انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

حاشیه ی کوچه ی آسیا، زیر مسجد موسی بن جعفر(ع) که به مسجد خوش نویس هم معروف بود، یک دالان وجود داشت که مسجد از فضای بالایی اون استفاده کرده بود. در این دالان، خونه و طویله ی میرزا آقا قرار داشت که قدیمی ساز بود و کاهگلی. کنارش خونه ی مرحوم خوشباف و انتهای کوچه ای که در ادامه ی دالان بود، خانه ی حاج محمد علی جمعی. یعنی درست روبه روی خانه ی مریم بانو.

مریم بانو، با خانه ای که یک اتاق و یک حیاط کوچک و یک درخت توت بخارا وسطش داشت، ازدواج نکرده بود. چون نابینا بود. سال های سال با ارغوان بافی زندگی کرده بود و حالا پیر شده بود. این که چه طور با چشم های به قول طرقبه ای ها عاجز، سبدبافی می کرد، طی این سال ها برای هر کوچه آسیایی معمایی بود. ما که توی کوچه بازی می کردیم، دائم منتظر بودیم مریم بانو با سینی و کاسه ی مسی معروفش از توی دالان بیاد بیرون و بگه: «آی بچه ها! موش آوردم».

یک گردو می گذاشت زیر دیواره ی کاسه ی مسی. موش که می اومد گردو رو برداره، گردو قل می خورد و کاسه می چرخید روی موش و گرفتار می شد و اکثر اوقات با اون چشمای عاجزش، یه موش برای تفریح ما می گرفت. ما هم دست به نقد، نفت فراهم می کردیم و یک نفر کاسه و سینی رو این قدر تکون می داد که موش بیچاره گیج و بیج می شد. بعد دمشو از زیر کاسه بیرون می کشیدیم و نخ می بستیم بیخ دمش و بعد نفت می ریختیم روش و آتیشش می زدیم و موش می دوید سمت دالون و ما با شوق و ذوق می دویدیم طرفش و فریاد می کشیدیم. اگه مریم بانو نمی اومد، می رفتیم در خونه ش در می زدیم و می گفتیم: «آبجی مریم! آبجی مریم! موش داری یا نه؟»

یه روز که موش رو برای اعدام آماده کرده بودیم، حسین جمعی از سر کوچه اومد. همه فرار کردند. اونا می دونستن حسین جمعی از این کارا بدش می آد. من نمی دونستم. تازه، اهمیتم نمی دادم. به همین خاطر یه کتک حسابی ازش خوردم. این یکی توی دلم موند. نفهمیدم موشه کجا فرار کرد!

یه شب رفته بودیم ملاقه گردونی. شب چهارشنبه سوری بود. چهارشنبه ی آخر سال. یه ملاقه ورداشته بودم و با محسن راه افتاده بودیم در خونه های مردم. از ته کوچه ی آسیا شروع کردیم. از باغ کربلایی حسن هزاره ـ خدا رحتمش کنه! ـ‌ اومدیم بالا. یکی یه چیزی به ما می داد، یکی چیزی نمی داد. یکی آب می ریخت روی سرمون، یکی فاضلاب. یکی شکلات می داد، یکی کلوچه. کلوچه های محلی طرقبه خیلی خوشمزه است. فکر می کنم ساعت دوازده نصفه شب بود که در خونه ی حاج مندلی(حاج محمد علی) رو زدیم. یه کلون داشت که نقش یک دست بود. این قدر در زدیم که خسته شدیم. وقتی داشتیم می رفتیم، حسین جمعی از در اومد بیرون و ملاقه روهی مادربزرگمو شکست و هم یک پس کله گی آبدار به محسن زد. این بار من در رفتم و کتک نخوردم؛ ولی باز هم توی دلم موند.

حالا مدت ها از اون روزها می گذشت. مسجد رو خراب کرده بودند و داشتند خاک برداری می کردند. مثل همه ی کارهای اینجوری، تا کسی پشت قضیه نبود، کارا پیش نمی رفت. یکی از روز های داغ بهار از مدرسه بر می گشتم. دیدم حسین جمعی تک و تنها یک دستمال بسته جلوی دهن و دماغش، داره توی مسجد کار می کنه. عرق می ریخت و سرخ شده بود. رفتم روی دیوار نیمه مخروبه نشستم و نگاهش کردم. این قدر نگاهش کردم که چشمش افتاد به من و سلام کرد. جوابشو دادم. با پررویی تمام گفتم: «علیک السلام».

دوباره نشستم و نگاهش کردم. این قدر نگاهش کردم که خسته شدم. بعد رفتم یه بیل ورداشتم و شروع کردم به خاک برداری. بیشتر خاک بازی می کردم تا خاک برداری. بعد بی مقدمه گفتم: «فکر کردی بیای توی مسجد کار کنی، ولی مردم ازت راضی نباشن، خدا قبول می کنه؟»

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: «چی می گی؟»

در حالی که کم کم خودمو آماده می کردم فرار کنم، گفتم: «دو بار منو زدی و من ازت راضی نیستم. حالا هرچی دلت می خواد، کار کن».

عصبانی نشد. خیلی آروم به من نگاه کرد و بعد همین طور که بیلو فرو می کرد توی خاک، گفت: « اولین بار وقتی داشتی اون موش بیچاره رو آتیش می زدی، زدمت که یادت بمونه نباید حیون بی زبونو زجر و شکجه بدی. بار دوم که داداشتو زدم، ساعت دوازده شب بود. مادرم حال نداشت و شما هفتمین نفری بودید که در خونه ی مارو زده بودید. می دونی؟! زندگی، اون جوری که تو فکر می کنی نیست.

بعد بلند شد و رفت از گوشه ی دیوار یک سیب اَلعَمَری ورداشت و داد دستم.

بعد نشست کنارم و گفت: «می آی با هم رفیق بشیم؟»

گفتم: «من و شما؟»

ـ آره! من و تو.

ـ خب شما که ازم بزرگید!

ـ مگه چه عیبی داره؟

ـ عیبی که نداره. شما شغلت چیه؟

ـ من بسیجی ام.

ـ تا حالا جبهه بودی؟

ـ آره! دیروز اومدم.

ـ منم بسیجی ام؛ ولی چون سنم کمه، باید فعلا وایسم تا بزرگ شم.

ـ تو الآنم خیلی بزرگ شدی. از اون دفعه که زدمت، کلی بزرگ شدی!(خندید)

بیلو برداشتم، سیبو دادم دستش و شروع کردم به خاک برداری. از همون جا که نشسته بود، گفت: «تو منو می بخشی؟»

خندیدم و گفتم: «آره بابا! از اولشم بخشیده بودم. همین جور الکی گفتم».

بیلشو برداشت و تا غروب باهم کار کردیم. با اون آدمی که فکر می کردم، خیلی فرق می کرد. مثل همه ی بچه های کوچه ی آسیا، بامرام و بامعرفت بود. فقط یک فرق عمده با همه ی اونا داشت. متعلق به این خاک نبود. از اول، رفتنی بود و ماندنی. غروب که با هم دست دادیم، دید دستم تاول زده، گفت: «می دونی تازگی ها داداش مریم بانو شهید شده؟»

ـ نه! ... جدی می گید؟

ـ معلومه. شهید گرجی، داداش مریم بانویه. پس تو فقط بلدی از مریم بانو موش بگیری و توت بخوری؟! من که نیستم، گاهی بهش سر بزن. وقتی برگشتم، می آم گزارشش رو ازت می گیرم.

خورشید داشت غروب می کرد که بیل ها رو گذاشتیم کنار دیوار. حسین جمعی آستیناشو زد بالا که وضو بگیره، منم کیفمو برداشتم و سرازیر شدم از کوچه ی آسیا تا به محسن بگم امروز با حسین جمعی رفیق شدم و اون به من مأموریت داد. یک مأموریت سخت.

راستشو بخواین، تابستون بود و من تجدید داشتم. نمی دونم تا کی باید دروغ بگم.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی