انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

شهید حسین جمعی 11

حالا می فهمم این راه رفتن مرغی به درد چه مواقعی می خوره. الآن دو ساعته که داریم مرغی راه می ریم. ابوالفضل، تفنگشو حمایل کرده به پشتش و جلو همه داره مرغی راه می ره و ما دنبالش. دست شویی دارم وحشتناک. مدتیه سنگر های عراقی ها توی تاریکی شب، مثل هیولاهای سیاه از دور به ما نزدیک می شن. یا نه، ما به اونا نزدیک می شیم. ابوالفضل دستشو بلند می کنه. توقف می کنیم. ابوالفضل دراز می کشه. چیزی نمونده به سنگر برسیم. سینه خیز می ریم. به ردیف تانک ها و نفربرها می رسیم. یک سرباز عراقی به ما نزدیک می شه. ما بی حرکت می شیم. می آد جلو و جلوتر. حالا روی سر ابوالفضل وایستاده. من حتی از برق زدن چشمام می ترسم و می بندمشون. چند ثانیه بعد، سرباز بر می گرده و ما به رفتن ادامه می دیم. به تانک ها که می رسیم، می ریم داخل ردیف تانک ها. من سایه به سایه ابوالفضل می رم جلو. کنار تانکی که ما پشتش قایم شدیم، دو تا عراقی مشغول صحبت هستند. ما حرفاشونو با شفافیت تمام می شنویم. ابوالفضل، تعداد تانک ها و نفربر ها رو یادداشت می کنه. بعد، زاویه ها رو ثبت می کنه. با اشاره به من می فهمونه که سر جام وایستم. خودش سینه خیز از زیر پای سربازای عراقی می ره داخل سنگر فرماندهی عراقی ها. دل شوره افتاده به جونم. به شدّت دست شویی هم دارم. ده دقیقه... یک ربع... بیست دقیقه... دیگه ناامید شدم. زمان از خاطرم رفت. ناگهان یک نفر از پشت سر، دهنمو گرفت. هرچه دست و پا زدم، نتونستم خودمو از دستش نجات بدم. دهنشو به گوشم نزدیک کرد و گفت: «منم؛ ابوالفضل».

آروم شدم. تا پشت خاکریز، سینه خیز رفتیم. همه ی بچه ها برگشته بودند؛ صحیح و سالم. باز، با پشت خم؛ و باز به دو و سرعت رسیدیم به خاکریزای خودی. سرمونو که آوردیم بیرون، یه ردیف گلوله خاک های روی خاکریز رو پاشید به اطراف و مارو مجبور کرد پشت خاکریز پنهان بشیم. نیروهای خودی مارو شناسایی کرده بودند و دست بردار نبودند. منورهای عراقی هم پیداشون شد و گلوله بود که روی سرمون می ریخت. نمی تونستیم از جامون تکون بخوریم. بین خط دشمن و خط خودی گیر افتاده بودیم. از دو طرف مارو گرفته بودند زیر گلوله. هر لحظه هم شدیدتر می شد. این همه مدّت رفتیم و برگشتیم، خون از دماغ کسی نیومد؛ حالا داشتیم دستی دستی کشته می شدیم. فرمانده گفت: «یه نفر باید بره به جلو، دلشو بزنه به دریا».

تا ما به خودمون بیایم، لباسشو درآورد و با زیرپیرهنی سفیدش پرید اون ور خاک ریز و زیر آتیش سنگین دشمن و فریاد زد: «نزنید! نزنید! ما ایرانی هستیم. ما خودی هستیم».

نگاه که می کردی، گلوله های تیربار، زیر پای ابوالفضلو شخم می زد و او مثل لی لی بازی به زمین و آسمون می پرید. حتی یک گلوله می تونست کار فرمانده ما رو یکسره کنه. حسین داد زد: «بابا، من ابوالفضل خوش بیانم».

یکهو صدای گلوله های خودی قطع شد. عراقی ها هم آروم شدند. یک صدا در دل شب پیچید.

ـ دستاتونو بذارید روی سرتونو بیاید جلو.

حسین جلو و ما دنبالش راه افتادیم. چند دقیقه بعد، دست بسته جلو سنگر فرماندهی روی دو زانو نشسته بودیم. فرمانده که از سنگر بیرون اومد، داد زد: «دستاشونو باز کنید. ابوالفضل خوش بیان کیه؟»

ابوالفضل بلند شد. فرمانده اونو در آغوش گرفت و گفت: «چه طور بود؟»

ـ خیلی عالی! اوضاع از اونی که فکر می کردم، جدی تره.

و با فرمانده رفت. سوار جیپ فرماندهی شدند و رفتند. ما پونزده کیلومتر از خط خودمون دور افتاده بودیم. البته ما رو شناسایی به این سمت کشیده بود و در تمام این مدت، ابوالفضل می دونست ما رو داره به کجا می بره. پیرمردی داد زد: «رزمنده اسلام! بفرما چایی!»

من داد زدم: «برادر! دست شویی کجاست؟»

جماعت زدند زیر خنده و پیرمرد به سمت عراقی ها اشاره کرد.

من مردد بودم و ابوالفضل با جیپ فرماندهی توی دل تاریک شب محو شده بود. تازه کار او شروع شده بود و ما باید می خوابیدیم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی