انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «فعالیت های ما :: خدمات حمایتی :: فعالیت های فرهنگی و اجتماعی :: معرفی کتاب :: دفاع مقدس :: باغ ماهی ها» ثبت شده است

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

داد زدم، «من یک دقیقه هم اینجا وای نمی ایستم. دلم برای طرقبه تنگ شده».

معاون گردان پدافند، خیلی رسمی و جدی قلمو انداخت روی کاغذ و گفت: «این جوری که نمیشه. اومدی همه چیزو یاد گرفتی، حالا می خوای کجا بری؟! ما اجازه نمی دیم شما از اینجا بری!»

ـ جدی میگی؟ وقتی راهمو گرفتم و رفتم، اون وقت می فهمید جمعی یعنی چی! و اومدم بیرون و یک سیگار آتیش زدم و یک پک عمیق زدم توی تنش که همه ی بغض و ناراحتی این جر و بحث طولانی توش موج می زد. داشتم می زدم به جاده که برم. من به حسین قول داده بودم سه ماه بیام منطقه، بعد هرجا دوست داشتم برم. حالا هم سه ماه مونده بودم. دلم برای کفترام، برای طرقبه و برای کوچه ی آسیا تنگ شده بود. یکهو دستی نشست روی شونه ی راستم. برگشتم. حسین بود. غر زدم: «تو چه جور فرمانده هستی؟! مگه قرار نبود من سه ماه بیام و برگردم؟ من می خوام برم».

ـ مگه تو قرار نیست سربازی خدمت کنی؟ خوب همین جا خدمت کن.

ـ من می خوام برم ارتش. از اولشم می خواستم برم ارتش.

دست من رو گرفت و کشید توی اتاق.

ـ حسن جمعی رو ترخیصش کنید بره.

همه زدند زیر خنده و معلوم شد می خواستند تفریح کنند و برگه ی ترخیص من آماده بوده.

روز اولی که اومده بودم، یه نفر پرسید: «می دونی فرمانده اینجا کیه؟»

ـ نه! چه اهمیتی داره؟

ـ فرمانده اینجا همین برادریه که تو رو آورد؟

ـ حسین جمعی؟

ـ حسین جمعی، مسئول پدافند کل منطقه ی غربه.

ـ همین حسین جمعی؟

و ته قلبم احساس غرور کردم، اما به روی خودم نیاوردم. ما رو باش فکر می کردیم داداشمون راننده ی بیابونه! ولی لیاقتشو داشت. همیشه برای من الگو بود. اواخر خدمت توی ارتش بود که اومده بودم مرخصی. اتفاقاً داداش حسین هم اومده بود.

بهش گفتم: «می خوام آغل کفترا رو بزرگ کنم».

داداش حسین خندید.

گفتم: «می خوام کلی کفتر بریزم».

باز فقط خندید. دیگه مثل اینکه زیاد با کفتر حال نمی کرد.

کمی به من نگاه کرد و گفت: «دو سال سربازی، مهر کفترو از دلت بیرون نکرد؟»

ـ چی میگی داداش؟! توی پادگان هم کفتر داشتیم. با فرمانده هماهنگ کردم و چند تا کفتر آوردم توی پادگان. می آی آغل کفترا رو بزرگ کنیم؟

ـ پس کارگر می خوای! چه قدر مزد می دی؟

ـ اینجا فقط تو باید به من مزد بدی.

از قدیم همین جوری بود. اولین مزد زندگی مو داداش حسین بهم داد. بهم یاد داد اَلقاجا رو باز کنم و بپیچم. دو تا پیچک یک قرون. انگار دنیا رو بهم می دادند. با یک قرون، کلی کاسب بودم و هر چی می خواستم برای خودم می خریدم. پیچیدن اَلقاج، بهانه بود؛ می خواست بهم پول بده. یکهو گفت: «بلند شو!»

ـ کجا؟

ـ بریم آغل کفتراتو درست کنیم.

داشت گل درست می کرد و با دستش سنگای توی گلو جمع می کرد که بی هوا با بیل کوبیدم روی انگشتش. خون از زیر گلا زد بیرون. ترسم برداشت. یک زخم عمیق روی انگشتش موند.

توی معراج شهدا وقتی بدن پریشونشو دیدم. شباهت زیادی به حسین نداشت. وقتی انگشتشو دیدم، هنوز زخمش خوب نشده بود. یکهو بغضم ترکید. افتادم روی تابوتش. سایه سرم، برادرم دیگه نیست! مهربان ترین خاطره ی من دیگه رفته! یادم اومد بهش گفتم: «هنوز با کفترا حال می کنی؟»

خندید و گفت: «نه! دیگه از ما گذشته! حالا عراقی هوا می کنیم. من از اولشم مثل تو عشق کبوتر نبودم؛ وگرنه به قول معروف، کفترباز همیشه کفتربازه».

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۱۳:۴۵
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

دم سیاه نشست روی پشت بوم حاج عبدالکریم. یک لگد و یک پس کله گی، داد زد:«حسن بدو!»

جُل سیاهو برداشتم و پریدم روی دیوار خودمون و بعد روی پشت بوم حاج علی اکبر و میزا آقا و بعد چسبیدم به ستون روسی برق و سُر خوردم پایین و در حالی که تیغه های تیز چوب روسی رفت توی تنم، داد زدم و دویدم در خونه ی نعمت، که دیدم اصغر داره تور به دست از نردبون می ره بالا. پریدم روی دیوار و رفتم روی پشت بوم حاج عبدالکریم و جل سیاهو پرتاب کردم سمت دم سیاه و دم سیاه پرید. اصغر یک پاره آجر پرتاب کرد طرفم، سرمو چرخوندم، پاره آجر هُفّی کرد و موهامو رقصوند و منو از نُک دیوار انداخت روی ایوون نعمت. حاج بی بی پرید بیرون. من پریدم توی حیاط و خودمو کوبیدم به در حیاط. صدای حاج بی بی بلند شد و من توی کوچه بودم که نفرینای حاج بی بی پخش شد توی کوچه و من توی حیاط خونمون بودم.

حسین نشسته بود و دم سیاهو چسبونده بوده به صورتشو داشت نازش می کرد.

ـ من نمی ذارم تو رو از من بگیرن. مگه نه حسن؟!

ـ آره داداش. ما نمی ذاریم!

و من داشتم تیغ های تیز چوب های ستونو از تنم در می آوردم که حسین، کفترا رو به آغل کرده بود و رفته بود نشسته بود پای دار قالی. بی بی همیشه برای ما کشیک می کشید. تا آقاجون می اومد، داد می زد: «حسن! حسین! آقاتون اومد».

از اولش آقاجون با کفتربازی مخالف بود، تا آخرشم کوتاه نیومد. یه روز حسین همه ی پس اندازشو برداشت و رفت چهل پنجاه تا کفتر گرفت و آورد ریخت توی آغل.

رفته بود اکابر که آقاجون از در دکون اومد. رفت پایین، کفترا رو که دید، کُفرش در اومد. یکی یکی ولشون کرد توی دل تاریک شب. من از بالا، پشت پنجره، صورتمو چسبونده بودم به شیشه. کفترا یکی یکی معلق می زدند و این ور و اون ور می پریدند. من چسبیده بودم به دامن بی بی و گریه می کردم. آقاجون غرغر می کرد. دست و پاش می لرزید. بی بی هیچی نمی گفت. نمی ترسید! احترام آقاجونو داشت. آقاجون خیلی دوسش داشت.

حسین که نصفه شب از اکابر اومد، با هم رفتیم پایین. نشستیم کنار تور کفترا و حسابی گریه کردیم؛ هردوتایی. آخر سر، حسین با چشای گریون اومد دو زانو نشست کنار آقاجون تا نمازش تموم بشه. برای اولین بار، توی چشمای آقاجون نگاه کرد. با چشمای پر از اشک، در حالی که بغضش توی گلوش داشت دل دل می زد، گفت: «آقاجون ولشون کن! من می خرم، شما ول کن! من هی می خرم، شما باز ول کن ببینم آخرش کی خسته میشی!»

آقاجون بلند شد.

ـ استغفرالله!

هی حسین خرید، هی آقاجون... . آخر سر ...

اون شب من توی یک پله ی کرسی خوابیده بودم و حسین توی اون پله. بی بی اون گوشه ی خونه داشت سبد می بافت. دست و پاش یخ کرده بود. علی و مهری و بقیه، اون اتاق بودند. ما یک پَرو رها کرده بودیم توآسمون، داشتیم فوت می کردیم زیرش. می رفت طرف حسین، فوت می کرد نمی ذاشت بشینه؛ می اومد طرف کم، فوتش می کردم و نمیذاشتم بشینه. داد می زدیم. سوت می زدیم. خودش برای خودش یه پا کفتر بازی شده بود. چند بار داداش علی غُرغُر کرده بود که: «آخه مثلاً ما داریم درس می خونیم!»

کی گوشش به این حرفا بدهکار بود!

من گفتم: «حالا که آقاجون نمی ذاره کفتر بازی کنیم، پربازی که می تونیم بکنیم!»

بی بی غرید که: «خدا قسمت نکنه! یه الف بچه، چه زبونی هم در آورده!»

یکهو آقاجون اومد. پر افتاده طرف من. هر دوچشمامونو بستیم، انگار خوابیم.

بی بی سرفه کرد. مهری ساکت شد. آقاجون کتش رو در نیاورده، گفت: «باز کفتر آوردی؟» و رفت که ... .

من و حسین چشمامونو باز کردیم. مال اون پر اشک بود. بی بی بلند شد. آشغالای ارغوان(خیبیش) از روی دامنش ریخت روی زمین. جلو آقاجون وایستاد.

ـ حاج آقا چی کار می کنی؟! چرا این بیچاره هارو آواره می کنی؟! اونا چه گناهی کردن که شما بابا و بچه ش، هر دو لجبازین؟! من نمیذارم! ... با همه ی احترامی که برات قائلم، نمی ذارم دست به کفترا بزنی!

آقاجون پاهاش سست شد. نشست. هرچی داشت، از بی بی بود؛ خودش همیشه می گفت.

پر اومد طرفم. حسین فوت کرده بود. من یک فوت قایم زدم زیر پر. یه نسیم از پنجره زد زیرش. بلند شد، چرخید و چرخید، رفت نشست روی سر آقاجون. آقاجون پرو از روی سرش برداشت. ما رفتیم زیر کرسی. صدای استغفرالله آقاجون خیلی دور بود. زغال های گرفته ی بی بی جون از زیر خاکستر می درخشید و مثل شب پرستاره زیر کرسی رو روشن کرده بود. یکهو دو تا پای مردونه اومد زیر کرسی و ما خوابمون برده بود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۱۳:۳۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

عمو شکلاتی که آمد، همه دویدند طرفش و داد زدند: «عمو شکلاتی! عمو شکلاتی!»

او هم با عینک ته استکانی، نگاهی به بچه ها کرد و دستش رفت توی جیبش و آبنبات های ترش رنگ به رنگ که به شکل قلب بود، بین بچه ها قسمت شد. معصومه که داشت برای سی و هشتمین روز، جلو خونه رو آب رو جارو می کرد و با حسرت به تماشای پسر ها ایستاده بود، با صدای خشن شیخ ابوالقاسم، میخکوب شد و زد به دالان و در چوبی حیاطشان، ترقی صدا کرد و هیچکس سرخی لپ های او را ندید که از خجالت گل انداخته بود و شیخ ابوالقاسم هنوز با خود غرغر می کرد که:«چه معنی دارد دختر تو کوچه ولو باشد!»

 نادر رفت جلو شیخ ابوالقاسم و توی چشمانش خیره شد و در حالی که می خواست مانع پایین رفتن شکلات هم بشه، گفت:«باید چهل روز در خونه رو آب و جارو کنه که خضر بیاد به دیدنش و آرزوهاشو برآورده کنه. شاید شوهر کنه بیچاره!»

شیخ ابوالقاسم اما دیگه رفته بود. شیخ ابوالقاسم نه شیخ بود و نه کدخدا. فقط همه حیثیت کوچه بود و همه کاره و مرشد اهل محل و آقا.(طرقبه ای ها به سادات می گویند آقا).

ما داشتیم آبنبات می مکیدیم و چه قدر خوشمزه بود و معصومه سرشو از دالان بیرون آورده بود و رد عبور شیخ ابوالقاسمو پی می گرفت و نگران بود که آیا اگه بین جارو زدن وقفه بیفته، درسته یا باید از اول شروع کنه.

ما اما خوشحال از اینکه پسریم و آزاد از هفت دولت؛ لااقل تا پنج سالگی که بتونیم فرق شونه و پَکی رو بفهمیم و بریم پای دار قالی،‌ بازی می کردیم و کوچه ی آسیا رو روی سرمون می گذاشتیم.

کنار رودخانه، کمی بعد از درخت گردوی مشرف به آب و بعد از پل فلزی که می گویند با بتون ساروج و سفیده ی تخم مرغ درستش کردن، زیر تپه ی خاکی سربلندی ها، یک دیوار خرابه بود که می گفتن یه روزی آسیاب بوده و حالا که هیچ، اما اسمش روی کوچه ی پر شیب آسیا مانده بود.

طرقبه ای ها دوست دارند بسیاری از اسامی را به شدت مخفف کنند. اگر می گویند آسیا، قاره ی آسیا منظورشان نیست. کوچه ی آسیا یعنی کوچه ی آسیاب. پسخله یعنی پسرخاله. خنه باد یعنی خانه ات آباد و اگر قرار باشد آدم نا آشنایی با یک طرقبه ای غلیظ هم صحبت شود، تقریبا‌ً چیزی نمی فهمد.

کوچه ی آسیا اون روز ها به قدر یک نیسان بیشتر جا برای رد شدن نداشت. یک دفعه داداشم بین یک نیسان و دیوار مانده بود و شانه اش شکسته بود. خوب بود له نشده بود! زمستون که می شد، برف همه پشت بوما می آمد توی کوچه و تو باید سو می زدی برای خریدن نون از سر کوچه.(برف هم اون زمونا!)

مردم طرقبه، کوچه ی ما را آسیا صدا می زدند؛ اما بیشتر می اومد که کوچه ی سادات صدا بزنند. بیشتر سادات طرقبه، توی کوچه ی آسیا زندگی می کردند. عیدغدیر که می شد، صبح تا شب، کوچه ی آسیا پر می شد از سلام و صلوات. تازه اونایی که خودشان سید نبودند یه نسبتی با سادات داشتند. مثلاً مادر من از سادات بود و آخوند مکتبی. کلی شاگرد داشت و چه جبروتی و چه سوز ترکه ی ارغوانی، اما پدرم پاچناری بود. خدا رفتگان شما رو بیامرزه! برای همین، ما اگر چه سید نیستیم، همه فکر می کنند سیدیم و ما هم زیاد مقاومت نمی کنیم.

در کوچه ی آسیا، یا پدر، یا مادر و یا هر دو سادات اند و اکثر زن ها از قدیم سبدبافی می کردند و مردها قالی بافی، که حالا هر دو نابود شده است. وقتی تب اسم گذاشتن بالا گرفته بود، هر روز می دیدی یه اسم تازه روی کوچه گذاشتن. یک روز، کوچه ی سادات، یک روز کوچه ی پنج تن، یک روز کوچه ی موسی بن جعفر(ع)، ولی مردم هنوز می گفتن کوچه ی آسیا. اونا عادت کرده بودند به آسیا؛ بدون این که آسیایی باشد.

حالا توی زمین افتاده ی آسیا دو تا ویلای بزرگ و شیک ساختن. ماشین های آخرین سیستم با آدم های سانتال مانتال از ما بهترون، هفته ای ماهی یک بار می آن به صفا. بعضی از خونه ها رفتن به عقب و کوچه خیلی بزرگ شده. شهرداری آسفالتش کرده و چند خانه ی دو و سه طقبه هم داخلش ساختن. شیب کوچه هنوز هست؛ اما شانه ی هیچکس بین نیسان و دیوار گیر نمی کنه! انگار دست فرمونا بهتر شده از قدیم! اما یه فرق بزرگ دیگه هم کرده. کوچه ی آسیا یه اسم تازه پیدا کرده؛ اسمی که آسیا که هیچ، اروپا و آمریکا هم نمی تونه عظمتش رو درک کنه. هرچند هنوز بعضی می گن کوچه ی آسیا؛ ‌اما وقتی با افتخار از کوچه ی خودشون یاد می کنن، اسم شهید جمعی رو روی کوچه می ذارن. کوچه ی شهید جمعی با اسم قشنگش خیلی وقته که روی زبونا افتاده. مخصوصاً توی عید غدیر که ولوله ی آدماست.

کمتر کسی توی کوچه ی آسیا لب به سیگار می زد. اگه یه وقتی زن ها جمع می شدن توی کوچه ی ما، رد می شدیم و زیر لب می گفیتم: «زنان کوچه نشین، عروس شیطان اند!» و از این حرف ها.

کوچه ی آسیا پاک بود و طرقبه پاک بود و سبز. زنده بود وکاه گلی. اصیل بود و با شکوه و ما هنوز مهم نشده بودیم و قیمت خانه ها بالا نرفته بود و از کنار هر خانه ای که رد می شدی، صدای اوستای قالی بافی بود که نقشه خوانی می کرد و صدای شانه و احتمالاً رادیو که داشت موسیقی پخش می کرد و صدای خروس و موسی کوتقی که فضا را پر کرده بود.

چه طور می شد که اسم کوچه تغییر یافت؟ حسین جمعی که بود؟ من چه قدر می شناختمش؟ حالا چه قدر می شناسمش؟

امروز دارم به این فکر می کنم که چه قدر برام اهمیت داشته که به شهید جمعی فکر کنم و حالا چرا دارم بهش فکر می کنم و دوست دارم در موردش بدونم. ولی آن روز، فقط به شیخ ابوالقاسم فکر می کردم که چطور با آن قبای بلند و شال پیچ سرش ابهتی داشت برای ما و آن چارق های سفید و آن پاهای پر از کبره و بدون جوراب و آن تنبان پاچه گشاد و کهنه که کرباسی بود و زخمت.

ما از شیخ ابوالقاسم نمی ترسیدیم؛ اما حسابی احترامش را داشتیم. روزی که مرد، کوچه ی آسیا سیاه پوشید و هیچ گاه لباس سیاهشو از تنش در نیاورد.

در تمام اون مدتی که شهید جمعی می جنگید، ما هم در حال جنگیدن بودیم. درست زیر خونه پدری شهید جمعی سو زده بودیم و سنگر ساخته بودیم. دائم بین کوچه آسیا و سربند الستی، جنگ بود. اونا از ما قدرتمندتر بودند. سنگراشون درست مثل سنگر های واقعی بود؛ با کیسه ی شن. ما دو نوع سنگر داشتیم؛ یا سو زده بودیم تو دل تپه ی خاکی، کنار منزل پدری شهید جمعی، یا خونه ی بالا درختی درست کرده بودیم و می رفتیم روی درخت. اما سربندی ها توی کارشون جدی تر بودند. ما دائم با هم می جنگیدیم و چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم. پیرزنا نفرینمان می کردند و می گفتند: «خدا هدایتتون کنه! شما اگه جنگ نکنین، جنگ تموم میشه».

و ما حتی به این حرف ها فکر هم  نمی کردیم و دائم با هم می جنگیدیم. کار، گاهی به جنگ های داخلی می کشید؛ یعنی سربندی ها از راه می رسیدند و وارد کوچه ی ما می شدند و ما به پشت بام ها پناه می بردیم و با سنگ به سربندی ها حمله می کردیم. گاهی صبح تا شب با هم می جنگیدیم و شب، مسجد موسی بن جعفر(ع) شله می خوریم و روضه گوش می کردیم. انگار ماجرای شب ها با روز ها فرق داشت.

این اواخر، پاچناری ها و ما تصمیم گرفتیم و با بخشی از سربندی ها ائتلاف کنیم و سنگرهای سربندی ها را بگیریم. توی روز جشن، از حوالی بند مَلِک به سربندی ها حمله کردیم و آن ها با تمام قوا ما را قلع و قمع کردند. ما تقریباً شکست خورده بودیم و دیگر به سربند الستی چشم نداشتیم. اما اتفاقی باعث شد جنگ های ما خاموش شود. آن هم جنگ واقعی بود. یکی از سردسته های سربندی ها رفت جبهه و اسیر شد و تا پایان جنگ، مهمان عراقی ها بود و دیگری...

غروب یک روز تابستانی، خبر رسید علی خودش را به دار آویخته. ما از کوچه ی آسیا و سربندی ها از کوچه پس کوچه ها سرازیر شدیم به بند ملک و بعد اشتره که برکه ی زیبایی در دل رودخانه بود. روی علی را با پارچه پوشانده بودند. علی سعی کرده بود با تهدید به خودکشی، رضایت پدر را جلب کند. طناب را آویزان کرده بود. صدایی شنیده بود و به تصور این که پدر در حال آمدن است، خود را رها کرده بود. غافل از این که صدایی که شنیده بود، صدای علف درو کردن پیرمرد ناشنوای همسایه بوده، نه پدر. دومین فرمانده سربندی ها هم خاموش شد و جنگ ها خوابید. ما با هم می جنگیدیم و با هم دوست بودیم. بعد از جنگ های بچگانه ی ما، سال ها باز هم جنگ ادامه پیدا کرد و کوچه ها با اسم شهدا مزین شد. کوچه ی شهید ضرغام زاده، کوچه ی شهید جمعی، کوچه ی شهید... .

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۱۳:۲۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

به نام خداوند مهربانی، که ما را برای شناختن آفرید. خدایی که در همین نزدیکی است. خدایی که ما را بهتر از خودمان می شناسد و برای لحظه لحظه ی ما حکایتی را تدارک دیده است. خدایی که به ما آموخته است لحظه لحظه ی زندگی مان را برای تغییر و تحول بسازیم و ایمان بیاوریم که می توانیم متفاوت باشیم و دوباره شروع کنیم و دوباره برای فردا و به سمت افقی تازه گام برداریم. حقیقت این است که شهید حسین جمعی را بسیاری نمی شناسند و بسیاری دیگر گمان می کنند او را می شناخته اند. در هر دو صورت، شخصیت واقعی این شهید بزگوار که در گمنامی، سرداری شکوهمند بوده است، همیشه پنهان خواهند ماند. مردی که اسطوره راز آلودی بوده است و هرگز کسی به خوبی او را نشناخته است. شهید بزرگواری که هرگز نخواسته حتی بعد از شهادتش راز های زندگی اش برای مخاطبان آشکار شود. به همین خاطر است که مادرش را خیلی زود با خود به ملکوت می برد و بزرگ ترین منبع اطلاعاتی مرا می گیرد. شهید جمعی، دو برادر و سه خواهر بزرگوار دارد که من توانستم تنها با یکی از آن ها گفت و گو کنم. شخصیت متفاوت و راز آلود شهید جمعی باعث می شد بیشتر منابع من از توضیح درباره ی روحیات و شخصیت وی عاجز باشند. حقیقت این است که حسین جمعی ساکن کوچه ی آسیا، با حسین جمعی(ابوالفضل خوش بیان)، مسئول محور بارزان عراق، خیلی فرق داشته است و زمانی که قصه ی رشادت هایش برای همشهریانش بیان می شود، همه با حیرت به این داستان ها گوش فرا می دهند. عده ی معدودی از بچه های طرقبه، آن هم در حد محدود و صرفاً در دوران مسئولیت شهید جمعی در پدافند هوایی غرب کشور، با فعالیت های او آشنایی داشته اند و زمانی که به عنوان مسئول محور بارزان به آن منطقه اعزام می شود، همین ارتباط هم قطع می شود و دیگر کسی از حوزه ی جان فشانی شهید جمعی خبر ندارد. جز هم رزمانش که کمتر طرقبه ای هستند و بیشتر کُرد و... .

به هر حال، اگر این کتاب با وجود این محدودیت ها به نتیجه رسید و حالا در منظر نگاه شما قرار دارد، با لطف بی دریغ کسانی بود که هرگز حمایتشان را از خاطر نمی برم. همسر مهربان شهید جمعی، سرکار خانم محمودی، که با وجود زندگی سه ساله با شهید، کمتر توانسته بود با آرامش از محضر شهید بهره ببرد و زندگی خود و فرزند عزیزشان را وقف راه او کرد تا آرزوهای سبز و جاودانه اش تحقق یابد. بزرگانی چون باقر مهدیان، سید محمود محمودی و حسین جلایر که رفقای نزدیک شهید جمعی بودند و با وجود گذشت دوران مدید از آشنایی، همه ی تلاش خود را برای به نتیجه رسیدن این اثر به کار بستند. عزیزان مهربانی چون آقایان محمد مهدیان، محمد مصور، رضا جمعی، سیدرضا پور موسوی و حسن جمعی و هم رزمان شهید، آقایان ورنیک، سبحانی و میرزایی که خاطرشان مرا در رسیدن به درک قریب و درستی از شهید، یاری کرد. حقیقت روشن این است اگر لطف مهربانانه ی برادر عزیزم جناب سرهنگ احراری، مدیر کل حفظ آثار و نشر های ارزش های دفاع مقدس خراسان رضوی و برادران عزیزم سید علیرضا مهرداد، سید سعید موسوی و بهروز رحیمی نبود(این بزرگان هم درجات بالایی دارند؛ ولی ذکر نمی کنم. چرا که به همان برادری، بیشتر افتخار می کنم.)، هرگز در این زمان محدود، این اثر به چاپ نمی رسید و به محضر مبارک شما دخیل نمی بست. امیدوارم وقتی این کتاب را می خوانید، از شهید جمعی و پدر مرحوم من هم با صلواتی یاد کنید که هر دو ساکن کوچه ی آسیا بودند.

این کتاب، تنها به این خاطر به اسم«باغ ماهی ها» مزین شده است که برای ماهی هایی نوشته شده که در برکه رشد یافته اند و درک درستی از دریا ندارند. ماهی هایی که در معرض انواع حوادث قرار دارند و هر آن ممکن است مسموم شوند، صید شوند و یا از بی آبی تلف شوند. بیایید هوای ماهی ها را داشته باشیم. بچه های ما نیازمند آبی زلال و پاک اند. آن ها نه ماهی سیاه کوچولو هستند و نه کوسه های وحشی. آن ها همان ماهی های قزل آلا هستند که گوشت تنشان برای بعضی خیلی لذیذ است!

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

  

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۱۳:۱۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

 

مقدمه

خاطره اول

خاطره دوم

خاطره سوم

خاطره چهارم

خاطره پنجم

خاطره ششم

خاطره هفتم

خاطره هشتم

خاطره نهم

خاطره دهم

خاطره یازدهم

خاطره دوازدهم

خاطره سیزدهم

خاطره چهاردهم

خاطره پانزدهم

خاطره شانزدهم

هفدهم: بخشی از وصیتنامه

هجدهم: کوچه باغ نگاه(تصاویر کتاب)

 

* * *

 

شناسنامه کتاب:

نام کتاب: باغ ماهی ها – نگاهی گذرا به زندگی باشکوه شهید حسین جمعی – فرمانده محور برون مرزی بارزان عراق و مسئول پدافند هوایی کردستان

نویسنده: قاسم رفیعا

ویراستار: جعفر عشقی

طراح گرافیک و صفحه آرایی: محمد صادق زاده

مشخصات ظاهری: 136 صفحه - مصور

ناشر: توس گستر

شابک: 1-7-91314-600-978

رده بندی کنگره: 1389 2ب62ف/8075PIR

رده بندی دیویی: 62/3فا8

شماره کتابشناسی ملی: 1998305

لیتوگرافی، چاپ و صحافی: شهر چاپ خراسان(روزنامه خراسان)

........................................

این کتاب با حمایت اداره کل حفظ آثار و نشر ارشهای دفاع مقدس خراسان رضوی به انتشار رسیده است.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراق / نویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۸ ، ۱۲:۵۳
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه