انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

مادر روی ویلچر نشسته بود. حاج آقا رفته ماشینشو پارک کنه. مادر روی سنگ مزار حسین دستی کشید. بعد به چشمای آسمونی پسرش که کپی چشمای خودش بود، نگاه کرد و اشکی گرم گرم نشست روی صورتش. می خواست سنگ مزار حسینو ببوسه، اما نمی تونست. خیلی تقلا کرد، افتاد روی سنگ مزار. ویلچر پرت شد یه گوشه، ولی مادر چیزی نمی فهمید. چادرش دور تا دور سنگ مزار حسین رو گرفته بود و در قاب نگاه پسر عزیزش مبهوت شده بود.

از بهاری که حسین به دنیا آمده بود، چند سال می گذشت. مادر، تفاوت زیادی بین حسین و بقیه ی بچه هایش احساس نمی کرد. حسین روحیه ی خاصی داشت. زیاد با این و آن نمی جوشید. بیشتر دوست داشت تنها باشد. بیشتر دوست داشت برود یک گوشه ای برای خودش سنگر درست کند و دور تا دور خور را ببندد و برای خودش کشیک بدهد. کسی مجبورش نکرد مدرسه را رها کند. خودش تصمیم گرفت نرود مدرسه و نرفت. صبح تا شب توی کارگاه پدرش قالی بافی می کرد. شب که می شد، با آقا رضا قرار داشت. او می آمد کارگاه ما و حسین می رفت کارگاه آن ها و تا نصف شب کار می کردند و این بار برای خودش. می خواست دستش تو جیب خودش باشه. تا شب باید برای پدرهایشان کار می کردند. آن روزها البته این چیزها رسم بود. بچه ها مدرسه را رها می کردن برای کمک به اقتصاد خانواده. اما هنوز خیلی زود بود که حسین راه درست زندگی رو پیدا کنه. کودکی و نوجوانی حسین، مثل همه ی بچه های کوچه ی آسیا به بازی های کودکانه و رفاقت های یکی دو روزه گذشت. البته فرق هایی بین او و بقیه ی بچه ها بود. حسین از همان اول، عاشق موجودات عجیب و غریب بود. یک کلکسیون قابل توجه از حشرات و حیوانات وحشی داشت. از عقرب و مار و ... بگیر تا جغد و بلبل و عقاب. بیشتر سرگرمی زندگی اش کبوتر بود. وقتی به کبوتر ها نگاه می کرد، چشم هایش برق می زد. لذت می برد کبوتر ها را هوا کند و به آن ها نگاه کند و معلق زدن آن ها  را در اوج  آسمان به تماشا بنشیند. بیشتر کل کل کفتر بازی به رقابت با همسایه ها بود و حسین از این کار و این رقابت با همسایه ها لذت می برد. با یک عده بده بستان داشت و با یک عده بدجوری چپ بود؛ اما همه ی این ها تا وقتی بود که حسین روحیه ی سربازی پیدا نکرده بود. وقتی روحیه ی سربازی در وجودش رخنه کرد، تصمیم گرفت به کوه برود و به تمرین بپردازد. آن قدر ورزش کرد که بدنش مثل موم، نرم شد. هر کار دلش می خواست، می توانست با بدنش انجام دهد. پل بزند. در حالت پل، دست هایش را به پاهایش نزدیک کند و از این کارها. اگر چه هنوز خیلی مانده بود به سربازی برود، باید خودش را برای اتفاقات عجیب و غریب آماده می کرد. گویا خبر داشت قرار است اتفاقات عجیبی در زندگی اش بیفتد. به همین خاطر، خیلی به موقع برای رفتن به به سربازی آماده شد. سال ۱۳۵۶، سرباز بود و کسی که سال ها چشم انتظار سربازی بود، حالا سرباز شده بود و قرار بود دو سال در بد آب و هوا ترین مناطق کشور زندگی کند. اما یک اتفاق اساسی در زندگی او رخ داد که مسیر زندگی اش را عوض کرد. شمس او یکی از هم رزمانش بود. یکی از کسانی که با او خدمت می کرد. کسی که او را ندیده بود، در حالی که سال ها با هم بودند!‌ کسی که او را ندیده بود، در حالی که از نزدیک ترین اقوامش بود! حسین با پسر عمه اش علی آقا رفته بود سربازی. کسی از او نشنیده بود؛ ولی علی آقا توانسته بود مسیر زندگی حسین را عوض کند. او از یک سرباز معمولی، یک روح بلند ساخته بود؛ به طوری که در آخرین ماه های سربازی علی آقا و حسین، پدر علی آقا، حاج میرزا تقی، نامه ای نوشت و فرمان امام رو بهشون ابلاغ کرد و هر دو از سربازی فرار کردند. قبل از اون، حسین یک جور دیگری شده بود. دیگه نمازشو هر روز به جماعت می خوند. از علی آقا جدا نمی شد. رفیق بامرامی یافته بود که راه تازه ای رو بهش نشون می داد. این آخری ها یک بار چشمای شاهو از توی عکس در آورده بود و انگشتشو کرده بود توی چشم شاه و یک نمایش عروسکی راه انداخته بود که یک سیلی آبدار خورده بود و اضافه خدمتم براش زده بودند. البته باز هم با علی آقا. همه چیز با علی آقا بود. حسین که برگشت، آن آدم معمولی همیشگی نبود. یک روح پرشور و مجنون بود. یک روح پرشور که نمی توانست یک جا بند شود. اگر جنگ نمی شد، حسین چه کار می کرد؟ این روح پرشور، چه طور در کالبد تن دوام می آورد؟ شمس حسین، تأثیر خود را بر روح بلند او گذاشت و جاودانه اش کرد. او خیلی کم و به ندرت از هم دوره ای سربازی خود سخن می گفت؛ اما می شد تشخیص داد که زیاد به او فکر می کرد...

... حسین دیگر علاقه ای به پرنده هایش نشان نمی دهد. از این که محمد، جغد هایش را به امان خدا رها کرده که بروند برای خودشان پرواز شبانه داشته باشند، دلخور نیست. از این که سیب های باغ پرویز به درخت بپوسند و مخ مخای جوانانه اش تمنای بالا رفتن از درخت را نکند، نگران نیست. از این که بچه ها سر کوچه جمع شوند و حسین برایشان قیافه های عجیب و غریب در بیاورد، دیگر خسته شده است. دیگر حتی به فیگور گرفتن و پل زدن و پشتک وارو هم فکر نمی کند. دیگر هیچ علاقه ای به مو گذاشتن و پالتو پوشیدن و بازی با چهره های جذاب و قابل تغییرش ندارد. او حسین دیگری شده است. یک حسین که دارد پوست می اندازد. ساعت ها می نشیند به کبوتر هایی که حالا مال حسین، نگاه می کند. او دارد به آغاز سفری تازه می اندیشد. دیگر حسین آماده شده که ابوالفضل شود.

حاج آقا، مضطرب، حاج خانم را از روی سنگ مزار حسین بلند می کند و روی ویلچر می گذارد. صورت بی بی پر از اشک است.

ـ حاج خانم چی کار می کنی؟! چرا مواظب نیستی؟!

ـ حاج آقا من شرمنده ی شما هستم! سربازتون شدم.

ـ این حرفا چیه بی بی؟! من هر چی دارم از شماست.

گفت و گوی حاج آقا و بی بی ماشالله ادامه دارد. حسین در قاب عکس آفتاب خورده اش لبخند می زند. غروب سرخی است. بی بی دیگر فردا نمی تواند به زیارت حسینش بیاید.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی