انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

شهید حسین جمعی 15

شوخی نیست. یک عدد نیست، یک عمر است. این قدر فاصله افتاد بین من و حسین. از اون روز سردی که بدن خون آلود حسین رو بعد از سیزده روز تحویل ماشین ها دادیم و باهاش وداع کردیم، بیست و دو سال می گذرد. من نمی دانم چرا نیامدم؛ ولی بالاخره بعد از بیست و دو سال آمدم. به راننده گفتم: « اخوی! اگه میشه، سر مزار شهدای طرقبه منو پیاده کن».

از سرسبزی مزار شهدا خوشم اومد. چه حالی می کنه، حسین! اینجا واسه خودش بهشته. من چرا این همه سال نیومدم، نمی دونم. من دیگه حالا بچه نبودم که حسین بهم بگه بچه. حالا پیر شده بودم. از همون ردیف اول به عکس ها و اسم ها نگاه کردم؛ کوثری، ضرغام زاده،... . ردیف به ردیف رفتم جلو. همه شبیه حسین بودن؛ خوش تیپ و خوش قیافه. ای بابا! این خاک چی می سازه!

وای خدای من! حسین تکون نخورده بود. توی قاب آلومینیومی، با همون نگاه همیشگی و همون سن و سال، رفیق عزیزمو پیدا کرده بودم؛ ابوزهرا.

کُرد ها بهش می گفتند ابوزهرا. ما می گفتیم ابوالفضل؛ آن ها می گفتند ابوزهرا؛ یعنی پدر زهرا.  از بس ورد زبونش زهرا بود. آخرین باری که اومده بود مرخصی، بدجوری دل بسته ی زهرا شده بود. دختر، دل پدرو می بره؛ مخصوصاً وقتی به شیرین زبونی بیفته. یک بند از زهرا حرف می زد. این قدر که بهش می گفتند ابوزهرا.

ابوزهرا! من اومدم. راستی از زندگی زن و بچه ت راضی هستی؟ دیدی گفتم این قدر نگران نباش؟ ای ول بابا! تو که زنای شهرتو می شناختی. نمی گفتی عین شیر، پای زندگی آدم وای می ایستن؟ خوب، دیگه چه خبر؟ راستی، دیروز حاج حسینو دیدم. چی؟ آره راس می گی. جنگ تموم شده؛ بیست و چند ساله. ببخشید! منظورم حاج جواد میرزایی بود؛ مسئول محور قدس. فقط تو حاج حسینی. داشت حسابی بحثمون بالا می گرفت. نمی دونم چند دقیقه بود کنار من و حسین واستاده بود. یه جوون از همونا که عکساشون تو قاب بود. گفت: «شهید جمعی رو می شناختید؟»

گفتم: «آره. شما چی؟»

گفت: «نه. خیلی کم. همون قدر که همه ی طرقبه ای ها همدیگه رو می شناسن. خوب، من تازه بیست و دو سالمه».

گفتم: «خوب، منم درست نشناختمش؛ ولی با هم دوست بودیم؛ یعنی هم رزم بودیم؛ یعنی هم سنگر. نه، من نمی شناختمش. می دونی خونه ش کجاست؟»

گفت: «آره».

و آدرسو نشونم داد. تردید داشتم برم یا نرم. بعد بیست و دو سال چی بگم. نمی گن تو چه طور رفیقی بودی که حالا پیدات شده؟ ولی کنجکاو بودم. توی این بیست و دو سال، یک لحظه حسینو از یاد نبردم. من اون ور کشور بودم و حسین این ور کشور. توی این مدت، چند بار اومده بودم زیارت امام رضا(ع)، ولی هر بار یه مانع پیش پام بود. یا زمان، یا حس، یا... . بهونه کم نیست.

حالا من جلوی خونه شهید جمعی بودم. دو تا زنگ بود. اونه یا اینه؟ کدوم زنگو بزنم؟ چی بگم؟ یک اتومبیل توقف کرد. یک خانومم از اتومبیل پیاده شد. گفت: «با کسی کار داشتید؟»

گفتم: «منزل شهید جمعی اینجاست؟»

گفت: «بفرمایید! من همسرشونم».

آروم باشید. گفتم: «من هم رزم شهید جمعی هستم. من... من... زهرا خانوم چه طوره؟»

خندید. گفت: «بفرمایید! با همسرشون داخل خونه هستند».

ـ همسرشون؟

حاج حسین! داماد دار شدی. ای ول! پس حتماً می آم.

گفتم: «شما بفرمایید، من بر می گردم. دست خالی که نمی شه. نامردیه. آدم بره داماد رفیقشو ببوسه، چی بگه؟»

حاج خانوم خیلی اصرار کرد که راضی به زحمت نیست؛ ولی مگه من می تونستم.

من بعد از بیست و دو سال اومدم. یک خانواده دیدم که مثل شیر، پای شرافت شهیدشون وایستاده بودن. مبارزه کرده بودن و هنوز مبارزه می کردن. حسین! تو رفتی و بردی. من موندم و... .

توی خیابون شلوغ و پر رفت و آمد طرقبه و مغازه های پر زرق و برق اون، دوباره اون جوونو دیدم. گفت: «حاج آقا! منزل شهید جمعی رو پیدا کردید؟»

ما می گفتیم جمعی(با فتح جیم)؛ این ها می گن جمعی(با ضم جمعی). ولی فرقی نمی کنه. هر دوتاش قشنگه. تازه، جوون با یک لهجه ی شیرینی حرف می زد که بدجوری آدمو به یاد شهید جمعی می انداخت. گفتم: «آره پسرم! گفتی بیست و دو سالته؟ یعنی درست وقتی شهید جمعی رفته؟»

ـ آره. من همون سال به دنیا اومدم. جالبه نه؟

ـ آره. خیلی جالبه. ببینم! از کجا می تونم یک کادو بخرم؟

انگار جوون طرقبه ای با من می اومد تا راهو بهم نشون بده. همون طور که بیست و دو سال پیش، شهید جمعی راهو بهم نشون داد. چند تا از این جوونای بیست و دو ساله، راهو درست می رن؟ چند تا راهو غلط می رن؟ چند تا به دیگرون راه درستو نشون می دن؟ حسین از این معدود آدمای روزگار بود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۱)

سلام و عرض ادب و احترام 

بصورت یک پیشنهاد 

می توانید در مطالب پر نظر وبسایتها ، نظر بگذارید تا وبتون یعنی موسسه خیریه بهتر شناخته بشه. البته هرچه صلاحه و فقط پیشنهاد دادم. 

کارتون قشنگه. 

پاسخ:
سلام دوست عزیز ما.
ممنون از توجه و پیشنهاد خوب شما.
یقیناً این کار را در برنامه داریم و حتماً انجامش خواهیم داد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی