انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

۳۱ مطلب با موضوع «فعالیت های ما :: خدمات حمایتی :: فعالیت های فرهنگی و اجتماعی :: معرفی کتاب» ثبت شده است

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

... من به جبهه نیامدم مگر آن که امام عزیز را یاری کنم تا حکومت عدل علی(ع) را در سرتاسر گیتی برقرار کند و یا لیاقت پیدا کنم و به شهادت برسم. پیرو امام باشید و ولایت فقیه را تنها نگذارید.

مادر مهربانم! سلام گرم مرا بپذیر. ای کسی که شب های تاریک تا صبح، سر مرا بر دامن گذاشتی و با دست های مهربانت مرا نوازش کردی! نکند برای من گریه کنی که دشمن شاد شود. همچون زینب(س) با قامتی استوار و سری بلند، ندای الله اکبر را به گوش همه برسان.

سلام به برادران عزیزم. چون حسین، سربلند باشید و استوار. برای من گریه نکنید که دشمنان شاد نشوند.

همسر مهربانم! مرا ببخشید و حلال کنید که نتوانستم برای شما همسر خوبی باشم. سه سال بیشتر با هم زندگی نکردیم و در طی این مدت، من بیشتر در جبهه بودم. با وجود این، همواره شرمنده ی لطف بی دریغ شما هستم. همسر مهربانم! به همه بگو اگر خواستید برای من گریه کنید، برای آن آقایی گریه کنید که با لبان تشنه شهیدش کردند. این را به شما بگویم که من به آرزوی دیرینه ام رسیدم. ان شاالله راه کربلا که باز شد، شما و زهرا به زیارت مولا حسین(ع) بروید و سلام من را به مولایم اباعبدالله(ع) برسانید و به بانو زینب(س) بگویید: «بانو جان! حسین من هم شهید شد».

همسر مهربانم! تا جان در بدن دارید، پیرو امام خمینی و ائمه(ع) باشید که خط امام، خط ائمه است.

زهرا به محض این که توانست حرف بزند، قرآن و نماز را یادش بده. من دوست دارم زهرا تا جایی که می تواند، درس بخواند. او را با خود به دعای کمیل، ندبه، نماز جمعه و جماعت و به راهپیمایی ببر تا بداند شهدا به خاطر چه آرمان هایی جان خود را فدا کردند.

در پایان، باز هم تکرار می کنم، در تربیت زهرا هیچ کوتاهی نکنید که در برابر خدا مسئول خواهید بود. زهرا امانتی است در دست شما؛ از او آن چنان که اسلام می خواهد، نگه داری کنید و مواظب باشید تا کسی او را اذیت نکند.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۶
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 16

دست محمود آقا توی گچ بود و نشسته بود گوشه ی اتاقک. باقرآقا با یک سطل پلاستیکی، داشت برای ماهی ها خوراک می ریخت. ماهی ها با هر مشت خوراک، تقلایی می کردند و به سمت استوانه های ریز قهوه ای هجوم می آوردند. فواره ها به کار افتادند و ماهی ها به هیجان. باقرآقا اومد کنار اتاقک چوبی ایستاد و این بار از بالا به ماهی ها نگاه کرد. اتاقک چوبی، روی ارتفاع واقع شده بود؛ یا نه، استخر ماهی ها توی گودی کنار یک چشمه ی قدیمی ساخته شده بود. حالا که کار باقرآقا تمام شده بود، می تونستیم با هم در مورد حسین حرف بزنیم. اتاقک چوبی، صاحب یک بخاری هیزمی، یک کمد قدیمی و یک گاز رومیزی بود و با یکی دو تا فرش قدیمی پوشیده شده بود. به خاطر زمستون، دور اتاقک چوبی رو پلاستیک کشیده بودند. بخاری می سوخت و چای آماده بود. باقرآقا سه تا چای ریخت و گفت: «ما خیلی قبل از جنگ، با هم رفیق بودیم. سید محمود که توی کوچه همسایه ی حسین بودند و ما هم سر کوچه با هم رفیق بودیم. ما سه تا همیشه دوست داشتیم با هم باشیم، اما نمی شد. حسین قبل از ما با دومین گروه بچه های طرقبه اعزام شده بود».

سید محمود خودشو جا به جا کرد و گفت: «من بعد از شهید جمعی اعزام شدم و باقرآقا هم... . راستی، شما با من بودی یا...؟ ما تا جایی با شهید جمعی بودیم؛ ولی نمی شد پا به پای حسین رفت. اصلاً کاری که او می کرد، از کس دیگه ای بر نمی اومد. لاقل از ما».

باقرآقا در حالی که چایی رو می گذاشت جلو من، گفت: «ما فقط گاهی می رفتیم بهش سر می زدیم. اونم تازه وقتی که مسئول پدافند هوایی غرب بود. همه با حیرت از حسین جمعی صحبت می کردند. از ما پرسیدند: «حسین جمعی همیشه این طوره؟» ما می پرسیدیم: «چه طوری؟» می گفتند: «تنها، عاشق، سرزنده و مقاوم». یک سری رفتیم دیدنش. یادته سید؟ بهش می گفتیم بابا حسین. یک نفر از افرادش گفت: «رفته چوب بیاره». گفت: «من صبح باهاش رفتم، کم آوردم. بعد از ظهر خودش تنها رفته». دیدیم از روی کوه داره با ماشین می آد. یک وانت پر از چوب خشک جنگلی، برای زمستون. کی باور می کنه یک فرمانده برای افرادش چوب جمع کنه که سرما نخورن؟»

باقرآقا نیم نگاهی به سید محمود کرد و گفت: «وقتی که اومد، این قدر خوشحال شد که انگار دنیا رو بهش دادن. ما باز دور هم جمع شده بودیم. گفت: «بریم حموم». ما هم مدت ها بود حموم نرفته بودیم. یه حموم صحرایی بود همون نزدیکی. رفتیم به کیسه کشی».

سید محمود، چای داغو هورت کشید و گفت: «پشتشو که می کشیدم، یکهو دیدم ناله ای کرد. نگاه کرد. نگاه کردم دیدم پهلوش پر از ترکشه. گفتم: «بابا! اینا چیه؟» گفتم که بهش می گفتیم بابا. گفت: «اینا جوشه. خوب می شه». باقرآقا نگاه کرد و گفت: «یعنی این قدر ما شوتیم که بعد این همه مدت، فرق جوش و ترکشو نمی فهمیم؟» به خنده و شوخی رد کرد. همیشه همین طور بود. ما نمی دانیم شهید جمعی چند با زخمی شد. بعضی می آیند چیزهایی تعریف می کنند که اصلاً قابل باور نیست. چون ما هر موقع همدیگر را می دیدیم، می گفتیم و می خندیدیم. طوری با ما می گفت و می خندید که انگار هیچ غمی ندارد. ولی همه ی غم های عالم در دل حسین بود. با وجود این که عاشقانه زن و فرزندش را دوست داشت، باید آن ها را مدت ها رها می کرد و به کیلومتر ها دورتر از مرز ایران و عراق می رفت».

گفت و گوی من و سید محمود و باقر آقا تا ساعت ها طول کشید. صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید و ماهی ها هنوز لب می زدند. از دوردست، صدای آمد و شد اتومبیل ها به بازار می آمد. آنجا، مردم بی خبر، با آرامشی که نمی دانستند مدیون چه کسی هستند، مشغول بستنی خوردن داخل ماشین های گرم بودند و اینجا دو یار تنها که هیچ وقت فرصت نکرده بودند همدیگر را سیر ببینند، هنوز داشتند از حسین می گفتند.

ـ این آخری ها یک بار مرخصی هایمان به هم برخورد کرد. تازه ازدواج کرده بود. رفتیم و باهم تا نصفه شب گفتیم و خندیدیم. این آخرین باری بود که در طرقبه همدیگر را می دیدیم. دفعه ی بعد، مزارش را زیارت کردیم. ما لیاقت نداشتیم. همیشه چند گام از ما جلو تر بود. ما همیشه پا جای پای او می گذاشتیم؛ اما با سرعتی که او می رفت، اصلاً نمی شد پا به پایش رفت. او کوه مرد بود و ما... از پا افتاده هایی ناتوان. ما کجا و حسین کجا.

شب به نیمه رسیده بود که باغ ماهی ها را ترک کردم. خسته نبودم؛ دل شکسته بودم. دلم می خواست بیشتر برایش می نوشتم؛ ولی دیر به یادش افتادیم. ما همیشه دیر بیدار می شویم. وقتی که دیگر کاروان رفته است و ما تنها مانده ایم. چه قدر خواب ما سنگین است. حالا واقعاً بیداریم یا هنوز فکر می کنیم که بیدار شده ایم؟ یک نفر مرا نیشگون بگیرد!

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۸:۵۹
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 15

شوخی نیست. یک عدد نیست، یک عمر است. این قدر فاصله افتاد بین من و حسین. از اون روز سردی که بدن خون آلود حسین رو بعد از سیزده روز تحویل ماشین ها دادیم و باهاش وداع کردیم، بیست و دو سال می گذرد. من نمی دانم چرا نیامدم؛ ولی بالاخره بعد از بیست و دو سال آمدم. به راننده گفتم: « اخوی! اگه میشه، سر مزار شهدای طرقبه منو پیاده کن».

از سرسبزی مزار شهدا خوشم اومد. چه حالی می کنه، حسین! اینجا واسه خودش بهشته. من چرا این همه سال نیومدم، نمی دونم. من دیگه حالا بچه نبودم که حسین بهم بگه بچه. حالا پیر شده بودم. از همون ردیف اول به عکس ها و اسم ها نگاه کردم؛ کوثری، ضرغام زاده،... . ردیف به ردیف رفتم جلو. همه شبیه حسین بودن؛ خوش تیپ و خوش قیافه. ای بابا! این خاک چی می سازه!

وای خدای من! حسین تکون نخورده بود. توی قاب آلومینیومی، با همون نگاه همیشگی و همون سن و سال، رفیق عزیزمو پیدا کرده بودم؛ ابوزهرا.

کُرد ها بهش می گفتند ابوزهرا. ما می گفتیم ابوالفضل؛ آن ها می گفتند ابوزهرا؛ یعنی پدر زهرا.  از بس ورد زبونش زهرا بود. آخرین باری که اومده بود مرخصی، بدجوری دل بسته ی زهرا شده بود. دختر، دل پدرو می بره؛ مخصوصاً وقتی به شیرین زبونی بیفته. یک بند از زهرا حرف می زد. این قدر که بهش می گفتند ابوزهرا.

ابوزهرا! من اومدم. راستی از زندگی زن و بچه ت راضی هستی؟ دیدی گفتم این قدر نگران نباش؟ ای ول بابا! تو که زنای شهرتو می شناختی. نمی گفتی عین شیر، پای زندگی آدم وای می ایستن؟ خوب، دیگه چه خبر؟ راستی، دیروز حاج حسینو دیدم. چی؟ آره راس می گی. جنگ تموم شده؛ بیست و چند ساله. ببخشید! منظورم حاج جواد میرزایی بود؛ مسئول محور قدس. فقط تو حاج حسینی. داشت حسابی بحثمون بالا می گرفت. نمی دونم چند دقیقه بود کنار من و حسین واستاده بود. یه جوون از همونا که عکساشون تو قاب بود. گفت: «شهید جمعی رو می شناختید؟»

گفتم: «آره. شما چی؟»

گفت: «نه. خیلی کم. همون قدر که همه ی طرقبه ای ها همدیگه رو می شناسن. خوب، من تازه بیست و دو سالمه».

گفتم: «خوب، منم درست نشناختمش؛ ولی با هم دوست بودیم؛ یعنی هم رزم بودیم؛ یعنی هم سنگر. نه، من نمی شناختمش. می دونی خونه ش کجاست؟»

گفت: «آره».

و آدرسو نشونم داد. تردید داشتم برم یا نرم. بعد بیست و دو سال چی بگم. نمی گن تو چه طور رفیقی بودی که حالا پیدات شده؟ ولی کنجکاو بودم. توی این بیست و دو سال، یک لحظه حسینو از یاد نبردم. من اون ور کشور بودم و حسین این ور کشور. توی این مدت، چند بار اومده بودم زیارت امام رضا(ع)، ولی هر بار یه مانع پیش پام بود. یا زمان، یا حس، یا... . بهونه کم نیست.

حالا من جلوی خونه شهید جمعی بودم. دو تا زنگ بود. اونه یا اینه؟ کدوم زنگو بزنم؟ چی بگم؟ یک اتومبیل توقف کرد. یک خانومم از اتومبیل پیاده شد. گفت: «با کسی کار داشتید؟»

گفتم: «منزل شهید جمعی اینجاست؟»

گفت: «بفرمایید! من همسرشونم».

آروم باشید. گفتم: «من هم رزم شهید جمعی هستم. من... من... زهرا خانوم چه طوره؟»

خندید. گفت: «بفرمایید! با همسرشون داخل خونه هستند».

ـ همسرشون؟

حاج حسین! داماد دار شدی. ای ول! پس حتماً می آم.

گفتم: «شما بفرمایید، من بر می گردم. دست خالی که نمی شه. نامردیه. آدم بره داماد رفیقشو ببوسه، چی بگه؟»

حاج خانوم خیلی اصرار کرد که راضی به زحمت نیست؛ ولی مگه من می تونستم.

من بعد از بیست و دو سال اومدم. یک خانواده دیدم که مثل شیر، پای شرافت شهیدشون وایستاده بودن. مبارزه کرده بودن و هنوز مبارزه می کردن. حسین! تو رفتی و بردی. من موندم و... .

توی خیابون شلوغ و پر رفت و آمد طرقبه و مغازه های پر زرق و برق اون، دوباره اون جوونو دیدم. گفت: «حاج آقا! منزل شهید جمعی رو پیدا کردید؟»

ما می گفتیم جمعی(با فتح جیم)؛ این ها می گن جمعی(با ضم جمعی). ولی فرقی نمی کنه. هر دوتاش قشنگه. تازه، جوون با یک لهجه ی شیرینی حرف می زد که بدجوری آدمو به یاد شهید جمعی می انداخت. گفتم: «آره پسرم! گفتی بیست و دو سالته؟ یعنی درست وقتی شهید جمعی رفته؟»

ـ آره. من همون سال به دنیا اومدم. جالبه نه؟

ـ آره. خیلی جالبه. ببینم! از کجا می تونم یک کادو بخرم؟

انگار جوون طرقبه ای با من می اومد تا راهو بهم نشون بده. همون طور که بیست و دو سال پیش، شهید جمعی راهو بهم نشون داد. چند تا از این جوونای بیست و دو ساله، راهو درست می رن؟ چند تا راهو غلط می رن؟ چند تا به دیگرون راه درستو نشون می دن؟ حسین از این معدود آدمای روزگار بود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۸:۴۸
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 14

حسین آقا نگاه کن! اون ستاره که داره می درخشه، تویی! اون دوتا که کنار هم اند. اونی که سوسو می زنه، منم. گفته بودی می آم. من باور نکردم. هرچند که دیگه حالا حق ندارم باور نکنم. من که زیاد با تو نبودم که باور کنم همیشه با منی. دیگه دارم فکر می کنم بین اون حسین آقا که توی اون چند ماه دیدم، با این حسین آقا که یک عمره دارم باهاش زندگی می کنم، خیلی فرق وجود داره. تو بگو کدومش واقعی ترن. تو هم نگی، من می دونم این یکی واقعی تره. من همه ش حسش می کنم. همه ش سایه ی مهربونشو و روی دوشم احساس می کنم. همه جا هست و توی هر موقعیتی.

یادته اون روز توی حرم، اون حدیث زیبا از امام رضا(ع) که «در مقابل مشکلات و گرفتاری ها صبور باشید»؟ و اون شبی که اومدی به خوابم و من انگشتتو محکم گرفتم و قسمت دادم که باید بگی چی به درد آدم می خوره و تو خیلی آروم و آهسته توی گوشم نجوا کردی که: «مگه امروز توی حرم اون حدیثو نخوندی؟ تو خودت می دونی. به نگاهت اعتماد کن».

آه حسین آقا! من هیچ احساس تنهایی نکردم. همیشه تو با منی؛ مثل همیشه که با من بودی؛ مثل وقتی برای زهرا خواستگار اومده بود و جواب نمی داد. حتی منم هر چی می گفتم، فقط می گفت: «بابا باید اجازه بده».

من یک لحظه شک کردم. گفتم نکنه تو نیای. نکنه اینا همه خوابه و من خیالاتی شدم. اما وقتی توی عروسی زهرا شرکت کردی و با یه عطر بهشتی اونا رو متبرک کردی، نه من و نه هیچ کس دیگه نمی تونه بگه حسین آقا اینجا نیست. حالا نه من، نه زهرا، نه آقا رسول، نه در و دیوار این خونه، هیچ کدوم نبود تو رو احساس نمی کنیم. تو همیشه اینجایی. مثلاً الآن رو به روی من نشستی و داری دونه های تسبیحو نگاه می کنی و ذکر می گی.

صبح اذون می گی، هم صدا با موذن پیر شهر. کبوترات هر روزی پشت بوم خونه پرواز می کنن. یه روز یاکریم می آد روی ایوون لونه می کنه، یه روز گنجشک به شیشه ی خونه نوک می زنه، یه روز چند تا پروانه با هم روی سر زهرا می رقصند، یه روز... . این همه تو اینجایی. خیلی بیشتر از وقتی که مثلاً بودی!

بی بی همیشه تا یه شب پره می اومد تو خونه، می گفت: «آزارش ندید. شاید روح حسین آقا باشه...».

حالا هر روز و هر دم تو اینجایی. یک بار به شکل یک قاصدک، یک بار به شکل نسیم، یک بار به شکل خواب، یک بار به شکل اون درویش که صداش بوی ملکوت می داد، یک بار به رنگ صدای یک موذن پیر، و یک بار به شکل یک پرستو که بالش شکسته بود. تو همیشه اینجایی. همیشه.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۷
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 13

قاطرها از کمرکش کوه بالا می رفتند. دیگر ناله ی حسین شنیده نمی شد. چند دقیقه پیش، صدای ناله ای داشت دیوانه ام می کرد. دائم آب می خواست. داشت خورشید طلوع می کرد و خیلی زود صدای هلیکوپترها و هواپیماها بلند می شد. ما باید هرچه زودتر منطقه را ترک می کردیم؛ چون یک ساعت بعد از عملیات زمینی، بمباران منطقه شروع می شد. حالا صدای رود زلال زیر پایمان به وضوح به گوش می رسید. زلال که می گویم، ندیده می گویم. احساس می کنم صدای آب زلال با صدای آب گل آلود فرق می کند. انگار حسین هم این صدا را می شناخت و داشت ناله می کرد. خون زیادی ازش رفته بود. من فقط می دانستم او هم حسین است. حالا دیگر صدایی از او بلند نمی شد. سکوت بود و نسیمی که می وزید و صورت های ما را نوازش می داد. اگر در خانه بودم، بهترین هوایی بود که می توانستیم داشته باشیم.

قاطرها از کمرکش کوه بالا می رفتند. سایه ی بدن های پاک شهدا که بر روی قاطرها آرام گرفته بودند و ما نفس زنان دنبال قاطرها حرکت می کردیم، حس عجیبی داشت. تمام راه آمده را باید برگشتیم. سیزده روز را آمده بودیم برای چند ساعت و حالا باید سیزده روز بر می گشتیم شاید برای همیشه. هشت روز راه بود از سر مرز تا بارزان. محور بارزان با مسئولیت ابوالفضل، چهار روز تا محور قدس فاصله داشت. وظیفه ی ما ضربه زدن به دشمن از پشت سر بود. مسئول محور قدس، حاج حسین بود. اینجا همه اسم مستعار داشتند. نه ابوالفضل اسمش ابوالفضل بود، نه حاج حسین حاج حسین. من این ها را بعداً فهمیدم. کُردها پول می گرفتند و با ما همکاری می کردند. ما مجبور بودیم دشمن را در این منطقه سرگرم کنیم تا بچه ها در جنوب بتوانند مبارزه کنند. ما مجبور بودیم هفاد هزار نیرو را در مرز کردستان زمین گیر کنیم تا دشمن هم مجبور شود نیروهایش را تقسیم کند. اولین باری که ابوالفضل را دیدم، از ابهت و نیرویی که در نگاهش نهفته بود، متعجب شدم. نه زیاد می خندید، نه زیاد اهل حرف زدن بود. بیشتر ترجیح می داد تنها باشد.

آن شب قرار بود از سه محور به شهر دیرلوک عراق حمله کنیم. شب اربعین بود که به محور قدس رسیدیم. سیزده روز راه رفته بودیم. حتی از یک روستای ترکیه هم عبور کردیم. گاهی احساس می کردیم ممکن است از سوریه سر در بیاوریم. بچه های ژاندارمری به همراه تعدادی از دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) و ما که مثلاً تجربه ی بیشتری داشتیم. یکی دوتا از بچه ها حسابی نور بالا می زدند و ابوالفضل که دائماً نور بالا می زد. قرار بود روز را در غاری بگذارنیم و شب از سه محور به دشمن حمله کنیم. اولین باری که ابوالفضل با من حرف زد، صبح آن روز بود. زیر دیگ حمام را روشن کردم که زودتر از بقیه دوش بگیرم. دیگ، کنار چشمه ی آب بود و پتویی که مثلاً حمام. فقط کافی بود از دیگ آب برداری و بریزی روی سرت و حال کنی. دیگ را که روشن کردم، او را دیدم که از نُک قله مثل نقطه ای در حال پایین آمدن است. ابوالفضل بود. وقتی نزدیک شد، از همان بالا گفت: «دستت درد نکنه بچه! دیگو برای ما روشن کردی؟ خواستم بگم نه، گفتم آره». بعد در حالی که خجالت می کشیدم توی چشماش نگاه کنم، با خودم گفتم ای بابا، اینم که نوربالا می زنه. دو تا حسین، یک ابوالفضل. به عباس حاتمی گفتم: «دو تا حسین، یک ابوالفضل».

گفت: «چی؟»

گفتم: «هیچی».

عباس رَمَق نداشت. قاطرها را هِی می کرد و از کمرکش کوه بالا می رفت. دوباره گفت: «چی گفتی؟»

گفتم: «هیچی».

من با ابوالفضل نبودم؛ ولی می گفتند زیر پای آن ها نارنجک انداخته اند و ابوالفضل در جا شهید شده. حسین هم به شدت زخمی شده بود و ما که بلد نبودیم خون مجروح را بند بیاوریم، فقط آن ها را حرکت دادیم و با خود آوردیم. کُردها می گفتند رهایشان کنید و یک ساعت دیگر هلیکوپتر ها می آیند. عباس، ابوالفضل را به دوش گرفته بود و دائم می گفت: «فردا جواب زهرا رو چی بدم!» اشک می ریخت و بدن خون آلود ابوالفضل را به خود می کشید. دوباره گفتم: «دوتا حسین، یک ابوالفضل».

عباس دوباره گفت: «چی گفتی؟»

گفتم: «شب اربعین دو تا حسین شهید شدن، یک ابوالفضل».

عباس خودش را رساند به قاطر حسین و ناله کرد: «حسین جان! حالت خوبه داداش؟ حسین! حسین ما رو تنها نذار. حسین جان، پاشو! حسین ما داریم می رسیم»

و لابد منظورش سیزده روز بود.

حسین دیگه ناله نمی کرد. دیگر آب نمی خواست. صدای آب زلال از ته دره به گوش می رسید. معلوم بود آب زلال است. عباس نشست. حاج حسین نهیب زد: «پاشو عباس! الآن هلیکوپترها می آن».

و عباس بلند شد؛ در گرگ و میش صبح، با شانه های لرزان. من دوباره گفتم: «دوتاحسین، یک ابوالفضل».

عباس به من نزدیک شد و در حالی که بلند بلند گریه می کرد، گفت: «سه تا حسین».

من هم به گریه افتادم و گفتم: «نه! ببین! دوتا حسین، یک ابوالفضل».

عباس می لرزید و گریه می کرد. به من نزدیک شد و گفت: «بچه! بذار یه رازی رو برات بگم. اسم واقعی ابوالفضل، حسینه؛ حسین جمعی. حالا بگو باز دو تا حسین، یک ابوالفضل».

من حساب کردم شب اربعین سه تا حسین دادیم. بعد گفتم: «عباس! تو که حسین نیستی؟»

گفت: «اگه بودم که نبودم!»

ـ پس حاج حسین چی؟

ـ خوب، اگه بود که نبود!

من شاید قانع شدم، شاید نشدم. به هر حال، من هم نبودم؛ وگرنه نبودم.

قاطرها به یال رسیده بودند که صدای بمباران دیرلوک به گوشمان رسید. صبح داشت از راه می رسید.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۳۱
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 12

آن شب به شدّت حسینی بود. ابوالفضل خوش بیان(حسین جمعی)، با نوای دلکش و تأثیر گذارش چنان حسینی سوخت و حسینی خواند که طوفانی در دل ها به پا کرد.

با دعای کمیل ابوالفضل، حال و هوایی در قرارگاه به پا می شد که تا مدّت ها احساس سبکی دل نشین و خاصی در بچه ها به وجود می آمد. آن شب با هم کنار صخره ی مشرف به شهر قرار داشتیم. من مخالف محور سوم بودم و اعتقاد داشتم با حمله از دو محور، به طور خودکار، مرکز شهر هم منهدم خواهد شد؛ ولی اصرار و پا فشاری ابوالفضل برای حمله از محور سوم، باعث شد به طور جدی بحثمان شود. قرار نبود با هم زیاد بحث کنیم. مخصوصاً جلو نیروها که اصلاً. به همین خاطر، این صخره را برای بحث های جدی برگزیده بودیم.

نمی دانم چند دقیقه؛ فقط نشسته بودیم و چراغ های شهر را که یکی یکی خاموش می شدند، از آن دوردست خلوت و سرد، تماشا می کردیم و دور از تمدن و روشنایی، در دل تاریکی، تنها با نور فانوس ها گفت و گو داشتیم. انگار قرار نبود ابوالفضل چیزی بگوید. چهره ی نورانی و جذابش در زیر نور ماه می درخشید و رنگ مهتابی گرفته بود. سکوت، طولانی شده بود. در پی بهانه ای، گفتم: «امشب حسابی امام حسین(ع) را گرفتار کردی و پایِ رو گذاشتی! چه خبره؟ نکنه قراره ما رو تنها بذاری؟!»

ابوالفضل، باز چند دقیقه ای سکوت کرد. بعد گفت: «نگاه کن! باز هم چند تا چراغ خاموش شد. همه دیر یا زود می خوابند. تا چند دقیقه دیگه فقط چراغ کوچه ها و خیابون ها روشن می مونه».

ـ مهم اینه که ما بیداریم و قراره فردا حسابی آتیش به پا کنیم. اونم از سه محور. همون طوری که تو می خواستی.

بلند شدم و به راه افتادم؛ اما با صدای ابوالفضل، میخکوب شدم.

ـ حاج حسین! امشب از امام حسین(ع) اجازه ی محور سوم رو گرفتم.

برو بخواب و خیالت راحت باشه.

بلند شد و رفت و من هنوز ایستاده بودم رو به دشتی که پیش رو بود و کوهی که پشت سر.

ابوالفضل، درست فکر کرده بود. محور سوم که مرکز شهر بود، اخیراً توسط نیروهای بعثی تجهیز شده بود و تعداد زیادی از نیروهای ارتش بعث در آن جا مستقر بودند. حمله ی ما به دو محور کناری باعث می شد بعثی ها به سرعت هوشیار شوند و نیروهای ما را قلع و قمع کنند. ابوالفضل و نیروهای تحت امرش، با فدا کردن خودشان ضمن نابود کردن نیروهای بعث، موفقیت عملیات را تضمین کردند. ما به راحتی به هدف های از پیش تعیین شده رسیدیم؛ ولی هنوز صدای تیراندازی از مرکز شهر به گوش می رسید. وقتی به مرکز شهرک دیرلوک رسیدیم، بعثی ها یا کشته شده بودند، یا گریخته بودند. در بین نیروهای ابوالفضل، وِلوِله ای بود. ابوالفضل به همراه یکی از هم رزمانش کیلومترها دورتر از مرز ایران و نزدیک مرز سوریه به آسمان پر کشیده بود. او اجازه ی حمله به محور سوم را از سالار شهیدان گرفته بود. بچه ها می گریستند و ابوالفضل را در پتویی می پیچیدند. قاطرها سرگِرانی می کردند و قصد گریختن داشتند. به سختی دو شهید و یک زخمی به جا مانده از عملیات را بر روی قاطر ها سوار کردیم و به سرعت به سمت مرز ایران به راه افتادیم. هنوز خبری از صبح نبود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۶
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 11

حالا می فهمم این راه رفتن مرغی به درد چه مواقعی می خوره. الآن دو ساعته که داریم مرغی راه می ریم. ابوالفضل، تفنگشو حمایل کرده به پشتش و جلو همه داره مرغی راه می ره و ما دنبالش. دست شویی دارم وحشتناک. مدتیه سنگر های عراقی ها توی تاریکی شب، مثل هیولاهای سیاه از دور به ما نزدیک می شن. یا نه، ما به اونا نزدیک می شیم. ابوالفضل دستشو بلند می کنه. توقف می کنیم. ابوالفضل دراز می کشه. چیزی نمونده به سنگر برسیم. سینه خیز می ریم. به ردیف تانک ها و نفربرها می رسیم. یک سرباز عراقی به ما نزدیک می شه. ما بی حرکت می شیم. می آد جلو و جلوتر. حالا روی سر ابوالفضل وایستاده. من حتی از برق زدن چشمام می ترسم و می بندمشون. چند ثانیه بعد، سرباز بر می گرده و ما به رفتن ادامه می دیم. به تانک ها که می رسیم، می ریم داخل ردیف تانک ها. من سایه به سایه ابوالفضل می رم جلو. کنار تانکی که ما پشتش قایم شدیم، دو تا عراقی مشغول صحبت هستند. ما حرفاشونو با شفافیت تمام می شنویم. ابوالفضل، تعداد تانک ها و نفربر ها رو یادداشت می کنه. بعد، زاویه ها رو ثبت می کنه. با اشاره به من می فهمونه که سر جام وایستم. خودش سینه خیز از زیر پای سربازای عراقی می ره داخل سنگر فرماندهی عراقی ها. دل شوره افتاده به جونم. به شدّت دست شویی هم دارم. ده دقیقه... یک ربع... بیست دقیقه... دیگه ناامید شدم. زمان از خاطرم رفت. ناگهان یک نفر از پشت سر، دهنمو گرفت. هرچه دست و پا زدم، نتونستم خودمو از دستش نجات بدم. دهنشو به گوشم نزدیک کرد و گفت: «منم؛ ابوالفضل».

آروم شدم. تا پشت خاکریز، سینه خیز رفتیم. همه ی بچه ها برگشته بودند؛ صحیح و سالم. باز، با پشت خم؛ و باز به دو و سرعت رسیدیم به خاکریزای خودی. سرمونو که آوردیم بیرون، یه ردیف گلوله خاک های روی خاکریز رو پاشید به اطراف و مارو مجبور کرد پشت خاکریز پنهان بشیم. نیروهای خودی مارو شناسایی کرده بودند و دست بردار نبودند. منورهای عراقی هم پیداشون شد و گلوله بود که روی سرمون می ریخت. نمی تونستیم از جامون تکون بخوریم. بین خط دشمن و خط خودی گیر افتاده بودیم. از دو طرف مارو گرفته بودند زیر گلوله. هر لحظه هم شدیدتر می شد. این همه مدّت رفتیم و برگشتیم، خون از دماغ کسی نیومد؛ حالا داشتیم دستی دستی کشته می شدیم. فرمانده گفت: «یه نفر باید بره به جلو، دلشو بزنه به دریا».

تا ما به خودمون بیایم، لباسشو درآورد و با زیرپیرهنی سفیدش پرید اون ور خاک ریز و زیر آتیش سنگین دشمن و فریاد زد: «نزنید! نزنید! ما ایرانی هستیم. ما خودی هستیم».

نگاه که می کردی، گلوله های تیربار، زیر پای ابوالفضلو شخم می زد و او مثل لی لی بازی به زمین و آسمون می پرید. حتی یک گلوله می تونست کار فرمانده ما رو یکسره کنه. حسین داد زد: «بابا، من ابوالفضل خوش بیانم».

یکهو صدای گلوله های خودی قطع شد. عراقی ها هم آروم شدند. یک صدا در دل شب پیچید.

ـ دستاتونو بذارید روی سرتونو بیاید جلو.

حسین جلو و ما دنبالش راه افتادیم. چند دقیقه بعد، دست بسته جلو سنگر فرماندهی روی دو زانو نشسته بودیم. فرمانده که از سنگر بیرون اومد، داد زد: «دستاشونو باز کنید. ابوالفضل خوش بیان کیه؟»

ابوالفضل بلند شد. فرمانده اونو در آغوش گرفت و گفت: «چه طور بود؟»

ـ خیلی عالی! اوضاع از اونی که فکر می کردم، جدی تره.

و با فرمانده رفت. سوار جیپ فرماندهی شدند و رفتند. ما پونزده کیلومتر از خط خودمون دور افتاده بودیم. البته ما رو شناسایی به این سمت کشیده بود و در تمام این مدت، ابوالفضل می دونست ما رو داره به کجا می بره. پیرمردی داد زد: «رزمنده اسلام! بفرما چایی!»

من داد زدم: «برادر! دست شویی کجاست؟»

جماعت زدند زیر خنده و پیرمرد به سمت عراقی ها اشاره کرد.

من مردد بودم و ابوالفضل با جیپ فرماندهی توی دل تاریک شب محو شده بود. تازه کار او شروع شده بود و ما باید می خوابیدیم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۲۱
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 10

طغیان سهمگین رودخانه و موج های بلندش تا زیر سبد حامل می آمد. یک طناب ضخیم، سبد بزرگ را آویزان نگه می داشت و یک طناب دیگر، سرتاسر عرض رودخانه را طی کرده بود. یک نفر طناب را از آن سمت رودخانه می کشید و سبد به سمت طرف دیگر رودخانه حرکت می کرد.

این، تنها راه عبور ما بود. بعضی روزها چندین نفر منتظر عبور از رودخانه با سبد بزرگ بودند. غیر از نیروهای نظامی، خود اهالی محل هم تنها راه ارتباطشان همین مسیر صعب العبور بود.

آن روز با چند نفر از بچه ها برای شرکت در یک شناسایی مهم، عازم منطقه بودیم. بعد از عبور از ارتفاعات پر شیب و خیس، که از باران شب گذشته به شدت خیس بود و عبور را مشکل می کرد، به حاشیه ی رودخانه بزرگ رسیدیم؛ اما قبل از عبور متوجه شدیم یک خانواده ی کُرد، قصد عبور از رودخانه را دارند. ابوالفضل به بچه ها گفت: «کنار بایستید که دستپاچه نشوند. ممکن است با حضور ما قدری عجله کنند و آسیبی ببینند».

ما یک کناری روی صخره نشستیم؛ به گونه ای که انگار هیچ عجله ای برای عبور نداریم. درحالی که زمان برای ما به شدّت مهم بود.

چند مرد همراه خانواده ی کُرد از رودخانه عبور کردند و از آن طرف، مشغول حرکت دادن سبد بزرگ شدند. ما نشسته بودیم و طغیان رودخانه را تماشا می کردیم. با خودمان فکر می کردیم اگر کسی در آب بیفتد، حتی بدنش هم پیدا نخواهد شد. ناگهان صدای فریادی شنیدیم. نگاهمان چرخید به سمت طناب حامل. یک بخش طناب، پاره شده بود و یک زن و یک کودک، بین زمین و آسمان آویزان بودند و فریاد می زدند. ما هنوز داشتیم به اتفاقی قرار بود بیفتد فکر می کردیم. کُردهای آن طرف رود، به سرزنان، این طرف و آن طرف می دویدند و سردرگم بودند که در این وضعیت عجیب چه باید بکنند. ناگهان با چشمان حیرت زده، فرمانده را دیدیم که به طناب حامل آویزان شده است و طنابی به کمر بسته و به سختی به سمت سبد می رود. فریاد کُردها و ما، در هم آویخته بود. یکی از بچه ها داد زد: «آقا ابوالفضل، مواظب خودت باش!»

و کُردها فریاد می زدند: «یا ابوالفضل! ... یا ابوالفضل!»

ابوالفضل، یک آن نزدیک بود سقوط کند. نفس در سینه های ما حبس شده بود و دیگر کسی فریاد هم نمی زد. حتی زمزمه هم نمی کرد. اما ابوالفضل توانست خود را جمع و جور کند و به سبد نزدیک شود. با کمک زن کُرد که در عین حال، کودکش را در آغوش گرفته بود، سبد را به طناب بست و از همان راه برگشت. وِلوِله ای راه افتاده بود در بین گروه کُردها و چه غوغایی در دل ما به پا شده بود!

بعد از عبور ما از رودخانه، کُردها در آن طرف، کاک ابوالفضل را با عشق و علاقه در آغوش گرفتند. اگرچه لطمه ی زیادی به عملیات شناسایی ما خورد و کمی دیر به منطقه عملیاتی رسیدیم، ولی مگر ما جز با هدف نجات دادن انسان ها آمده بودیم. پس از این که از عملیات برگشتیم، به هر جا پا می گذاشتیم، صحبت از ابوالفضل بود. این ماجرا بر روی رابطه ما و کُردها تأثیر عجیبی گذاشت. البته کُرد از قبل هم با ابوالفضل ارتباط بهتری داشتند. فرمانده قرارگاه رمضان می گفت: «کُردها حتی ابوالفضل را از من هم بیشتر تحویل می گیرند».

ابوالفضل، رویه ی خاصی داشت. همیشه به خودش می رسید و لباس هاس تمیز می پوشید. از نوار فشنگ های چرمی استفاده می کرد و حسابی آن را برق می انداخت. شال و شلوارش قیمتی بود. کُردها هم به نظم و ظاهر خیلی اهمیت می دادند. به همین خاطر، بیشتر دوست داشتند او را فرمانده صدا بزنند تا بقیه را. ابوالفضل برایش فرقی نمی کرد. کلاً آدم منظمی بود و کُردها هم خیلی دوستش داشتند و احترام زیادی برایش قائل بودند.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۲:۱۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 9

این سنگر انفرادی برای چهار نفر، نوبره. بیشتر به لونه ی خرگوش می مونه تا سنگر. چمباتمه زدیم و سرا تو زانو. بیرون گلوله بارونه. عراقیا شخم میزنن و میان جلو. شایدم کلاً رد شدن از جلو ما و این آتیش خودیاست روی سرما. برای ما که هم باید از دست آتیش دشمن فرار کنیم، هم آتیش خودی جنگ یه جور دیگر است. ابوالفضل توی این اوضاع شوخی می کنه. تو نمی دونی خندیدن درحالی که سرت بین دو تا زانوت گیرکرده، چه قدر سخته. کلی خندیدیم و کلی گرد و غبار رفت توی سینه هامون. دیگه خسته شدیم. نمی تونیم بیایم بیرون، این وری هستیم یا اون وری. بیرون نمی آیم. همون طور میگیم و می خندیم. کسی فکر نمی کنه آیا بعداً مطرح ترین فیزیوتراپ ها می تونن این بدن دولا سه لا رو به حال اولش برگردونن یا نه! بی هوا، ابوالفضل می گه: «یه دختر دارم اسمش زهراست. مثل فرشته هاست. شیرین زبون، مهربون، عزیز بابا. الآن که بهش فکر می کنم، می بینم چه قدر دلم براش تنگ شده. من از کی به ایران نرفتم؟»

می خنده. می خندم. اما توی همون حالت دولا سه لا با خودم عهد می کنم اگه خدا بهم یه دختر داد، اسمشو بذارم زهرا. میگم: «از بس توی این چند روز گفتی زهرا، منم می خوام یه زهرا داشته باشم».

ـ داشته باش. کی حسوده؟ اگه مردش بودی، یا علی!

ـ دعا کن از این خراب شده بریم بیرون، برای خودم آستین بالا می زنم.

ـ طفلک! کسی نیست برات آستین بالا بزنه؟

یک گلوله ی توپ، درست می خوره جلو سنگر. دهان همه ی ما پر از خاک میشه. همدیگه رو نمی بینیم. گلی لزج از گوشه دهنم بیرون می ریزه. دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوم جز صدای حسین.

ـ زهرا داره گریه می کنه... مرتضی آروم خوابیده... اگر مردشی بسم الله!... خودم برات آستین بالا می زنم...

حالا من یه دختر دارم که توی فامیل به خاطر اسمش جنگه. از دیشب که شهید جمعی رو خواب دیدم راست توی چشم من وایستاد و با اون چشم های آبی زل زد توی صورت من و گفت: «قولت یادت نره؛ زهرا»، از خواب و خوراک افتادم. توی فامیل ما تنها اسمی که به ذهن کسی نمی رسه، زهراست.

خواهرخانومم یک کلکسیون اسم آورده که بعضیاش بی شباهت به اسم هیولاهای افسانه ای نیست. بعضی از اسم ها آدمو یاد پیشی های خارجی میندازه و بعضی از اسم ها هم باکلاسه. هر کسی برای خودش یک ایده داره و حاضر نیست کوتاه بیاید. دعوا بالا میگیره. صدای بچه بلند می شه؛ اما کسی گوشش بدهکار نیست.

یکی داد می زنه: «آتوسا».

یکی داد می زنه: «ویشکا».

یکی داد می زنه: «شیلا».

یکی اعتراض می کنه و میگه: «اون که اسم کلاغ سندباده!»

یکی جواب میده: «برو ببینم! کلاغ سندباد اسمش شیناست نه شیلا».

ـ نوشابه از همه بهتره.

ـ چه طوره بذاریم کوکاکولا؟

یکهو از دهنم می پره: «قرعه بذاریم».

همه میگن: «موافقیم».

کاغذ می آریم. هرکس اسم مورد نظرشو روی کاغذ می نویسه و میندازه وسط.

یک عالمه کاغذ. خانومم میگه: «بذارید مادر دختر کاغذ رو بداره» و دستشو دراز می کنه به سمت کاغذ های مچاله شده. عرق سردی روی پیشونیم نشسته. دستش می چرخه روی کاغذها و یکی رو بر می داره و باز می کنه و می خونه: «زهرا».

من دستمو بلند می کنم و می خندم.

یکی دو نفر داد می زنند: «قبول نیست. دفعه ی اول قبول نیست. دوباره قرعه می کشیم».

کاغذ رو دوباره می ندازیم توی کاغذا. خواهر خانومم که بیشتر اسم ها از کتاب اون در اومده، داد می زنه: «این بار من ور می دارم».

دستش می چرخه و می چرخه و یه کاغذ بر می داره. من دارم نقشه می کشم اگه زهرا نباشه، شاکی بشم و اعتراض کنم و قرعه رو به هم بزنم که خواهرخانومم با بهت و اعتراض می خونه: «زهرا». بعد، خودش داد می زنه: «تا سه نشه، بازی نشه».

این بار دست من روی کاغذ های مچاله شده می چرخه. دوباره عرق روی پیشونیم نشسته. دستام می لرزه. یک کاغذ مچاله شده رو بر می دارم. می خوام بازش کنم که خانومم داد می زنه: «بازش نکن. من اسمشو گذاشتم زهرا. دیگه نمی خوام حرفی توش باشه. بازش نکن خواهش می کنم!»

می گم: «صلوات بفرستین».

ـ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

زهرا رو بغل می کنم. می بوسمش و می برمش توی حیاط. خورشید چشماشو می زنه. یکهو چشمم به کاغذ مچاله شده ی توی دستم می افته. گوشه ی کاغذ و باز می کنم. زهـ... .

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۸ ، ۱۱:۱۴
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 8

هایس جلوش ترمز زد. تازه کف ماشینشو موکت کرده بود. حسین، مثل همیشه باوقار و آراسته، سر خیابون وایستاده بود و بقچه ی لباسای فرم دستش بود. همیشه همین جور بود. ما چند نفر بودیم که با هم توی سپاه واحد بسیج منطقه ۴ کار می کردیم. کی می دونست حسین چه کاره بوده. اینجا راننده مسئول آموزش بود. کی فکر می کرد رسمی سپاهه. هرکس کار زمین مونده ای داشت، می داد حسین انجام بده. گاهی وقتا می دیدی آستیناشو زده بالا و با عشق و علاقه داره پیکان آبی رنگ آموزشو می شوره. چنان تمیز که انگار ماشین خودشه. بعضی وقتا نامه هارو ثبت می کرد. گاهی زمینو جارو می کرد و ما که می پرسیدیم منطقه چیکار می کردی، با لهجه خودمونی می گفت: «اِ! کف ماشینه، فرش کردن. نه اینجوری نیمیشه. فرش، خاکی مِرَه».

برگشت کفشاشو درآورد و زد زیربغلش و پابرهنه پرید توی ماشین. صدای خنده بچه ها خیابونو پر کرد. این قدر خندیدند که اشک توی چشماشون جمع شد.

نزدیکای ظهر، فرمانده اومد گفت، دنبال یه محافظ برای اعزام به تهرانه. چون کسی دم دست نبود، به حسین گفتیم برو یک کلاش تحویل بگیر برای محافظت از بسیجی های عشایر. حسین گفت: «مشکل با یه کلت حل نمیشه؟»

ـ برو یک کلاش تحویل بگیر!

رفت تحویل گرفت. کل مقاومتش در برابر فرمانده، همین اندازه بود. توی سفر طولانی مدت تهران، کلاش دائم توی دستش بود. خیلی اذیت شد؛ به طوری که همه ما از طرح کلاش پشیمون شدیم. اما حاضر نبود اسلحه رو به کسی بده.

ما با هم ارتباط داشتیم. همیشه حسین را به عنوان یک نیروی فعال می شناختم. حتی یک بار حاج آقا عطایی، امام جمعه وقت طرقبه گفت، بسیجی ها رو جمع کنیم بریم میامی. شب، حسین گفت بیا یه رزم شبانه و حرکت در شب داشته باشیم. قبلاً رفته بود همه چیزو بررسی کرده بود. من داشتم برای بچه ها توضیح می دادم رزم در شب چه خصوصیاتی داره که حسین گفت: «بگو از همین الآن رزم شبانه شروع شده».

من گفتم: «از همین الآن رزم شبانه شروع شده. صلوات بفرستین».

همه صلوات فرستادند. حاج آقا عطایی بلندتر از همه.

با عصبانیت گفتم: «مگه من نگفتم سکوت شبو نشکنید».

همه خجالت زده شدند. حاج آقا عطایی بیشتر از همه. حسین پرید وسط که: «حالا دعوا نکنید. یه صلواتی بفرستین تموم شه».

باز هم چند نفری صلوات فرستادند. خنده بازاری شد که بیا و ببین.

حسین زیاد با ما دوام نیاورد. اصلاً پابند این خاک نبود. یک روز رفت بدون این که ما بدونیم اصلاً چه کاره است. یه روز حاج باقر زنگ زد که حسین شهید شده. گفتم: «کدوم حسین؟»

گفت: «حسین جمعی شهید شده؛ بیا».

اون شب، یک آن بی بی رضوان گفت من باید برم معراج شهدا.

گفتیم: «آخه این وقت شب اونجا بسته است. تازه فردا شهیدو می آرن».

بی بی رضوان خیلی محکم بود. ما مات و مبهوت بودیم. خیلی محکم رو کرد به باقرآقا و گفت: «من باید حسین آقا رو ببینم. فردا خیلی ها خیلی چیزا از من می پرسن؟ همین الآن هنوز نیومده، خیلی ها می گن چشماشو در آوردن، ناخوناشو کشیدن، مثله ش کردن. من باید ببینمش؛ هر جوری شده. اگه نیاید، خودم می رم».

ساعت دوازده بود. راه افتادیم؛ من و باقر آقا و خانومم بی بی رضوان، مسئول معراج، درو باز نمی کرد. می گفت: «برای من مسئولیت داره. این کار، غیر قانونیه. تازه، شما مگه می تونین ساکت بمونید. باز کلی سرو صدا راه می افته و من باید جواب صد نفرو بدم».

کلی باهاش حرف زدیم و قول دادیم گریه نکنیم.

به بی بی رضوان گفتم:«حسین آقا اونجوری که شما فکر می کنی نیست. فقط خودتو کنترل کن».

تابوت حسین آقا رو که آوردن، ما فقط یک لحظه تونستیم بهش نگاه کنیم. منقلب شدیم و هر کدوم رفتیم یک گوشه برای خودمون گریه کردیم. اما بی بی رضوان نشست سر تابوت و به ما گفت: «منو با حسین آقا تنها بذارین».

بی صدا گریه می کرد و لباسای حسین رو وارسی می کرد. ما از دور می دیدیم که بدن حسین توی دستای بی بی رضوان بود. بدنی که مدت ها از پر کشیدن روحش گذشته بود و توی این مدت، هر لحظه داشت متلاشی می شد. حتی جورابا رو از پای حسین در آورد. ناخوناشو یکی یکی وارسی کرد. بعد دوباره جوراباشو پاش کرد. لباساشو مرتب کرد. چند دقیقه باهاش صحبت کرد و بعد بدون این که به ما چیزی بگه، از در معراج خارج شد. ما هم دنبالش راه افتادیم.

روز بعد، توی طرقبه غوغایی بود. بغض من ترکیده بود و گریه ی تلخم متوقف نمی شد. من از شهادت حسین این قدر دلخور نبودم که از نشناختنش دلم می سوخت. حسین مدت ها مسئول پدافند هوایی کردستان بود و زمانی که از پیش ما رفت، مسئول محوری برون مرزی شده بود. بعد برای ما ماشین می شست و زمین جارو می کرد و نامه ثبت می کرد. من کجا و حسین کجا! خدایا چرا باید به یک نفر این همه لطف داشته باشی!

مزار شهدا پر از جمعیت بود. شهید جمعی روی دست هم رزمانش که اونو کیلوکتر ها با خودشون آورده بودند، به آرومی حرکت می کرد. بی بی دوست داشت باز هم حسینشو ببینه؛ ولی دیگه نمی شد. مردم نمی گذاشتند. من گم شدم. نفهمیدم کجا هستم. رها بودم. سبک بودم. احساس کسی را داشتم که سال های سال، گم شده ای داشته حالا دیده اون گمشده در تمام این سال ها کنارش بوده و حالا دیگه نیست. من در حسرت تلخ دیروزم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۸ ، ۰۹:۵۶
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه