ترک می کردیم؛ چون یک ساعت بعد از عملیات زمینی، بمباران منطقه شروع می شد. حالا صدای رود زلال زیر پایمان به وضوح به گوش می رسید. زلال که می گویم، ندیده می گویم. احساس می کنم صدای آب زلال با صدای آب گل آلود فرق می کند. انگار حسین هم این صدا را می شناخت و داشت ناله می کرد. خون زیادی ازش رفته بود. من فقط می دانستم او هم حسین است. حالا دیگر صدایی از او بلند نمی شد. سکوت بود و نسیمی که می وزید و صورت های ما را نوازش می داد. اگر در خانه بودم، بهترین هوایی بود که می توانستیم داشته باشیم.

قاطرها از کمرکش کوه بالا می رفتند. سایه ی بدن های پاک شهدا که بر روی قاطرها آرام گرفته بودند و ما نفس زنان دنبال قاطرها حرکت می کردیم، حس عجیبی داشت. تمام راه آمده را باید برگشتیم. سیزده روز را آمده بودیم برای چند ساعت و حالا باید سیزده روز بر می گشتیم شاید برای همیشه. هشت روز راه بود از سر مرز تا بارزان. محور بارزان با مسئولیت ابوالفضل، چهار روز تا محور قدس فاصله داشت. وظیفه ی ما ضربه زدن به دشمن از پشت سر بود. مسئول محور قدس، حاج حسین بود. اینجا همه اسم مستعار داشتند. نه ابوالفضل اسمش ابوالفضل بود، نه حاج حسین حاج حسین. من این ها را بعداً فهمیدم. کُردها پول می گرفتند و با ما همکاری می کردند. ما مجبور بودیم دشمن را در این منطقه سرگرم کنیم تا بچه ها در جنوب بتوانند مبارزه کنند. ما مجبور بودیم هفاد هزار نیرو را در مرز کردستان زمین گیر کنیم تا دشمن هم مجبور شود نیروهایش را تقسیم کند. اولین باری که ابوالفضل را دیدم، از ابهت و نیرویی که در نگاهش نهفته بود، متعجب شدم. نه زیاد می خندید، نه زیاد اهل حرف زدن بود. بیشتر ترجیح می داد تنها باشد.

آن شب قرار بود از سه محور به شهر دیرلوک عراق حمله کنیم. شب اربعین بود که به محور قدس رسیدیم. سیزده روز راه رفته بودیم. حتی از یک روستای ترکیه هم عبور کردیم. گاهی احساس می کردیم ممکن است از سوریه سر در بیاوریم. بچه های ژاندارمری به همراه تعدادی از دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) و ما که مثلاً تجربه ی بیشتری داشتیم. یکی دوتا از بچه ها حسابی نور بالا می زدند و ابوالفضل که دائماً نور بالا می زد. قرار بود روز را در غاری بگذارنیم و شب از سه محور به دشمن حمله کنیم. اولین باری که ابوالفضل با من حرف زد، صبح آن روز بود. زیر دیگ حمام را روشن کردم که زودتر از بقیه دوش بگیرم. دیگ، کنار چشمه ی آب بود و پتویی که مثلاً حمام. فقط کافی بود از دیگ آب برداری و بریزی روی سرت و حال کنی. دیگ را که روشن کردم، او را دیدم که از نُک قله مثل نقطه ای در حال پایین آمدن است. ابوالفضل بود. وقتی نزدیک شد، از همان بالا گفت: «دستت درد نکنه بچه! دیگو برای ما روشن کردی؟ خواستم بگم نه، گفتم آره». بعد در حالی که خجالت می کشیدم توی چشماش نگاه کنم، با خودم گفتم ای بابا، اینم که نوربالا می زنه. دو تا حسین، یک ابوالفضل. به عباس حاتمی گفتم: «دو تا حسین، یک ابوالفضل».

گفت: «چی؟»

گفتم: «هیچی».

عباس رَمَق نداشت. قاطرها را هِی می کرد و از کمرکش کوه بالا می رفت. دوباره گفت: «چی گفتی؟»

گفتم: «هیچی».

من با ابوالفضل نبودم؛ ولی می گفتند زیر پای آن ها نارنجک انداخته اند و ابوالفضل در جا شهید شده. حسین هم به شدت زخمی شده بود و ما که بلد نبودیم خون مجروح را بند بیاوریم، فقط آن ها را حرکت دادیم و با خود آوردیم. کُردها می گفتند رهایشان کنید و یک ساعت دیگر هلیکوپتر ها می آیند. عباس، ابوالفضل را به دوش گرفته بود و دائم می گفت: «فردا جواب زهرا رو چی بدم!» اشک می ریخت و بدن خون آلود ابوالفضل را به خود می کشید. دوباره گفتم: «دوتا حسین، یک ابوالفضل».

عباس دوباره گفت: «چی گفتی؟»

گفتم: «شب اربعین دو تا حسین شهید شدن، یک ابوالفضل».

عباس خودش را رساند به قاطر حسین و ناله کرد: «حسین جان! حالت خوبه داداش؟ حسین! حسین ما رو تنها نذار. حسین جان، پاشو! حسین ما داریم می رسیم»

و لابد منظورش سیزده روز بود.

حسین دیگه ناله نمی کرد. دیگر آب نمی خواست. صدای آب زلال از ته دره به گوش می رسید. معلوم بود آب زلال است. عباس نشست. حاج حسین نهیب زد: «پاشو عباس! الآن هلیکوپترها می آن».

و عباس بلند شد؛ در گرگ و میش صبح، با شانه های لرزان. من دوباره گفتم: «دوتاحسین، یک ابوالفضل».

عباس به من نزدیک شد و در حالی که بلند بلند گریه می کرد، گفت: «سه تا حسین».

من هم به گریه افتادم و گفتم: «نه! ببین! دوتا حسین، یک ابوالفضل».

عباس می لرزید و گریه می کرد. به من نزدیک شد و گفت: «بچه! بذار یه رازی رو برات بگم. اسم واقعی ابوالفضل، حسینه؛ حسین جمعی. حالا بگو باز دو تا حسین، یک ابوالفضل».

من حساب کردم شب اربعین سه تا حسین دادیم. بعد گفتم: «عباس! تو که حسین نیستی؟»

گفت: «اگه بودم که نبودم!»

ـ پس حاج حسین چی؟

ـ خوب، اگه بود که نبود!

من شاید قانع شدم، شاید نشدم. به هر حال، من هم نبودم؛ وگرنه نبودم.

قاطرها به یال رسیده بودند که صدای بمباران دیرلوک به گوشمان رسید. صبح داشت از راه می رسید.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۱
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 12

آن شب به شدّت حسینی بود. ابوالفضل خوش بیان(حسین جمعی)، با نوای دلکش و تأثیر گذارش چنان حسینی سوخت و حسینی خواند که طوفانی در دل ها به پا کرد.

با دعای کمیل ابوالفضل، حال و هوایی در قرارگاه به پا می شد که تا مدّت ها احساس سبکی دل نشین و خاصی در بچه ها به وجود می آمد. آن شب با هم کنار صخره ی مشرف به شهر قرار داشتیم. من مخالف محور سوم بودم و اعتقاد داشتم با حمله از دو محور، به طور خودکار، مرکز شهر هم منهدم خواهد شد؛ ولی اصرار و پا فشاری ابوالفضل برای حمله از محور سوم، باعث شد به طور جدی بحثمان شود. قرار نبود با هم زیاد بحث کنیم. مخصوصاً جلو نیروها که اصلاً. به همین خاطر، این صخره را برای بحث های جدی برگزیده بودیم.

نمی دانم چند دقیقه؛ فقط نشسته بودیم و چراغ های شهر را که یکی یکی خاموش می شدند، از آن دوردست خلوت و سرد، تماشا می کردیم و دور از تمدن و روشنایی، در دل تاریکی، تنها با نور فانوس ها گفت و گو داشتیم. انگار قرار نبود ابوالفضل چیزی بگوید. چهره ی نورانی و جذابش در زیر نور ماه می درخشید و رنگ مهتابی گرفته بود. سکوت، طولانی شده بود. در پی بهانه ای، گفتم: «امشب حسابی امام حسین(ع) را گرفتار کردی و پایِ رو گذاشتی! چه خبره؟ نکنه قراره ما رو تنها بذاری؟!»

ابوالفضل، باز چند دقیقه ای سکوت کرد. بعد گفت: «نگاه کن! باز هم چند تا چراغ خاموش شد. همه دیر یا زود می خوابند. تا چند دقیقه دیگه فقط چراغ کوچه ها و خیابون ها روشن می مونه».

ـ مهم اینه که ما بیداریم و قراره فردا حسابی آتیش به پا کنیم. اونم از سه محور. همون طوری که تو می خواستی.

بلند شدم و به راه افتادم؛ اما با صدای ابوالفضل، میخکوب شدم.

ـ حاج حسین! امشب از امام حسین(ع) اجازه ی محور سوم رو گرفتم.

برو بخواب و خیالت راحت باشه.

بلند شد و رفت و من هنوز ایستاده بودم رو به دشتی که پیش رو بود و کوهی که پشت سر.

ابوالفضل، درست فکر کرده بود. محور سوم که مرکز شهر بود، اخیراً توسط نیروهای بعثی تجهیز شده بود و تعداد زیادی از نیروهای ارتش بعث در آن جا مستقر بودند. حمله ی ما به دو محور کناری باعث می شد بعثی ها به سرعت هوشیار شوند و نیروهای ما را قلع و قمع کنند. ابوالفضل و نیروهای تحت امرش، با فدا کردن خودشان ضمن نابود کردن نیروهای بعث، موفقیت عملیات را تضمین کردند. ما به راحتی به هدف های از پیش تعیین شده رسیدیم؛ ولی هنوز صدای تیراندازی از مرکز شهر به گوش می رسید. وقتی به مرکز شهرک دیرلوک رسیدیم، بعثی ها یا کشته شده بودند، یا گریخته بودند. در بین نیروهای ابوالفضل، وِلوِله ای بود. ابوالفضل به همراه یکی از هم رزمانش کیلومترها دورتر از مرز ایران و نزدیک مرز سوریه به آسمان پر کشیده بود. او اجازه ی حمله به محور سوم را از سالار شهیدان گرفته بود. بچه ها می گریستند و ابوالفضل را در پتویی می پیچیدند. قاطرها سرگِرانی می کردند و قصد گریختن داشتند. به سختی دو شهید و یک زخمی به جا مانده از عملیات را بر روی قاطر ها سوار کردیم و به سرعت به سمت مرز ایران به راه افتادیم. هنوز خبری از صبح نبود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۶
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 11

حالا می فهمم این راه رفتن مرغی به درد چه مواقعی می خوره. الآن دو ساعته که داریم مرغی راه می ریم. ابوالفضل، تفنگشو حمایل کرده به پشتش و جلو همه داره مرغی راه می ره و ما دنبالش. دست شویی دارم وحشتناک. مدتیه سنگر های عراقی ها توی تاریکی شب، مثل هیولاهای سیاه از دور به ما نزدیک می شن. یا نه، ما به اونا نزدیک می شیم. ابوالفضل دستشو بلند می کنه. توقف می کنیم. ابوالفضل دراز می کشه. چیزی نمونده به سنگر برسیم. سینه خیز می ریم. به ردیف تانک ها و نفربرها می رسیم. یک سرباز عراقی به ما نزدیک می شه. ما بی حرکت می شیم. می آد جلو و جلوتر. حالا روی سر ابوالفضل وایستاده. من حتی از برق زدن چشمام می ترسم و می بندمشون. چند ثانیه بعد، سرباز بر می گرده و ما به رفتن ادامه می دیم. به تانک ها که می رسیم، می ریم داخل ردیف تانک ها. من سایه به سایه ابوالفضل می رم جلو. کنار تانکی که ما پشتش قایم شدیم، دو تا عراقی مشغول صحبت هستند. ما حرفاشونو با شفافیت تمام می شنویم. ابوالفضل، تعداد تانک ها و نفربر ها رو یادداشت می کنه. بعد، زاویه ها رو ثبت می کنه. با اشاره به من می فهمونه که سر جام وایستم. خودش سینه خیز از زیر پای سربازای عراقی می ره داخل سنگر فرماندهی عراقی ها. دل شوره افتاده به جونم. به شدّت دست شویی هم دارم. ده دقیقه... یک ربع... بیست دقیقه... دیگه ناامید شدم. زمان از خاطرم رفت. ناگهان یک نفر از پشت سر، دهنمو گرفت. هرچه دست و پا زدم، نتونستم خودمو از دستش نجات بدم. دهنشو به گوشم نزدیک کرد و گفت: «منم؛ ابوالفضل».

آروم شدم. تا پشت خاکریز، سینه خیز رفتیم. همه ی بچه ها برگشته بودند؛ صحیح و سالم. باز، با پشت خم؛ و باز به دو و سرعت رسیدیم به خاکریزای خودی. سرمونو که آوردیم بیرون، یه ردیف گلوله خاک های روی خاکریز رو پاشید به اطراف و مارو مجبور کرد پشت خاکریز پنهان بشیم. نیروهای خودی مارو شناسایی کرده بودند و دست بردار نبودند. منورهای عراقی هم پیداشون شد و گلوله بود که روی سرمون می ریخت. نمی تونستیم از جامون تکون بخوریم. بین خط دشمن و خط خودی گیر افتاده بودیم. از دو طرف مارو گرفته بودند زیر گلوله. هر لحظه هم شدیدتر می شد. این همه مدّت رفتیم و برگشتیم، خون از دماغ کسی نیومد؛ حالا داشتیم دستی دستی کشته می شدیم. فرمانده گفت: «یه نفر باید بره به جلو، دلشو بزنه به دریا».

تا ما به خودمون بیایم، لباسشو درآورد و با زیرپیرهنی سفیدش پرید اون ور خاک ریز و زیر آتیش سنگین دشمن و فریاد زد: «نزنید! نزنید! ما ایرانی هستیم. ما خودی هستیم».

نگاه که می کردی، گلوله های تیربار، زیر پای ابوالفضلو شخم می زد و او مثل لی لی بازی به زمین و آسمون می پرید. حتی یک گلوله می تونست کار فرمانده ما رو یکسره کنه. حسین داد زد: «بابا، من ابوالفضل خوش بیانم».

یکهو صدای گلوله های خودی قطع شد. عراقی ها هم آروم شدند. یک صدا در دل شب پیچید.

ـ دستاتونو بذارید روی سرتونو بیاید جلو.

حسین جلو و ما دنبالش راه افتادیم. چند دقیقه بعد، دست بسته جلو سنگر فرماندهی روی دو زانو نشسته بودیم. فرمانده که از سنگر بیرون اومد، داد زد: «دستاشونو باز کنید. ابوالفضل خوش بیان کیه؟»

ابوالفضل بلند شد. فرمانده اونو در آغوش گرفت و گفت: «چه طور بود؟»

ـ خیلی عالی! اوضاع از اونی که فکر می کردم، جدی تره.

و با فرمانده رفت. سوار جیپ فرماندهی شدند و رفتند. ما پونزده کیلومتر از خط خودمون دور افتاده بودیم. البته ما رو شناسایی به این سمت کشیده بود و در تمام این مدت، ابوالفضل می دونست ما رو داره به کجا می بره. پیرمردی داد زد: «رزمنده اسلام! بفرما چایی!»

من داد زدم: «برادر! دست شویی کجاست؟»

جماعت زدند زیر خنده و پیرمرد به سمت عراقی ها اشاره کرد.

من مردد بودم و ابوالفضل با جیپ فرماندهی توی دل تاریک شب محو شده بود. تازه کار او شروع شده بود و ما باید می خوابیدیم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۱
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 10

طغیان سهمگین رودخانه و موج های بلندش تا زیر سبد حامل می آمد. یک طناب ضخیم، سبد بزرگ را آویزان نگه می داشت و یک طناب دیگر، سرتاسر عرض رودخانه را طی کرده بود. یک نفر طناب را از آن سمت رودخانه می کشید و سبد به سمت طرف دیگر رودخانه حرکت می کرد.

این، تنها راه عبور ما بود. بعضی روزها چندین نفر منتظر عبور از رودخانه با سبد بزرگ بودند. غیر از نیروهای نظامی، خود اهالی محل هم تنها راه ارتباطشان همین مسیر صعب العبور بود.

آن روز با چند نفر از بچه ها برای شرکت در یک شناسایی مهم، عازم منطقه بودیم. بعد از عبور از ارتفاعات پر شیب و خیس، که از باران شب گذشته به شدت خیس بود و عبور را مشکل می کرد، به حاشیه ی رودخانه بزرگ رسیدیم؛ اما قبل از عبور متوجه شدیم یک خانواده ی کُرد، قصد عبور از رودخانه را دارند. ابوالفضل به بچه ها گفت: «کنار بایستید که دستپاچه نشوند. ممکن است با حضور ما قدری عجله کنند و آسیبی ببینند».

ما یک کناری روی صخره نشستیم؛ به گونه ای که انگار هیچ عجله ای برای عبور نداریم. درحالی که زمان برای ما به شدّت مهم بود.

چند مرد همراه خانواده ی کُرد از رودخانه عبور کردند و از آن طرف، مشغول حرکت دادن سبد بزرگ شدند. ما نشسته بودیم و طغیان رودخانه را تماشا می کردیم. با خودمان فکر می کردیم اگر کسی در آب بیفتد، حتی بدنش هم پیدا نخواهد شد. ناگهان صدای فریادی شنیدیم. نگاهمان چرخید به سمت طناب حامل. یک بخش طناب، پاره شده بود و یک زن و یک کودک، بین زمین و آسمان آویزان بودند و فریاد می زدند. ما هنوز داشتیم به اتفاقی قرار بود بیفتد فکر می کردیم. کُردهای آن طرف رود، به سرزنان، این طرف و آن طرف می دویدند و سردرگم بودند که در این وضعیت عجیب چه باید بکنند. ناگهان با چشمان حیرت زده، فرمانده را دیدیم که به طناب حامل آویزان شده است و طنابی به کمر بسته و به سختی به سمت سبد می رود. فریاد کُردها و ما، در هم آویخته بود. یکی از بچه ها داد زد: «آقا ابوالفضل، مواظب خودت باش!»

و کُردها فریاد می زدند: «یا ابوالفضل! ... یا ابوالفضل!»

ابوالفضل، یک آن نزدیک بود سقوط کند. نفس در سینه های ما حبس شده بود و دیگر کسی فریاد هم نمی زد. حتی زمزمه هم نمی کرد. اما ابوالفضل توانست خود را جمع و جور کند و به سبد نزدیک شود. با کمک زن کُرد که در عین حال، کودکش را در آغوش گرفته بود، سبد را به طناب بست و از همان راه برگشت. وِلوِله ای راه افتاده بود در بین گروه کُردها و چه غوغایی در دل ما به پا شده بود!

بعد از عبور ما از رودخانه، کُردها در آن طرف، کاک ابوالفضل را با عشق و علاقه در آغوش گرفتند. اگرچه لطمه ی زیادی به عملیات شناسایی ما خورد و کمی دیر به منطقه عملیاتی رسیدیم، ولی مگر ما جز با هدف نجات دادن انسان ها آمده بودیم. پس از این که از عملیات برگشتیم، به هر جا پا می گذاشتیم، صحبت از ابوالفضل بود. این ماجرا بر روی رابطه ما و کُردها تأثیر عجیبی گذاشت. البته کُرد از قبل هم با ابوالفضل ارتباط بهتری داشتند. فرمانده قرارگاه رمضان می گفت: «کُردها حتی ابوالفضل را از من هم بیشتر تحویل می گیرند».

ابوالفضل، رویه ی خاصی داشت. همیشه به خودش می رسید و لباس هاس تمیز می پوشید. از نوار فشنگ های چرمی استفاده می کرد و حسابی آن را برق می انداخت. شال و شلوارش قیمتی بود. کُردها هم به نظم و ظاهر خیلی اهمیت می دادند. به همین خاطر، بیشتر دوست داشتند او را فرمانده صدا بزنند تا بقیه را. ابوالفضل برایش فرقی نمی کرد. کلاً آدم منظمی بود و کُردها هم خیلی دوستش داشتند و احترام زیادی برایش قائل بودند.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۱۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 9

این سنگر انفرادی برای چهار نفر، نوبره. بیشتر به لونه ی خرگوش می مونه تا سنگر. چمباتمه زدیم و سرا تو زانو. بیرون گلوله بارونه. عراقیا شخم میزنن و میان جلو. شایدم کلاً رد شدن از جلو ما و این آتیش خودیاست روی سرما. برای ما که هم باید از دست آتیش دشمن فرار کنیم، هم آتیش خودی جنگ یه جور دیگر است. ابوالفضل توی این اوضاع شوخی می کنه. تو نمی دونی خندیدن درحالی که سرت بین دو تا زانوت گیرکرده، چه قدر سخته. کلی خندیدیم و کلی گرد و غبار رفت توی سینه هامون. دیگه خسته شدیم. نمی تونیم بیایم بیرون، این وری هستیم یا اون وری. بیرون نمی آیم. همون طور میگیم و می خندیم. کسی فکر نمی کنه آیا بعداً مطرح ترین فیزیوتراپ ها می تونن این بدن دولا سه لا رو به حال اولش برگردونن یا نه! بی هوا، ابوالفضل می گه: «یه دختر دارم اسمش زهراست. مثل فرشته هاست. شیرین زبون، مهربون، عزیز بابا. الآن که بهش فکر می کنم، می بینم چه قدر دلم براش تنگ شده. من از کی به ایران نرفتم؟»

می خنده. می خندم. اما توی همون حالت دولا سه لا با خودم عهد می کنم اگه خدا بهم یه دختر داد، اسمشو بذارم زهرا. میگم: «از بس توی این چند روز گفتی زهرا، منم می خوام یه زهرا داشته باشم».

ـ داشته باش. کی حسوده؟ اگه مردش بودی، یا علی!

ـ دعا کن از این خراب شده بریم بیرون، برای خودم آستین بالا می زنم.

ـ طفلک! کسی نیست برات آستین بالا بزنه؟

یک گلوله ی توپ، درست می خوره جلو سنگر. دهان همه ی ما پر از خاک میشه. همدیگه رو نمی بینیم. گلی لزج از گوشه دهنم بیرون می ریزه. دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوم جز صدای حسین.

ـ زهرا داره گریه می کنه... مرتضی آروم خوابیده... اگر مردشی بسم الله!... خودم برات آستین بالا می زنم...

حالا من یه دختر دارم که توی فامیل به خاطر اسمش جنگه. از دیشب که شهید جمعی رو خواب دیدم راست توی چشم من وایستاد و با اون چشم های آبی زل زد توی صورت من و گفت: «قولت یادت نره؛ زهرا»، از خواب و خوراک افتادم. توی فامیل ما تنها اسمی که به ذهن کسی نمی رسه، زهراست.

خواهرخانومم یک کلکسیون اسم آورده که بعضیاش بی شباهت به اسم هیولاهای افسانه ای نیست. بعضی از اسم ها آدمو یاد پیشی های خارجی میندازه و بعضی از اسم ها هم باکلاسه. هر کسی برای خودش یک ایده داره و حاضر نیست کوتاه بیاید. دعوا بالا میگیره. صدای بچه بلند می شه؛ اما کسی گوشش بدهکار نیست.

یکی داد می زنه: «آتوسا».

یکی داد می زنه: «ویشکا».

یکی داد می زنه: «شیلا».

یکی اعتراض می کنه و میگه: «اون که اسم کلاغ سندباده!»

یکی جواب میده: «برو ببینم! کلاغ سندباد اسمش شیناست نه شیلا».

ـ نوشابه از همه بهتره.

ـ چه طوره بذاریم کوکاکولا؟

یکهو از دهنم می پره: «قرعه بذاریم».

همه میگن: «موافقیم».

کاغذ می آریم. هرکس اسم مورد نظرشو روی کاغذ می نویسه و میندازه وسط.

یک عالمه کاغذ. خانومم میگه: «بذارید مادر دختر کاغذ رو بداره» و دستشو دراز می کنه به سمت کاغذ های مچاله شده. عرق سردی روی پیشونیم نشسته. دستش می چرخه روی کاغذها و یکی رو بر می داره و باز می کنه و می خونه: «زهرا».

من دستمو بلند می کنم و می خندم.

یکی دو نفر داد می زنند: «قبول نیست. دفعه ی اول قبول نیست. دوباره قرعه می کشیم».

کاغذ رو دوباره می ندازیم توی کاغذا. خواهر خانومم که بیشتر اسم ها از کتاب اون در اومده، داد می زنه: «این بار من ور می دارم».

دستش می چرخه و می چرخه و یه کاغذ بر می داره. من دارم نقشه می کشم اگه زهرا نباشه، شاکی بشم و اعتراض کنم و قرعه رو به هم بزنم که خواهرخانومم با بهت و اعتراض می خونه: «زهرا». بعد، خودش داد می زنه: «تا سه نشه، بازی نشه».

این بار دست من روی کاغذ های مچاله شده می چرخه. دوباره عرق روی پیشونیم نشسته. دستام می لرزه. یک کاغذ مچاله شده رو بر می دارم. می خوام بازش کنم که خانومم داد می زنه: «بازش نکن. من اسمشو گذاشتم زهرا. دیگه نمی خوام حرفی توش باشه. بازش نکن خواهش می کنم!»

می گم: «صلوات بفرستین».

ـ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

زهرا رو بغل می کنم. می بوسمش و می برمش توی حیاط. خورشید چشماشو می زنه. یکهو چشمم به کاغذ مچاله شده ی توی دستم می افته. گوشه ی کاغذ و باز می کنم. زهـ... .

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۱۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 8

هایس جلوش ترمز زد. تازه کف ماشینشو موکت کرده بود. حسین، مثل همیشه باوقار و آراسته، سر خیابون وایستاده بود و بقچه ی لباسای فرم دستش بود. همیشه همین جور بود. ما چند نفر بودیم که با هم توی سپاه واحد بسیج منطقه ۴ کار می کردیم. کی می دونست حسین چه کاره بوده. اینجا راننده مسئول آموزش بود. کی فکر می کرد رسمی سپاهه. هرکس کار زمین مونده ای داشت، می داد حسین انجام بده. گاهی وقتا می دیدی آستیناشو زده بالا و با عشق و علاقه داره پیکان آبی رنگ آموزشو می شوره. چنان تمیز که انگار ماشین خودشه. بعضی وقتا نامه هارو ثبت می کرد. گاهی زمینو جارو می کرد و ما که می پرسیدیم منطقه چیکار می کردی، با لهجه خودمونی می گفت: «اِ! کف ماشینه، فرش کردن. نه اینجوری نیمیشه. فرش، خاکی مِرَه».

برگشت کفشاشو درآورد و زد زیربغلش و پابرهنه پرید توی ماشین. صدای خنده بچه ها خیابونو پر کرد. این قدر خندیدند که اشک توی چشماشون جمع شد.

نزدیکای ظهر، فرمانده اومد گفت، دنبال یه محافظ برای اعزام به تهرانه. چون کسی دم دست نبود، به حسین گفتیم برو یک کلاش تحویل بگیر برای محافظت از بسیجی های عشایر. حسین گفت: «مشکل با یه کلت حل نمیشه؟»

ـ برو یک کلاش تحویل بگیر!

رفت تحویل گرفت. کل مقاومتش در برابر فرمانده، همین اندازه بود. توی سفر طولانی مدت تهران، کلاش دائم توی دستش بود. خیلی اذیت شد؛ به طوری که همه ما از طرح کلاش پشیمون شدیم. اما حاضر نبود اسلحه رو به کسی بده.

ما با هم ارتباط داشتیم. همیشه حسین را به عنوان یک نیروی فعال می شناختم. حتی یک بار حاج آقا عطایی، امام جمعه وقت طرقبه گفت، بسیجی ها رو جمع کنیم بریم میامی. شب، حسین گفت بیا یه رزم شبانه و حرکت در شب داشته باشیم. قبلاً رفته بود همه چیزو بررسی کرده بود. من داشتم برای بچه ها توضیح می دادم رزم در شب چه خصوصیاتی داره که حسین گفت: «بگو از همین الآن رزم شبانه شروع شده».

من گفتم: «از همین الآن رزم شبانه شروع شده. صلوات بفرستین».

همه صلوات فرستادند. حاج آقا عطایی بلندتر از همه.

با عصبانیت گفتم: «مگه من نگفتم سکوت شبو نشکنید».

همه خجالت زده شدند. حاج آقا عطایی بیشتر از همه. حسین پرید وسط که: «حالا دعوا نکنید. یه صلواتی بفرستین تموم شه».

باز هم چند نفری صلوات فرستادند. خنده بازاری شد که بیا و ببین.

حسین زیاد با ما دوام نیاورد. اصلاً پابند این خاک نبود. یک روز رفت بدون این که ما بدونیم اصلاً چه کاره است. یه روز حاج باقر زنگ زد که حسین شهید شده. گفتم: «کدوم حسین؟»

گفت: «حسین جمعی شهید شده؛ بیا».

اون شب، یک آن بی بی رضوان گفت من باید برم معراج شهدا.

گفتیم: «آخه این وقت شب اونجا بسته است. تازه فردا شهیدو می آرن».

بی بی رضوان خیلی محکم بود. ما مات و مبهوت بودیم. خیلی محکم رو کرد به باقرآقا و گفت: «من باید حسین آقا رو ببینم. فردا خیلی ها خیلی چیزا از من می پرسن؟ همین الآن هنوز نیومده، خیلی ها می گن چشماشو در آوردن، ناخوناشو کشیدن، مثله ش کردن. من باید ببینمش؛ هر جوری شده. اگه نیاید، خودم می رم».

ساعت دوازده بود. راه افتادیم؛ من و باقر آقا و خانومم بی بی رضوان، مسئول معراج، درو باز نمی کرد. می گفت: «برای من مسئولیت داره. این کار، غیر قانونیه. تازه، شما مگه می تونین ساکت بمونید. باز کلی سرو صدا راه می افته و من باید جواب صد نفرو بدم».

کلی باهاش حرف زدیم و قول دادیم گریه نکنیم.

به بی بی رضوان گفتم:«حسین آقا اونجوری که شما فکر می کنی نیست. فقط خودتو کنترل کن».

تابوت حسین آقا رو که آوردن، ما فقط یک لحظه تونستیم بهش نگاه کنیم. منقلب شدیم و هر کدوم رفتیم یک گوشه برای خودمون گریه کردیم. اما بی بی رضوان نشست سر تابوت و به ما گفت: «منو با حسین آقا تنها بذارین».

بی صدا گریه می کرد و لباسای حسین رو وارسی می کرد. ما از دور می دیدیم که بدن حسین توی دستای بی بی رضوان بود. بدنی که مدت ها از پر کشیدن روحش گذشته بود و توی این مدت، هر لحظه داشت متلاشی می شد. حتی جورابا رو از پای حسین در آورد. ناخوناشو یکی یکی وارسی کرد. بعد دوباره جوراباشو پاش کرد. لباساشو مرتب کرد. چند دقیقه باهاش صحبت کرد و بعد بدون این که به ما چیزی بگه، از در معراج خارج شد. ما هم دنبالش راه افتادیم.

روز بعد، توی طرقبه غوغایی بود. بغض من ترکیده بود و گریه ی تلخم متوقف نمی شد. من از شهادت حسین این قدر دلخور نبودم که از نشناختنش دلم می سوخت. حسین مدت ها مسئول پدافند هوایی کردستان بود و زمانی که از پیش ما رفت، مسئول محوری برون مرزی شده بود. بعد برای ما ماشین می شست و زمین جارو می کرد و نامه ثبت می کرد. من کجا و حسین کجا! خدایا چرا باید به یک نفر این همه لطف داشته باشی!

مزار شهدا پر از جمعیت بود. شهید جمعی روی دست هم رزمانش که اونو کیلوکتر ها با خودشون آورده بودند، به آرومی حرکت می کرد. بی بی دوست داشت باز هم حسینشو ببینه؛ ولی دیگه نمی شد. مردم نمی گذاشتند. من گم شدم. نفهمیدم کجا هستم. رها بودم. سبک بودم. احساس کسی را داشتم که سال های سال، گم شده ای داشته حالا دیده اون گمشده در تمام این سال ها کنارش بوده و حالا دیگه نیست. من در حسرت تلخ دیروزم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۹:۵۶
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 7

کیهان! تو حالا کلاس دوم راهنمایی هستی. شکر خدا سالمی و درسات حسابی خوبه و... . پس وقتشه کم کم قصه هایی رو برات بگم که تا حالا نگفتم. این قصه اصلاً تخیلی نیست. نزدیکای دم فرنگ، بعد از سراشیبی قلعه، باغات زیر شهرداری شروع می شه و تا بند گلستان ادامه پیدا می کنه. از ایستگاه که سرازیر شدم، بعد باغ مایان، رو به روی باغ گل کارا روی تپه های حاشیه خیابون، خونه باقرآقا بود. یک بار با دایی جون رفته بودم. روز قبل از مامان شنیدم باقرآقا از جبهه برگشته، بدون این که نشون بدم حواسم پرت این چیزاست، خم شده بودم روی کتاب فارسی و داشتم به یه راهی برای فرار فکر می کردم. آقا جون اگه می فهمید چه نقشه ای دارم، پوست از سرم می کند. مامان نهایتش اعصابش بهم می ریخت، اما آقاجون... . نباید اونا می فهمیدن.

نصفه شب از اتوبوس پیاده شدم. راننده که گفت«بلیت»، گفتم: «همکاریم. من پسر آقای مصورم».

راننده خندید و گفت: «آقاجون چطوره؟»

ـ خوبه. سلام می رسونه.

ـ کلاس چندمی؟

ـ اول راهنمایی.

و جواب این سوألشو که این وقته شب اینجا چیکار می کنی، ندادم و زدم به دل تاریکی و رفتم به طرف نور روی تپه که لابد خونه باقرآقا بود.

در که زدم، چند دقیقه ای گذشت که باقرآقا سرفه کنان درو باز کرد. منو که دید، با تعجب پرسید: «محمد؟... تو اینجا چی کار می کنی؟ این وقته شب...».

گفتم: «دایی جون زنگ زده گفته، خواستی برگردی، منو با خودت ببر».

ـ کجا تو رو با خودم ببرم؟

ـ باختران.

ـ خود دایی جونت گفته؟

ـ آره! به جون خودم! اون روز زنگ زد گفت، به باقر آقا بگو اومد باختران، تو رو با خودش بیاره.

ـ خیلی خب! ولی باید به فکر تهیه بلیط باشی. چون من امریه دارم و نیاز نیست بلیط تهیه کنم. فردا ساعت چهار، سر خیابون منتظر من باش. حالا بیا تو.

ـ باید برم. آقاجونم منتظرمه. می شه شما برام بلیط بگیرین، من پولشو بدم؟

ـ چرا نمی شه؟

و باقر آقا رفت و من از این همه دروغ، خجالت زده برگشتم. حالا پول بلیط رو از کجا تهیه کنم؟! کاش شرکت واحد تا باختران هم خط داشت و می شد سوار شم و آخر خط بگم همکاریم... . ولی حیف که باید سوار قطار بشیم و... .

همسایه ی رو به رویی. زهرا خانم. خدا کنه زهرا خانم پول داشته باشه!

شب تا صبح خوابم نبرد. صبح، دلمو زدم به دریا و رفتم در خونه ی زهرا خانم و در زدم. زهرا خانم اومد دم در. سلام کردم و گفتم: «زهرا خانوم! دارین یه صد تومن به من بدین برم خرید کنم؟ مامانم نیست، مهمون داریم. مامانم که بیاد، می آم پولتونو می دم».

زهرا خانم رفت و برگشت و گفت: «من پنجاه و پنج تومن و دو زار بیشتر ندارم. با این همه پول می خوای چی بخری؟»

پولو گرفتم و در حال دویدن به سمت خیابون، داد زدم: «مامانم بیاد، پولتونو می دم».

عصری سر قرار با باقر آقا، یک ساعت زودتر وایستاده بودم که یکی از عموهام از در اومد. فرار کردم رفتم پشت درخت گردوی کنار باغ قایم شدم. سرمو آروم از پشت درخت بیرون آوردم که دیدم باقر آقا جلوم ایستاده. با دستپاچگی از پشت درخت پریدم بیرون و گفتم: « فکر کردم یه مار داره دیوار بالا می ره ...».

ـ کو ساکت؟

ـ دایی جون گفته بیا اینجا همه چیز هست.

به هر حال با باقر آقا رفتیم راه آهن، بلیت گرفتیم و رفتیم تهران و ترمینال غرب و از اونجا با اتوبوس رفتیم باختران. وقتی رفتیم توی پادگان، تا چشم دایی جون به من افتاد، گفت: «تو اینجا چیکار می کنی؟»

من برای اینکه پیش باقر آقا ضایع نشم، گفتم: «دایی جون! خودت گفتی بیا!»

دایی جون روشو برگردوند سمت باقر آقا و با عصابنیت گفت: «به پدر مادرش گفتی ورداشتی آوردیش؟ آخه چرا این کارو کردی؟ یه الف بچه رو ورداشتی دنبال خودت راه انداختی آوردی...».

من که دیگه گوش نمی دادم و رفته بودم تو خط ضد هوایی ها و توپ ها و چیزایی که فقط توی تلوزیون دیده بودم. وقتی برگشتم به سمت دایی جون، باقر آقا رفته بود.

دایی جون آروم شده بود. خیلی زود آروم می شد. منو بغل کرد و بوسید. بعد در حالی که در تویوتا رو باز می کرد، گفت: «بپر بالا. باید بریم زنگ بزنیم خونه همسایه هاتون که مامان و باباتو خبر کنیم. بعد با هم باید بریم سرکشی. ببین چه بلایی سر من آوردی!»

اول رفتیم گیلان غرب. روی تپه توپی بود که مسئولش دایی جون بود. ساعت دوازده رسیدیم و من خیلی زود خوابم برد. صبح ساعت پنج، دایی جون منو بیدار کرد که «پاشو! می خوایم بریم». هوا گرگ و میش بود که راه افتادیم و شب رسیدیم سومار. اونجا یک توپ پدافند هوایی ۲۳ بود که مسئولش دایی جون بود. چند نیرو هم اونجا بود که از وضعیت آب و تدارکات ناراضی بودند. دایی جون به حرفشون خوب گوش داد. یک بسیجی هم اونجا بود، هم قد من. ولی خوب سنش بیشتر بود. یک دست لباس از اون بنده خدا گرفت و به من داد به من پوشیدم و شدم بسیجی بی نام و نشون و بی پرونده و عنوان... . اما از روی لباسم کلی اعلان و شعار نوشته بود. از ورود ترکش ممنوع تا الله اکبر و... .

مقصد بعدی ما پایگاه ابوذر بود که دایی جون یک دفتر داشت. دو سه روز اونجا بودیم. بعد خبر رسید که قراره بسیج توی خط خسروی، یک توپ جدید مسقر کنه. اول قرار بود دایی جون منو با خودش نبره. صبح زود تا صدای در اومد، بیدار شدم و دویدم بیرون. دایی جون گفت، «می خواستم برم دستشویی»؛ ولی من دیگه نخوابیدم و دنبالش راه افتادم. دیروز که با مامان تلفنی صحبت کردیم، مامان خیلی عصبانی بود و گفت بابات تو رو می کشه. به دایی جون هم گفت: «بفرستش هر طور شده بیاد». که دایی جون قانعش کرد که اینجا امنه و مهد کودک داره و بچه ها رو نگه داری می کنند و خنده و تفریح و این حرفا و با شوخی و خنده قضیه رو تموم کرد که راه افتادیم به سمت خسروی.

چند روزی رفتیم قصر شیرین و رفت و آمد داشتیم تا مرز خسروی. چند تپه بود مشرف به دشتی که دست عراقی ها بود یک توپ روی تپه مستقر کنند که منطقه رو زیر نظر داشته باشد. فاصله ی ما تا عراقی ها دو کیلومتر بیشتر نبود؛ ولی منطقه امن بود قرار بود دو تا توپ تک لول بیارن مستقر کنن برای امنیت بچه ها و پشتیبانی از اون ها. توپ که مستقر شد، تازه عراقی ها با خبر شدند و شروع کردند به کوبیدن منطقه. من سریع رفتم توی سنگر و دایی جون نشست پشت توپ. بیرون، جهنم بود و من رفته بودم یه گوشه سنگر نشسته بودم. دشمن فهمیده بود چه خبر شده، ول کن نبود. یک دفعه فریاد یکی از بچه ها بلند شد.

ـ برادر جمعی ترکش خورده. بدو، برادر جمعی ترکش خورده.

من دویدم از سنگر بیرون و دیدم یه گلوله توپ خورده نزدیک دایی جون و چند ترکش بزرگ خورده به پهلوش و خون زده بیرون. بلند بلند گریه می کردم و چسبیده بودم به دایی جون. دایی جون درحالی که می خندید، گفت: «خجالت بکش! ما رو بگو که فکر می کردیم تو مرد شدی برای خودت. بلند شو! بلند شو که آبروی منو جلو رفیقام بردی!»

دایی جونو رسوندیم عقب و یکی دوتا از ترکشا رو در آوردن و چندتایی هم موند برای یادگاری. من یه مدتی پیش دایی جون موندم. اون زمان، دایی جون هنوز به محور بارزان نرفته بود و مسئول پدافند هوایی غرب کشور بود. یه منطقه ی بزرگ دستش بود و مدت ها طول می کشید از همه ی منطقه بازدید کنه و... .

وقتی با هم برگشتیم طرقبه، به من گفت: «نگاه کن محمد جان! ما راز هایی داریم که هیچ وقت نباید برملا بشه. این که من چکاره ام؛ این که من زخمی شدم؛ این که... .

و همه ی راز های دایی جون توی دلم موند و حالا تنها برای تو پسر عزیزم رازها رو فاش می کنم. حالا که تو دقیقاً هم سن و سال اون روزهای من هستی؛ یعنی درست کلاس اول راهنمایی. من ۲۷ روز با دایی جون بودم. توی این مدت، یک شب نشد که دایی جون نماز شبش لنگ بشه. شب اول که رفتم بیرون و چراغو روشن کردم، دیدم چند نفر دارن با دایی جون نماز می خونن. از بیرون که برگشتم، دیدم چراغو خاموش کردن. دیگه خوابم نبرد و می شنیدم که در سکوت، ناله می کردن و العفو العفوشون سینه ی تاریک شبو می شکافت.

آره کیهان جون! ۲۷ روز با دایی جون بودم؛ ولی به اندازه ی یه عمر، چیزهای تازه یاد گرفتم و بزرگ شدم؛ به طوری که بعد از برگشتن، نه لازم بود شناسناممو دست کاری کنم، نه لازم بود از خونه فرار کنم و نه لازم بود دروغ بگم.

کیهان! خوابی یا بیداری؟

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۹:۴۹
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

توی شیب بلندی قلعه، روبه روی مدرسه ی شهید انوری که یه روزی قلعه ی بزرگی بود و بعدها یه مدرسه ی دخترونه بر بلندای تپه ای خاکی روی خرابه های قلعه درست شد، نبش خیابون، کنار یک درخت توت بخارا، می شه هنوز هم خانه ی قدیمی حاج حسین آقا محمودی رو دید.

بی بی رضوان چیزهایی در مورد خواستگار جدید شنیده. البته نه در مورد خودش که انگار تا به حال یک بار هم اونوندیده؛ اما خانواده حاج محمد علی جمعی رو می شناسه؛ همسرشو... . اما اسم حسین اقا که می آد، آقاجون گل از گلش می شکفه. یک حسین آقا می گه و صد تا از دهنش به به چه چه می باره. بی بی رضوان با خودش می گه: «حالا این آقای خواستگار کی باشن که...! هرچی باشه، هم نام آقاجونه... ». باز با خودش می گه: «پدرم حسین آقا، شوهرم حسین آقا. چه شود!»

بعد میخنده و یه گوشه از این که با خودش حرف زده، سرخ می شه. آروم می گه: «کو حالا تا شوهر! تازه مگه من به این راحتی بعله رو می گم! کجا برم از خونه ی پدر و مادرم بهتر؟!»

ولی بعله رو می گه با تمام وجود و خیلی زود به حسین آقای جدید(!) دل می بنده و خیلی زود به وصل و خیلی زودتر به فراق و باز فراق و باز فراق.

چند روز نگذشته از عقد، حاجی حاجی مکه! حسین آقا رفته و بی خبر ازش مونده. نه پیامی و نه سلامی. تجربه هایی رو بی بی رضوان توی دلش داره که تاحالا حتی بهش فکر هم نمی کرد. این همه دل داشته و خودش نمی دونسته. یه چشم به در و یه گوش به رادیو. «چه خبره؟ این ماشینی که بیرون وایستاد، مال کی بود؟» پرده رو کنار می زنه. همسایه از ماشین پیاده میشه. شب، یه ترمز بی هوا. یه عربده از یه شبگرد. خنده های بلند شبگرد های بی خیال. «الآن حسین آقای من کجاست؟ آسمون روی سرش با ستاره های دب اصغر و دب اکبرش، با ماه درخشان و و سرمستش و با ابر های لکه لکه ی تنهایی... . ماه! بهت حسودیم می شه که تو حسین منو می بینی و من مجبورم با بوی آخرین کاغذش درد دل کنم». یه روز می آد، بعد دو سال می گه، «می خوایم بریم خونه خودمون. خونه گرفتم، نزدیک خونه ی آقاجونت. هر وقت دلت گرفت، بیا اینجا بمون». که بله... باز من نخواهم بود و تو باید تنها بمونی. این تنهایی کی می خواد تموم شه؟! شب از راه می رسن. همون جور که خودش خواسته، بی سر و صدا. در سکوت. بعضی می گن: «آخه اینم شد عروسی؟ نه بزن بکوبی، نه ساز و دهلی».

آروم به من می گه: « نباید صدا بپیچه توی شهر. من خودم خبردارم همسایه ها بچه هاشون شهید شدن. هر روزی یه خونه عزاداره. مهم این که من و تو توی دلمون بهشت باشه. پرنده پر بزنه و خدا لبخند...!»

توی ماشین عروس که می شینیم، تازه می فهمم که شب جمعه است. صدای دعای کمیل پیچیده توی ماشین. صداشو بلند می کنه و زمزمه. من زیر تور سفید گریه می کنم و مادرم کنار ماشین ایستاده و اشک می ریزه.

تا خونه راهی نیست. چند قدم. آخه قراره باز من تنها بشم. حسین آقای من وضو می گیره. منم وضو می گیرم. می ایسته به نماز. بلند بالا، رشید، زیبا. با خودم می گم: «خدایا شکرت،حسین من زیبا ترین مرد دنیاست».

می شینه کنارم. کلی با هم حرف می زنیم. من از آرزو هایم می گم، اون از آرزو هاش می گه. من می خندم، اون می خنده. من گریه می کنم، اون می خنده. باز من می خندم، اون گریه می کنه. اما می خنده و گریه می کنه.

ـ نمی دونم چی رفته توی چشمام؟

خیلی زود رفته بود. من خواب بودم و رفتنشو ندیدم... . اومدنش بی صدا بود و رفتنش بی صدا تر.

ـ فقط همیشه با وضو باش. همیشه ذکر بگو. دل، تنها با یاد خدا آروم می گیره.

چرا من آروم نیستم؟ زهرا داره گریه می کنه. زهرا روی دست بابا توی طاغچه. زهرا تنها کنار یک بوته ی گل. زهرا و من باهم. من و زهرا باهم. من تنها، زهرا تنها. حسین آقا، تنها، با یک آر پی جی روی شونه. من تنها کنار پنجره. حسین آقا تنها با یه عکس امام. من تنها، حسین آقا تنها، زهرا تنها.

 

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۹:۴۳
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

حاشیه ی کوچه ی آسیا، زیر مسجد موسی بن جعفر(ع) که به مسجد خوش نویس هم معروف بود، یک دالان وجود داشت که مسجد از فضای بالایی اون استفاده کرده بود. در این دالان، خونه و طویله ی میرزا آقا قرار داشت که قدیمی ساز بود و کاهگلی. کنارش خونه ی مرحوم خوشباف و انتهای کوچه ای که در ادامه ی دالان بود، خانه ی حاج محمد علی جمعی. یعنی درست روبه روی خانه ی مریم بانو.

مریم بانو، با خانه ای که یک اتاق و یک حیاط کوچک و یک درخت توت بخارا وسطش داشت، ازدواج نکرده بود. چون نابینا بود. سال های سال با ارغوان بافی زندگی کرده بود و حالا پیر شده بود. این که چه طور با چشم های به قول طرقبه ای ها عاجز، سبدبافی می کرد، طی این سال ها برای هر کوچه آسیایی معمایی بود. ما که توی کوچه بازی می کردیم، دائم منتظر بودیم مریم بانو با سینی و کاسه ی مسی معروفش از توی دالان بیاد بیرون و بگه: «آی بچه ها! موش آوردم».

یک گردو می گذاشت زیر دیواره ی کاسه ی مسی. موش که می اومد گردو رو برداره، گردو قل می خورد و کاسه می چرخید روی موش و گرفتار می شد و اکثر اوقات با اون چشمای عاجزش، یه موش برای تفریح ما می گرفت. ما هم دست به نقد، نفت فراهم می کردیم و یک نفر کاسه و سینی رو این قدر تکون می داد که موش بیچاره گیج و بیج می شد. بعد دمشو از زیر کاسه بیرون می کشیدیم و نخ می بستیم بیخ دمش و بعد نفت می ریختیم روش و آتیشش می زدیم و موش می دوید سمت دالون و ما با شوق و ذوق می دویدیم طرفش و فریاد می کشیدیم. اگه مریم بانو نمی اومد، می رفتیم در خونه ش در می زدیم و می گفتیم: «آبجی مریم! آبجی مریم! موش داری یا نه؟»

یه روز که موش رو برای اعدام آماده کرده بودیم، حسین جمعی از سر کوچه اومد. همه فرار کردند. اونا می دونستن حسین جمعی از این کارا بدش می آد. من نمی دونستم. تازه، اهمیتم نمی دادم. به همین خاطر یه کتک حسابی ازش خوردم. این یکی توی دلم موند. نفهمیدم موشه کجا فرار کرد!

یه شب رفته بودیم ملاقه گردونی. شب چهارشنبه سوری بود. چهارشنبه ی آخر سال. یه ملاقه ورداشته بودم و با محسن راه افتاده بودیم در خونه های مردم. از ته کوچه ی آسیا شروع کردیم. از باغ کربلایی حسن هزاره ـ خدا رحتمش کنه! ـ‌ اومدیم بالا. یکی یه چیزی به ما می داد، یکی چیزی نمی داد. یکی آب می ریخت روی سرمون، یکی فاضلاب. یکی شکلات می داد، یکی کلوچه. کلوچه های محلی طرقبه خیلی خوشمزه است. فکر می کنم ساعت دوازده نصفه شب بود که در خونه ی حاج مندلی(حاج محمد علی) رو زدیم. یه کلون داشت که نقش یک دست بود. این قدر در زدیم که خسته شدیم. وقتی داشتیم می رفتیم، حسین جمعی از در اومد بیرون و ملاقه روهی مادربزرگمو شکست و هم یک پس کله گی آبدار به محسن زد. این بار من در رفتم و کتک نخوردم؛ ولی باز هم توی دلم موند.

حالا مدت ها از اون روزها می گذشت. مسجد رو خراب کرده بودند و داشتند خاک برداری می کردند. مثل همه ی کارهای اینجوری، تا کسی پشت قضیه نبود، کارا پیش نمی رفت. یکی از روز های داغ بهار از مدرسه بر می گشتم. دیدم حسین جمعی تک و تنها یک دستمال بسته جلوی دهن و دماغش، داره توی مسجد کار می کنه. عرق می ریخت و سرخ شده بود. رفتم روی دیوار نیمه مخروبه نشستم و نگاهش کردم. این قدر نگاهش کردم که چشمش افتاد به من و سلام کرد. جوابشو دادم. با پررویی تمام گفتم: «علیک السلام».

دوباره نشستم و نگاهش کردم. این قدر نگاهش کردم که خسته شدم. بعد رفتم یه بیل ورداشتم و شروع کردم به خاک برداری. بیشتر خاک بازی می کردم تا خاک برداری. بعد بی مقدمه گفتم: «فکر کردی بیای توی مسجد کار کنی، ولی مردم ازت راضی نباشن، خدا قبول می کنه؟»

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: «چی می گی؟»

در حالی که کم کم خودمو آماده می کردم فرار کنم، گفتم: «دو بار منو زدی و من ازت راضی نیستم. حالا هرچی دلت می خواد، کار کن».

عصبانی نشد. خیلی آروم به من نگاه کرد و بعد همین طور که بیلو فرو می کرد توی خاک، گفت: « اولین بار وقتی داشتی اون موش بیچاره رو آتیش می زدی، زدمت که یادت بمونه نباید حیون بی زبونو زجر و شکجه بدی. بار دوم که داداشتو زدم، ساعت دوازده شب بود. مادرم حال نداشت و شما هفتمین نفری بودید که در خونه ی مارو زده بودید. می دونی؟! زندگی، اون جوری که تو فکر می کنی نیست.

بعد بلند شد و رفت از گوشه ی دیوار یک سیب اَلعَمَری ورداشت و داد دستم.

بعد نشست کنارم و گفت: «می آی با هم رفیق بشیم؟»

گفتم: «من و شما؟»

ـ آره! من و تو.

ـ خب شما که ازم بزرگید!

ـ مگه چه عیبی داره؟

ـ عیبی که نداره. شما شغلت چیه؟

ـ من بسیجی ام.

ـ تا حالا جبهه بودی؟

ـ آره! دیروز اومدم.

ـ منم بسیجی ام؛ ولی چون سنم کمه، باید فعلا وایسم تا بزرگ شم.

ـ تو الآنم خیلی بزرگ شدی. از اون دفعه که زدمت، کلی بزرگ شدی!(خندید)

بیلو برداشتم، سیبو دادم دستش و شروع کردم به خاک برداری. از همون جا که نشسته بود، گفت: «تو منو می بخشی؟»

خندیدم و گفتم: «آره بابا! از اولشم بخشیده بودم. همین جور الکی گفتم».

بیلشو برداشت و تا غروب باهم کار کردیم. با اون آدمی که فکر می کردم، خیلی فرق می کرد. مثل همه ی بچه های کوچه ی آسیا، بامرام و بامعرفت بود. فقط یک فرق عمده با همه ی اونا داشت. متعلق به این خاک نبود. از اول، رفتنی بود و ماندنی. غروب که با هم دست دادیم، دید دستم تاول زده، گفت: «می دونی تازگی ها داداش مریم بانو شهید شده؟»

ـ نه! ... جدی می گید؟

ـ معلومه. شهید گرجی، داداش مریم بانویه. پس تو فقط بلدی از مریم بانو موش بگیری و توت بخوری؟! من که نیستم، گاهی بهش سر بزن. وقتی برگشتم، می آم گزارشش رو ازت می گیرم.

خورشید داشت غروب می کرد که بیل ها رو گذاشتیم کنار دیوار. حسین جمعی آستیناشو زد بالا که وضو بگیره، منم کیفمو برداشتم و سرازیر شدم از کوچه ی آسیا تا به محسن بگم امروز با حسین جمعی رفیق شدم و اون به من مأموریت داد. یک مأموریت سخت.

راستشو بخواین، تابستون بود و من تجدید داشتم. نمی دونم تا کی باید دروغ بگم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۹:۱۸
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه