انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ مهر ۹۸، ۲۰:۰۱ - علی ناصری
    مرحبا

شهید حسین جمعی 7

کیهان! تو حالا کلاس دوم راهنمایی هستی. شکر خدا سالمی و درسات حسابی خوبه و... . پس وقتشه کم کم قصه هایی رو برات بگم که تا حالا نگفتم. این قصه اصلاً تخیلی نیست. نزدیکای دم فرنگ، بعد از سراشیبی قلعه، باغات زیر شهرداری شروع می شه و تا بند گلستان ادامه پیدا می کنه. از ایستگاه که سرازیر شدم، بعد باغ مایان، رو به روی باغ گل کارا روی تپه های حاشیه خیابون، خونه باقرآقا بود. یک بار با دایی جون رفته بودم. روز قبل از مامان شنیدم باقرآقا از جبهه برگشته، بدون این که نشون بدم حواسم پرت این چیزاست، خم شده بودم روی کتاب فارسی و داشتم به یه راهی برای فرار فکر می کردم. آقا جون اگه می فهمید چه نقشه ای دارم، پوست از سرم می کند. مامان نهایتش اعصابش بهم می ریخت، اما آقاجون... . نباید اونا می فهمیدن.

نصفه شب از اتوبوس پیاده شدم. راننده که گفت«بلیت»، گفتم: «همکاریم. من پسر آقای مصورم».

راننده خندید و گفت: «آقاجون چطوره؟»

ـ خوبه. سلام می رسونه.

ـ کلاس چندمی؟

ـ اول راهنمایی.

و جواب این سوألشو که این وقته شب اینجا چیکار می کنی، ندادم و زدم به دل تاریکی و رفتم به طرف نور روی تپه که لابد خونه باقرآقا بود.

در که زدم، چند دقیقه ای گذشت که باقرآقا سرفه کنان درو باز کرد. منو که دید، با تعجب پرسید: «محمد؟... تو اینجا چی کار می کنی؟ این وقته شب...».

گفتم: «دایی جون زنگ زده گفته، خواستی برگردی، منو با خودت ببر».

ـ کجا تو رو با خودم ببرم؟

ـ باختران.

ـ خود دایی جونت گفته؟

ـ آره! به جون خودم! اون روز زنگ زد گفت، به باقر آقا بگو اومد باختران، تو رو با خودش بیاره.

ـ خیلی خب! ولی باید به فکر تهیه بلیط باشی. چون من امریه دارم و نیاز نیست بلیط تهیه کنم. فردا ساعت چهار، سر خیابون منتظر من باش. حالا بیا تو.

ـ باید برم. آقاجونم منتظرمه. می شه شما برام بلیط بگیرین، من پولشو بدم؟

ـ چرا نمی شه؟

و باقر آقا رفت و من از این همه دروغ، خجالت زده برگشتم. حالا پول بلیط رو از کجا تهیه کنم؟! کاش شرکت واحد تا باختران هم خط داشت و می شد سوار شم و آخر خط بگم همکاریم... . ولی حیف که باید سوار قطار بشیم و... .

همسایه ی رو به رویی. زهرا خانم. خدا کنه زهرا خانم پول داشته باشه!

شب تا صبح خوابم نبرد. صبح، دلمو زدم به دریا و رفتم در خونه ی زهرا خانم و در زدم. زهرا خانم اومد دم در. سلام کردم و گفتم: «زهرا خانوم! دارین یه صد تومن به من بدین برم خرید کنم؟ مامانم نیست، مهمون داریم. مامانم که بیاد، می آم پولتونو می دم».

زهرا خانم رفت و برگشت و گفت: «من پنجاه و پنج تومن و دو زار بیشتر ندارم. با این همه پول می خوای چی بخری؟»

پولو گرفتم و در حال دویدن به سمت خیابون، داد زدم: «مامانم بیاد، پولتونو می دم».

عصری سر قرار با باقر آقا، یک ساعت زودتر وایستاده بودم که یکی از عموهام از در اومد. فرار کردم رفتم پشت درخت گردوی کنار باغ قایم شدم. سرمو آروم از پشت درخت بیرون آوردم که دیدم باقر آقا جلوم ایستاده. با دستپاچگی از پشت درخت پریدم بیرون و گفتم: « فکر کردم یه مار داره دیوار بالا می ره ...».

ـ کو ساکت؟

ـ دایی جون گفته بیا اینجا همه چیز هست.

به هر حال با باقر آقا رفتیم راه آهن، بلیت گرفتیم و رفتیم تهران و ترمینال غرب و از اونجا با اتوبوس رفتیم باختران. وقتی رفتیم توی پادگان، تا چشم دایی جون به من افتاد، گفت: «تو اینجا چیکار می کنی؟»

من برای اینکه پیش باقر آقا ضایع نشم، گفتم: «دایی جون! خودت گفتی بیا!»

دایی جون روشو برگردوند سمت باقر آقا و با عصابنیت گفت: «به پدر مادرش گفتی ورداشتی آوردیش؟ آخه چرا این کارو کردی؟ یه الف بچه رو ورداشتی دنبال خودت راه انداختی آوردی...».

من که دیگه گوش نمی دادم و رفته بودم تو خط ضد هوایی ها و توپ ها و چیزایی که فقط توی تلوزیون دیده بودم. وقتی برگشتم به سمت دایی جون، باقر آقا رفته بود.

دایی جون آروم شده بود. خیلی زود آروم می شد. منو بغل کرد و بوسید. بعد در حالی که در تویوتا رو باز می کرد، گفت: «بپر بالا. باید بریم زنگ بزنیم خونه همسایه هاتون که مامان و باباتو خبر کنیم. بعد با هم باید بریم سرکشی. ببین چه بلایی سر من آوردی!»

اول رفتیم گیلان غرب. روی تپه توپی بود که مسئولش دایی جون بود. ساعت دوازده رسیدیم و من خیلی زود خوابم برد. صبح ساعت پنج، دایی جون منو بیدار کرد که «پاشو! می خوایم بریم». هوا گرگ و میش بود که راه افتادیم و شب رسیدیم سومار. اونجا یک توپ پدافند هوایی ۲۳ بود که مسئولش دایی جون بود. چند نیرو هم اونجا بود که از وضعیت آب و تدارکات ناراضی بودند. دایی جون به حرفشون خوب گوش داد. یک بسیجی هم اونجا بود، هم قد من. ولی خوب سنش بیشتر بود. یک دست لباس از اون بنده خدا گرفت و به من داد به من پوشیدم و شدم بسیجی بی نام و نشون و بی پرونده و عنوان... . اما از روی لباسم کلی اعلان و شعار نوشته بود. از ورود ترکش ممنوع تا الله اکبر و... .

مقصد بعدی ما پایگاه ابوذر بود که دایی جون یک دفتر داشت. دو سه روز اونجا بودیم. بعد خبر رسید که قراره بسیج توی خط خسروی، یک توپ جدید مسقر کنه. اول قرار بود دایی جون منو با خودش نبره. صبح زود تا صدای در اومد، بیدار شدم و دویدم بیرون. دایی جون گفت، «می خواستم برم دستشویی»؛ ولی من دیگه نخوابیدم و دنبالش راه افتادم. دیروز که با مامان تلفنی صحبت کردیم، مامان خیلی عصبانی بود و گفت بابات تو رو می کشه. به دایی جون هم گفت: «بفرستش هر طور شده بیاد». که دایی جون قانعش کرد که اینجا امنه و مهد کودک داره و بچه ها رو نگه داری می کنند و خنده و تفریح و این حرفا و با شوخی و خنده قضیه رو تموم کرد که راه افتادیم به سمت خسروی.

چند روزی رفتیم قصر شیرین و رفت و آمد داشتیم تا مرز خسروی. چند تپه بود مشرف به دشتی که دست عراقی ها بود یک توپ روی تپه مستقر کنند که منطقه رو زیر نظر داشته باشد. فاصله ی ما تا عراقی ها دو کیلومتر بیشتر نبود؛ ولی منطقه امن بود قرار بود دو تا توپ تک لول بیارن مستقر کنن برای امنیت بچه ها و پشتیبانی از اون ها. توپ که مستقر شد، تازه عراقی ها با خبر شدند و شروع کردند به کوبیدن منطقه. من سریع رفتم توی سنگر و دایی جون نشست پشت توپ. بیرون، جهنم بود و من رفته بودم یه گوشه سنگر نشسته بودم. دشمن فهمیده بود چه خبر شده، ول کن نبود. یک دفعه فریاد یکی از بچه ها بلند شد.

ـ برادر جمعی ترکش خورده. بدو، برادر جمعی ترکش خورده.

من دویدم از سنگر بیرون و دیدم یه گلوله توپ خورده نزدیک دایی جون و چند ترکش بزرگ خورده به پهلوش و خون زده بیرون. بلند بلند گریه می کردم و چسبیده بودم به دایی جون. دایی جون درحالی که می خندید، گفت: «خجالت بکش! ما رو بگو که فکر می کردیم تو مرد شدی برای خودت. بلند شو! بلند شو که آبروی منو جلو رفیقام بردی!»

دایی جونو رسوندیم عقب و یکی دوتا از ترکشا رو در آوردن و چندتایی هم موند برای یادگاری. من یه مدتی پیش دایی جون موندم. اون زمان، دایی جون هنوز به محور بارزان نرفته بود و مسئول پدافند هوایی غرب کشور بود. یه منطقه ی بزرگ دستش بود و مدت ها طول می کشید از همه ی منطقه بازدید کنه و... .

وقتی با هم برگشتیم طرقبه، به من گفت: «نگاه کن محمد جان! ما راز هایی داریم که هیچ وقت نباید برملا بشه. این که من چکاره ام؛ این که من زخمی شدم؛ این که... .

و همه ی راز های دایی جون توی دلم موند و حالا تنها برای تو پسر عزیزم رازها رو فاش می کنم. حالا که تو دقیقاً هم سن و سال اون روزهای من هستی؛ یعنی درست کلاس اول راهنمایی. من ۲۷ روز با دایی جون بودم. توی این مدت، یک شب نشد که دایی جون نماز شبش لنگ بشه. شب اول که رفتم بیرون و چراغو روشن کردم، دیدم چند نفر دارن با دایی جون نماز می خونن. از بیرون که برگشتم، دیدم چراغو خاموش کردن. دیگه خوابم نبرد و می شنیدم که در سکوت، ناله می کردن و العفو العفوشون سینه ی تاریک شبو می شکافت.

آره کیهان جون! ۲۷ روز با دایی جون بودم؛ ولی به اندازه ی یه عمر، چیزهای تازه یاد گرفتم و بزرگ شدم؛ به طوری که بعد از برگشتن، نه لازم بود شناسناممو دست کاری کنم، نه لازم بود از خونه فرار کنم و نه لازم بود دروغ بگم.

کیهان! خوابی یا بیداری؟

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی