انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

🕊به نام خداوند عشق و مهربانی🕊

مهربانی واگیر دارد
موسسه مردم نهاد بنیاد حمایت از فرشتگان آسمانی در سال 1394 با مدیریت جناب آقای حسین شریفی تأسیس شد .

 
اهداف بنیاد حمایت از فرشتگان آسمانی به شرح ذیل می باشد :

1) بخش و توزیع سبد غذایی در مناطق محروم

2) پخش و توزیع غذای گرم بین کارتن خوابها و نیازمندان

3) بازدید از مراکز نگهداری معلولین، مراکز نگهداری کودکان بى سرپرست و مراکز نگهداری سالمندان

4) برنامه هایی از قبیل سینما، رستوران(طرح یک وعده مهربانی باما)، جشن تولد، مجموعه های آبی، صبحانه در مدارس برای کودکان مناطق محروم، کودکان تلاشگر کار و بی سرپرست

5) برآورده سازی آرزوهای کودکان مهربانمان(طرح هر چی آرزوی خوبه مال تو)


شعار بنیاد حمایت از فرشتگان آسمانی:

✨مهربانی واگیر دارد✨

منبع: bonyad_fereshtegan

 

مهربانی واگیر دارد مهربانی واگیر دارد مهربانی واگیر دارد

 »»» لازم به توضیح است که طی هماهنگی انجام شده با جناب آقای مهندس شریفی، خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه، جهت معرفی و نشر هر چه بیشتر شعار زیبای "مهربانی واگیر دارد"، از این شعار در بسته بندی ها و تبلیغات خود استفاده می نماید.

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۰
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

مهربانی واگیر دارد!

از قدیم و ندیم گفته‌اند که مهربانی، مهربانی می‌آورد؛ حال، مطالعه پویاییِ درونِ گروه‌های انسانی نشان می‌دهد که اگر کسی مهربان باشد،‌ دیگران با نسبت فزاینده‌ای مهربانانه‌تر رفتار خواهند کرد.

حوزه‌های متفاوت علوم،‌ خصوصاً علوم مرتبط با رفتار انسانی،‌ بارها و بارها تاثیرگذاری رفتار افراد بر یکدیگر و نحوه انتشار یک رفتار در یک گروه انسانی را مورد مطالعه قرار داده‌اند. اما این بار،‌ در یک مطالعه جذاب، دو دانشمند با طراحی یک بازی گروهی چند مرحله‌ای،‌ مهربانی و دست و دلبازی آدم‌ها را در مقابل خودخواهی آن‌ها قرار داده‌اند. نتایج این مطالعه نشان می‌دهد که اعمال خوب کوچک،‌ در بین گروه‌های انسانی گسترش می‌یابد. این که بدانید یک دست و دلبازی کوچک از طرف شما، ‌می‌تواند تا مدت‌ها رفتار خوب آدم‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم با شما در ارتباطند را تحت تاثیر قرار بدهد و به نوعی حتی تعیین ‌کننده باشد، چه تاثیری در تصمیم‌گیری‌های شما از این به بعد در مورد رفتارتان خواهد داشت؟

به گزارش وایرد، نتایج این مطالعه نه تنها دل کسانی را که همیشه فکر می‌کردند خوبی‌های کوچک،‌ نتایج بزرگی به بار می‌آورد شاد خواهد کرد،‌ ‌بلکه نشان می‌دهد که مهربانی و دست و دلبازی مسری است و در بین افراد با گذشت زمان،‌ آن‌هم با ضریب افزاینده‌ای گسترش می‌یابد.

آن‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که یک عمل کوچک می‌تواند روی چندین عمل دیگر تاثیر بگذارد. در واقع این دانشمندان می‌گویند ثابت کرده‌اند که به قول قدیمی‌ها،‌ "خوبی، خوبی می‌آورد".

جیمز فلاور،‌ دانشمند علوم سیاسی در دانشگاه کالیفرنیا به اتفاق همکارش نیکلاس کریستاکیس، پزشک و جامعه‌شناس در دانشگاه هاروارد، برای مطالعه خود یک بازی گروهی را طراحی کرده بودند. در این بازی، خودخواهی بیشتر از همکاری به درد می‌خورد! با این حال، اعمالی که بخشیدن و مهربانی در خود داشتند، در طول بازی و در بین سایر شرکت کنندگان،‌ که به طور مستقیم یا غیرمستقیم تحت تاثیر این مهربانی قرار می‌گرفتند،‌ تا سه برابر افزایش می‌یافت.

این مطالعه که در نشریه پیشرفت‌های آکادمی ملی علوم به چاپ رسیده است،‌ آخرین یافته‌ از سری مطالعات این زوج بر روی روابط افراد در شبکه‌های اجتماعی مختلف را نشان می‌دهد.

در مقالات دیگر،‌ آن‌ها به چاقی،‌ تنهایی، ‌شادمانی و سیگار کشیدن در شبکه‌های اجتماعی انسانی پرداخته‌اند. اما در هیچ یک از این مطالعات، علی رغم رسیدن به وجود ارتباط و همبستگی،‌ راهی برای پی بردن به مسری بودن این نوع رفتارهای آشکار در دسترس نبوده است. برای مثال، آن‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که افرادی که اضافه وزن بالایی دارند، تمایل دارند با افرادی که از نظر وزنی مشابه خودشان هستند دوست بشوند، یا در محله‌هایی زندگی کنند که برنامه‌های غذایی پرچرب و کم مغذی در آن‌ها رایج باشد.

اما این مطالعه اخیر به نحوی طراحی شده بود که بتواند روابط علمی و یا حتی تاثیرگذاری را نشان دهد. در این مطالعه،‌ فلاور و کریستاکیس نتایج یک بازی که به اصطلاح بازی خوب‌های اجتماع نامیده شده بود را بررسی کردند. در این بازی، افراد به گروه‌های چهار نفره تقسیم می‌شدند و به هر کدام 20 واحد اعتبار داده می‌شد. آن‌ها باید به طور مخفیانه تصمیم می‌گرفتند که چه قدر از این اعتبار را برای خودشان بردارند و چه قدر از آن را صرف یک کار خیریه عمومی نمایند. پول جمع شده برای خیریه به نسبت دو پنجم افزایش می‌یافت و به طور مساوی بین همه اعضای گروه تقسیم می‌شد. اگر همه افراد گروه،‌ تمام پولشان را برای خیریه پرداخت می‌کردند،‌ همگی بهترین پاداش را دریافت می‌کردند.‌ اما مسئله این‌جا بود که باید این تصمیم را در شرایطی می‌گرفتند که از تصمیم سایر افراد گروه خود بی‌خبر بودند. در چنین مواردی اغلب به صرفه‌تر است که نقد را بچسبی و نسیه را رها کنی! پس روش مفیدتر این بود که هر کس پول خودش را بردارد و منتظر دست و دلبازی افراد گروه نماند.

بازیکنان تنها در آخر هر دوره بازی می‌فهمیدند که بقیه اعضای گروه با پولشان چه کرده‌اند.

بازی مجدداً تکرار می‌شد و هر بار اعضای گروه‌ها با هم جابه‌جا می‌شدند و البته اطلاعاتشان محرمانه باقی می‌ماند،‌ بدین ترتیب تصمیم‌گیری‌ها بر اساس افراد گروه و هویت آن‌ها نمی‌توانست باشد.

وقتی یکی از افراد گروه تصمیم می‌گرفت مهربان و بخشنده باشد،‌ احتمال این که بقیه اعضای گروه در طی بازی‌های بعدی از خود دست و دلبازی نشان بدهند بیشتر می‌شد. در مقابل، کسان دیگری هم که از این افراد بزرگی و بخشندگی می‌دیدند،‌ مانند حلقه‌های پی در پی یک زنجیر، در دوره‌های بعدی بازی خود مهربانی و دست و دلبازی بیشتری نسبت به افراد گروه نشان می‌دادند.

وقتی به بازی یک دوره تنبیه هم اضافه شد،‌ باز نتایج جالب‌تری به دست آمد. تنبیه به این صورت بود که بازیکنان می‌توانستند از پول خودشان خرج کنند تا پاداش بازیکنان خودخواه کاهش یابد، در این شرایط طول دوام زنجیره بخشندگی و مهربانی حتی طولانی‌تر هم شد.

مهربانی واگیر دارد

نحوه انتشار مهربانی در گروه‌ها

فلاور و کریستاکیس در مقاله خود می‌نویسند: «اغلب انتظار می‌رود که افراد در چنین آزمایش‌هایی بیشتر خودخواهی به خرج بدهند و سعی کند تا جایی که ممکن است پول بیشتری را برای خودشان نگه دارند. الگویی که ما پیشبینی می‌کردیم این بود که افراد در پرداخت‌ها مشارکتی نکنند و هیچ پولی هم برای تنبیه افراد خودخواه نپردازند. اما رفتاری که افراد در این آزمایش داشتند،‌ به هیچ عنوان منطبق بر الگوی فرضی ما نبود.»

بر اساس نوشته‌های این پژوهشگران،‌ نتایج به دست آمده ربطی به محاسبه امتیازها و پاداش‌ها ندارد، بلکه به نحوی بسیار ساده به تقلید رفتاری مربوط می‌شود. نگاه میمونی،‌ رفتار میمونی، ‌اما با سبک انسانی. وقتی مردم به صورت غیرمنطقی مهربانانه و دست و دلبازانه رفتار می‌کنند، بقیه این مهربانی آن‌ها را ادامه می‌دهند و تقلید می‌کنند.

درست است که شبکه‌ای که این دو دانشمند طراحی کرده‌اند لزوماً بازتابی از پویایی‌های درون گروهی طبیعی انسان‌ها نیست،‌ اما یک مدل عمومی برای چگونگی گسترش یک رفتار در گروه انسانی ارائه می‌کند.

این دو دانشمند در پایان مقاله خود پیشنهاد کرده‌اند که پژوهشگران حوزه‌های نوع‌دوستی و تحول فرهنگی،‌ با مطالعه ترکیب‌ها و انواع مختلف گروه‌ها،‌ نحوه ارتقا یا محدودسازی گسترش یک رفتار در گروه‌های مختلف با ترکیب‌بندی متفاوت را بررسی نمایند.

با این حال،‌ داستان به طور کل با یک پایان خوب تمام نمی‌شود. چون بر اساس این نتایج، رفتار ناشی از خودخواهی هم به همین نحو بین افراد گسترش می‌یابد.

 

منبع: سایت خبری تحلیلی عصر ایران

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۸ ، ۰۸:۵۷
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

... من به جبهه نیامدم مگر آن که امام عزیز را یاری کنم تا حکومت عدل علی(ع) را در سرتاسر گیتی برقرار کند و یا لیاقت پیدا کنم و به شهادت برسم. پیرو امام باشید و ولایت فقیه را تنها نگذارید.

مادر مهربانم! سلام گرم مرا بپذیر. ای کسی که شب های تاریک تا صبح، سر مرا بر دامن گذاشتی و با دست های مهربانت مرا نوازش کردی! نکند برای من گریه کنی که دشمن شاد شود. همچون زینب(س) با قامتی استوار و سری بلند، ندای الله اکبر را به گوش همه برسان.

سلام به برادران عزیزم. چون حسین، سربلند باشید و استوار. برای من گریه نکنید که دشمنان شاد نشوند.

همسر مهربانم! مرا ببخشید و حلال کنید که نتوانستم برای شما همسر خوبی باشم. سه سال بیشتر با هم زندگی نکردیم و در طی این مدت، من بیشتر در جبهه بودم. با وجود این، همواره شرمنده ی لطف بی دریغ شما هستم. همسر مهربانم! به همه بگو اگر خواستید برای من گریه کنید، برای آن آقایی گریه کنید که با لبان تشنه شهیدش کردند. این را به شما بگویم که من به آرزوی دیرینه ام رسیدم. ان شاالله راه کربلا که باز شد، شما و زهرا به زیارت مولا حسین(ع) بروید و سلام من را به مولایم اباعبدالله(ع) برسانید و به بانو زینب(س) بگویید: «بانو جان! حسین من هم شهید شد».

همسر مهربانم! تا جان در بدن دارید، پیرو امام خمینی و ائمه(ع) باشید که خط امام، خط ائمه است.

زهرا به محض این که توانست حرف بزند، قرآن و نماز را یادش بده. من دوست دارم زهرا تا جایی که می تواند، درس بخواند. او را با خود به دعای کمیل، ندبه، نماز جمعه و جماعت و به راهپیمایی ببر تا بداند شهدا به خاطر چه آرمان هایی جان خود را فدا کردند.

در پایان، باز هم تکرار می کنم، در تربیت زهرا هیچ کوتاهی نکنید که در برابر خدا مسئول خواهید بود. زهرا امانتی است در دست شما؛ از او آن چنان که اسلام می خواهد، نگه داری کنید و مواظب باشید تا کسی او را اذیت نکند.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۶
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 16

دست محمود آقا توی گچ بود و نشسته بود گوشه ی اتاقک. باقرآقا با یک سطل پلاستیکی، داشت برای ماهی ها خوراک می ریخت. ماهی ها با هر مشت خوراک، تقلایی می کردند و به سمت استوانه های ریز قهوه ای هجوم می آوردند. فواره ها به کار افتادند و ماهی ها به هیجان. باقرآقا اومد کنار اتاقک چوبی ایستاد و این بار از بالا به ماهی ها نگاه کرد. اتاقک چوبی، روی ارتفاع واقع شده بود؛ یا نه، استخر ماهی ها توی گودی کنار یک چشمه ی قدیمی ساخته شده بود. حالا که کار باقرآقا تمام شده بود، می تونستیم با هم در مورد حسین حرف بزنیم. اتاقک چوبی، صاحب یک بخاری هیزمی، یک کمد قدیمی و یک گاز رومیزی بود و با یکی دو تا فرش قدیمی پوشیده شده بود. به خاطر زمستون، دور اتاقک چوبی رو پلاستیک کشیده بودند. بخاری می سوخت و چای آماده بود. باقرآقا سه تا چای ریخت و گفت: «ما خیلی قبل از جنگ، با هم رفیق بودیم. سید محمود که توی کوچه همسایه ی حسین بودند و ما هم سر کوچه با هم رفیق بودیم. ما سه تا همیشه دوست داشتیم با هم باشیم، اما نمی شد. حسین قبل از ما با دومین گروه بچه های طرقبه اعزام شده بود».

سید محمود خودشو جا به جا کرد و گفت: «من بعد از شهید جمعی اعزام شدم و باقرآقا هم... . راستی، شما با من بودی یا...؟ ما تا جایی با شهید جمعی بودیم؛ ولی نمی شد پا به پای حسین رفت. اصلاً کاری که او می کرد، از کس دیگه ای بر نمی اومد. لاقل از ما».

باقرآقا در حالی که چایی رو می گذاشت جلو من، گفت: «ما فقط گاهی می رفتیم بهش سر می زدیم. اونم تازه وقتی که مسئول پدافند هوایی غرب بود. همه با حیرت از حسین جمعی صحبت می کردند. از ما پرسیدند: «حسین جمعی همیشه این طوره؟» ما می پرسیدیم: «چه طوری؟» می گفتند: «تنها، عاشق، سرزنده و مقاوم». یک سری رفتیم دیدنش. یادته سید؟ بهش می گفتیم بابا حسین. یک نفر از افرادش گفت: «رفته چوب بیاره». گفت: «من صبح باهاش رفتم، کم آوردم. بعد از ظهر خودش تنها رفته». دیدیم از روی کوه داره با ماشین می آد. یک وانت پر از چوب خشک جنگلی، برای زمستون. کی باور می کنه یک فرمانده برای افرادش چوب جمع کنه که سرما نخورن؟»

باقرآقا نیم نگاهی به سید محمود کرد و گفت: «وقتی که اومد، این قدر خوشحال شد که انگار دنیا رو بهش دادن. ما باز دور هم جمع شده بودیم. گفت: «بریم حموم». ما هم مدت ها بود حموم نرفته بودیم. یه حموم صحرایی بود همون نزدیکی. رفتیم به کیسه کشی».

سید محمود، چای داغو هورت کشید و گفت: «پشتشو که می کشیدم، یکهو دیدم ناله ای کرد. نگاه کرد. نگاه کردم دیدم پهلوش پر از ترکشه. گفتم: «بابا! اینا چیه؟» گفتم که بهش می گفتیم بابا. گفت: «اینا جوشه. خوب می شه». باقرآقا نگاه کرد و گفت: «یعنی این قدر ما شوتیم که بعد این همه مدت، فرق جوش و ترکشو نمی فهمیم؟» به خنده و شوخی رد کرد. همیشه همین طور بود. ما نمی دانیم شهید جمعی چند با زخمی شد. بعضی می آیند چیزهایی تعریف می کنند که اصلاً قابل باور نیست. چون ما هر موقع همدیگر را می دیدیم، می گفتیم و می خندیدیم. طوری با ما می گفت و می خندید که انگار هیچ غمی ندارد. ولی همه ی غم های عالم در دل حسین بود. با وجود این که عاشقانه زن و فرزندش را دوست داشت، باید آن ها را مدت ها رها می کرد و به کیلومتر ها دورتر از مرز ایران و عراق می رفت».

گفت و گوی من و سید محمود و باقر آقا تا ساعت ها طول کشید. صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید و ماهی ها هنوز لب می زدند. از دوردست، صدای آمد و شد اتومبیل ها به بازار می آمد. آنجا، مردم بی خبر، با آرامشی که نمی دانستند مدیون چه کسی هستند، مشغول بستنی خوردن داخل ماشین های گرم بودند و اینجا دو یار تنها که هیچ وقت فرصت نکرده بودند همدیگر را سیر ببینند، هنوز داشتند از حسین می گفتند.

ـ این آخری ها یک بار مرخصی هایمان به هم برخورد کرد. تازه ازدواج کرده بود. رفتیم و باهم تا نصفه شب گفتیم و خندیدیم. این آخرین باری بود که در طرقبه همدیگر را می دیدیم. دفعه ی بعد، مزارش را زیارت کردیم. ما لیاقت نداشتیم. همیشه چند گام از ما جلو تر بود. ما همیشه پا جای پای او می گذاشتیم؛ اما با سرعتی که او می رفت، اصلاً نمی شد پا به پایش رفت. او کوه مرد بود و ما... از پا افتاده هایی ناتوان. ما کجا و حسین کجا.

شب به نیمه رسیده بود که باغ ماهی ها را ترک کردم. خسته نبودم؛ دل شکسته بودم. دلم می خواست بیشتر برایش می نوشتم؛ ولی دیر به یادش افتادیم. ما همیشه دیر بیدار می شویم. وقتی که دیگر کاروان رفته است و ما تنها مانده ایم. چه قدر خواب ما سنگین است. حالا واقعاً بیداریم یا هنوز فکر می کنیم که بیدار شده ایم؟ یک نفر مرا نیشگون بگیرد!

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۸:۵۹
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه

شهید حسین جمعی 15

شوخی نیست. یک عدد نیست، یک عمر است. این قدر فاصله افتاد بین من و حسین. از اون روز سردی که بدن خون آلود حسین رو بعد از سیزده روز تحویل ماشین ها دادیم و باهاش وداع کردیم، بیست و دو سال می گذرد. من نمی دانم چرا نیامدم؛ ولی بالاخره بعد از بیست و دو سال آمدم. به راننده گفتم: « اخوی! اگه میشه، سر مزار شهدای طرقبه منو پیاده کن».

از سرسبزی مزار شهدا خوشم اومد. چه حالی می کنه، حسین! اینجا واسه خودش بهشته. من چرا این همه سال نیومدم، نمی دونم. من دیگه حالا بچه نبودم که حسین بهم بگه بچه. حالا پیر شده بودم. از همون ردیف اول به عکس ها و اسم ها نگاه کردم؛ کوثری، ضرغام زاده،... . ردیف به ردیف رفتم جلو. همه شبیه حسین بودن؛ خوش تیپ و خوش قیافه. ای بابا! این خاک چی می سازه!

وای خدای من! حسین تکون نخورده بود. توی قاب آلومینیومی، با همون نگاه همیشگی و همون سن و سال، رفیق عزیزمو پیدا کرده بودم؛ ابوزهرا.

کُرد ها بهش می گفتند ابوزهرا. ما می گفتیم ابوالفضل؛ آن ها می گفتند ابوزهرا؛ یعنی پدر زهرا.  از بس ورد زبونش زهرا بود. آخرین باری که اومده بود مرخصی، بدجوری دل بسته ی زهرا شده بود. دختر، دل پدرو می بره؛ مخصوصاً وقتی به شیرین زبونی بیفته. یک بند از زهرا حرف می زد. این قدر که بهش می گفتند ابوزهرا.

ابوزهرا! من اومدم. راستی از زندگی زن و بچه ت راضی هستی؟ دیدی گفتم این قدر نگران نباش؟ ای ول بابا! تو که زنای شهرتو می شناختی. نمی گفتی عین شیر، پای زندگی آدم وای می ایستن؟ خوب، دیگه چه خبر؟ راستی، دیروز حاج حسینو دیدم. چی؟ آره راس می گی. جنگ تموم شده؛ بیست و چند ساله. ببخشید! منظورم حاج جواد میرزایی بود؛ مسئول محور قدس. فقط تو حاج حسینی. داشت حسابی بحثمون بالا می گرفت. نمی دونم چند دقیقه بود کنار من و حسین واستاده بود. یه جوون از همونا که عکساشون تو قاب بود. گفت: «شهید جمعی رو می شناختید؟»

گفتم: «آره. شما چی؟»

گفت: «نه. خیلی کم. همون قدر که همه ی طرقبه ای ها همدیگه رو می شناسن. خوب، من تازه بیست و دو سالمه».

گفتم: «خوب، منم درست نشناختمش؛ ولی با هم دوست بودیم؛ یعنی هم رزم بودیم؛ یعنی هم سنگر. نه، من نمی شناختمش. می دونی خونه ش کجاست؟»

گفت: «آره».

و آدرسو نشونم داد. تردید داشتم برم یا نرم. بعد بیست و دو سال چی بگم. نمی گن تو چه طور رفیقی بودی که حالا پیدات شده؟ ولی کنجکاو بودم. توی این بیست و دو سال، یک لحظه حسینو از یاد نبردم. من اون ور کشور بودم و حسین این ور کشور. توی این مدت، چند بار اومده بودم زیارت امام رضا(ع)، ولی هر بار یه مانع پیش پام بود. یا زمان، یا حس، یا... . بهونه کم نیست.

حالا من جلوی خونه شهید جمعی بودم. دو تا زنگ بود. اونه یا اینه؟ کدوم زنگو بزنم؟ چی بگم؟ یک اتومبیل توقف کرد. یک خانومم از اتومبیل پیاده شد. گفت: «با کسی کار داشتید؟»

گفتم: «منزل شهید جمعی اینجاست؟»

گفت: «بفرمایید! من همسرشونم».

آروم باشید. گفتم: «من هم رزم شهید جمعی هستم. من... من... زهرا خانوم چه طوره؟»

خندید. گفت: «بفرمایید! با همسرشون داخل خونه هستند».

ـ همسرشون؟

حاج حسین! داماد دار شدی. ای ول! پس حتماً می آم.

گفتم: «شما بفرمایید، من بر می گردم. دست خالی که نمی شه. نامردیه. آدم بره داماد رفیقشو ببوسه، چی بگه؟»

حاج خانوم خیلی اصرار کرد که راضی به زحمت نیست؛ ولی مگه من می تونستم.

من بعد از بیست و دو سال اومدم. یک خانواده دیدم که مثل شیر، پای شرافت شهیدشون وایستاده بودن. مبارزه کرده بودن و هنوز مبارزه می کردن. حسین! تو رفتی و بردی. من موندم و... .

توی خیابون شلوغ و پر رفت و آمد طرقبه و مغازه های پر زرق و برق اون، دوباره اون جوونو دیدم. گفت: «حاج آقا! منزل شهید جمعی رو پیدا کردید؟»

ما می گفتیم جمعی(با فتح جیم)؛ این ها می گن جمعی(با ضم جمعی). ولی فرقی نمی کنه. هر دوتاش قشنگه. تازه، جوون با یک لهجه ی شیرینی حرف می زد که بدجوری آدمو به یاد شهید جمعی می انداخت. گفتم: «آره پسرم! گفتی بیست و دو سالته؟ یعنی درست وقتی شهید جمعی رفته؟»

ـ آره. من همون سال به دنیا اومدم. جالبه نه؟

ـ آره. خیلی جالبه. ببینم! از کجا می تونم یک کادو بخرم؟

انگار جوون طرقبه ای با من می اومد تا راهو بهم نشون بده. همون طور که بیست و دو سال پیش، شهید جمعی راهو بهم نشون داد. چند تا از این جوونای بیست و دو ساله، راهو درست می رن؟ چند تا راهو غلط می رن؟ چند تا به دیگرون راه درستو نشون می دن؟ حسین از این معدود آدمای روزگار بود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۸ ، ۰۸:۴۸
موسسه خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه