انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

شهید حسین جمعی 13

قاطرها از کمرکش کوه بالا می رفتند. دیگر ناله ی حسین شنیده نمی شد. چند دقیقه پیش، صدای ناله ای داشت دیوانه ام می کرد. دائم آب می خواست. داشت خورشید طلوع می کرد و خیلی زود صدای هلیکوپترها و هواپیماها بلند می شد. ما باید هرچه زودتر منطقه را ترک می کردیم؛ چون یک ساعت بعد از عملیات زمینی، بمباران منطقه شروع می شد. حالا صدای رود زلال زیر پایمان به وضوح به گوش می رسید. زلال که می گویم، ندیده می گویم. احساس می کنم صدای آب زلال با صدای آب گل آلود فرق می کند. انگار حسین هم این صدا را می شناخت و داشت ناله می کرد. خون زیادی ازش رفته بود. من فقط می دانستم او هم حسین است. حالا دیگر صدایی از او بلند نمی شد. سکوت بود و نسیمی که می وزید و صورت های ما را نوازش می داد. اگر در خانه بودم، بهترین هوایی بود که می توانستیم داشته باشیم.

قاطرها از کمرکش کوه بالا می رفتند. سایه ی بدن های پاک شهدا که بر روی قاطرها آرام گرفته بودند و ما نفس زنان دنبال قاطرها حرکت می کردیم، حس عجیبی داشت. تمام راه آمده را باید برگشتیم. سیزده روز را آمده بودیم برای چند ساعت و حالا باید سیزده روز بر می گشتیم شاید برای همیشه. هشت روز راه بود از سر مرز تا بارزان. محور بارزان با مسئولیت ابوالفضل، چهار روز تا محور قدس فاصله داشت. وظیفه ی ما ضربه زدن به دشمن از پشت سر بود. مسئول محور قدس، حاج حسین بود. اینجا همه اسم مستعار داشتند. نه ابوالفضل اسمش ابوالفضل بود، نه حاج حسین حاج حسین. من این ها را بعداً فهمیدم. کُردها پول می گرفتند و با ما همکاری می کردند. ما مجبور بودیم دشمن را در این منطقه سرگرم کنیم تا بچه ها در جنوب بتوانند مبارزه کنند. ما مجبور بودیم هفاد هزار نیرو را در مرز کردستان زمین گیر کنیم تا دشمن هم مجبور شود نیروهایش را تقسیم کند. اولین باری که ابوالفضل را دیدم، از ابهت و نیرویی که در نگاهش نهفته بود، متعجب شدم. نه زیاد می خندید، نه زیاد اهل حرف زدن بود. بیشتر ترجیح می داد تنها باشد.

آن شب قرار بود از سه محور به شهر دیرلوک عراق حمله کنیم. شب اربعین بود که به محور قدس رسیدیم. سیزده روز راه رفته بودیم. حتی از یک روستای ترکیه هم عبور کردیم. گاهی احساس می کردیم ممکن است از سوریه سر در بیاوریم. بچه های ژاندارمری به همراه تعدادی از دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) و ما که مثلاً تجربه ی بیشتری داشتیم. یکی دوتا از بچه ها حسابی نور بالا می زدند و ابوالفضل که دائماً نور بالا می زد. قرار بود روز را در غاری بگذارنیم و شب از سه محور به دشمن حمله کنیم. اولین باری که ابوالفضل با من حرف زد، صبح آن روز بود. زیر دیگ حمام را روشن کردم که زودتر از بقیه دوش بگیرم. دیگ، کنار چشمه ی آب بود و پتویی که مثلاً حمام. فقط کافی بود از دیگ آب برداری و بریزی روی سرت و حال کنی. دیگ را که روشن کردم، او را دیدم که از نُک قله مثل نقطه ای در حال پایین آمدن است. ابوالفضل بود. وقتی نزدیک شد، از همان بالا گفت: «دستت درد نکنه بچه! دیگو برای ما روشن کردی؟ خواستم بگم نه، گفتم آره». بعد در حالی که خجالت می کشیدم توی چشماش نگاه کنم، با خودم گفتم ای بابا، اینم که نوربالا می زنه. دو تا حسین، یک ابوالفضل. به عباس حاتمی گفتم: «دو تا حسین، یک ابوالفضل».

گفت: «چی؟»

گفتم: «هیچی».

عباس رَمَق نداشت. قاطرها را هِی می کرد و از کمرکش کوه بالا می رفت. دوباره گفت: «چی گفتی؟»

گفتم: «هیچی».

من با ابوالفضل نبودم؛ ولی می گفتند زیر پای آن ها نارنجک انداخته اند و ابوالفضل در جا شهید شده. حسین هم به شدت زخمی شده بود و ما که بلد نبودیم خون مجروح را بند بیاوریم، فقط آن ها را حرکت دادیم و با خود آوردیم. کُردها می گفتند رهایشان کنید و یک ساعت دیگر هلیکوپتر ها می آیند. عباس، ابوالفضل را به دوش گرفته بود و دائم می گفت: «فردا جواب زهرا رو چی بدم!» اشک می ریخت و بدن خون آلود ابوالفضل را به خود می کشید. دوباره گفتم: «دوتا حسین، یک ابوالفضل».

عباس دوباره گفت: «چی گفتی؟»

گفتم: «شب اربعین دو تا حسین شهید شدن، یک ابوالفضل».

عباس خودش را رساند به قاطر حسین و ناله کرد: «حسین جان! حالت خوبه داداش؟ حسین! حسین ما رو تنها نذار. حسین جان، پاشو! حسین ما داریم می رسیم»

و لابد منظورش سیزده روز بود.

حسین دیگه ناله نمی کرد. دیگر آب نمی خواست. صدای آب زلال از ته دره به گوش می رسید. معلوم بود آب زلال است. عباس نشست. حاج حسین نهیب زد: «پاشو عباس! الآن هلیکوپترها می آن».

و عباس بلند شد؛ در گرگ و میش صبح، با شانه های لرزان. من دوباره گفتم: «دوتاحسین، یک ابوالفضل».

عباس به من نزدیک شد و در حالی که بلند بلند گریه می کرد، گفت: «سه تا حسین».

من هم به گریه افتادم و گفتم: «نه! ببین! دوتا حسین، یک ابوالفضل».

عباس می لرزید و گریه می کرد. به من نزدیک شد و گفت: «بچه! بذار یه رازی رو برات بگم. اسم واقعی ابوالفضل، حسینه؛ حسین جمعی. حالا بگو باز دو تا حسین، یک ابوالفضل».

من حساب کردم شب اربعین سه تا حسین دادیم. بعد گفتم: «عباس! تو که حسین نیستی؟»

گفت: «اگه بودم که نبودم!»

ـ پس حاج حسین چی؟

ـ خوب، اگه بود که نبود!

من شاید قانع شدم، شاید نشدم. به هر حال، من هم نبودم؛ وگرنه نبودم.

قاطرها به یال رسیده بودند که صدای بمباران دیرلوک به گوشمان رسید. صبح داشت از راه می رسید.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی