انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

داد زدم، «من یک دقیقه هم اینجا وای نمی ایستم. دلم برای طرقبه تنگ شده».

معاون گردان پدافند، خیلی رسمی و جدی قلمو انداخت روی کاغذ و گفت: «این جوری که نمیشه. اومدی همه چیزو یاد گرفتی، حالا می خوای کجا بری؟! ما اجازه نمی دیم شما از اینجا بری!»

ـ جدی میگی؟ وقتی راهمو گرفتم و رفتم، اون وقت می فهمید جمعی یعنی چی! و اومدم بیرون و یک سیگار آتیش زدم و یک پک عمیق زدم توی تنش که همه ی بغض و ناراحتی این جر و بحث طولانی توش موج می زد. داشتم می زدم به جاده که برم. من به حسین قول داده بودم سه ماه بیام منطقه، بعد هرجا دوست داشتم برم. حالا هم سه ماه مونده بودم. دلم برای کفترام، برای طرقبه و برای کوچه ی آسیا تنگ شده بود. یکهو دستی نشست روی شونه ی راستم. برگشتم. حسین بود. غر زدم: «تو چه جور فرمانده هستی؟! مگه قرار نبود من سه ماه بیام و برگردم؟ من می خوام برم».

ـ مگه تو قرار نیست سربازی خدمت کنی؟ خوب همین جا خدمت کن.

ـ من می خوام برم ارتش. از اولشم می خواستم برم ارتش.

دست من رو گرفت و کشید توی اتاق.

ـ حسن جمعی رو ترخیصش کنید بره.

همه زدند زیر خنده و معلوم شد می خواستند تفریح کنند و برگه ی ترخیص من آماده بوده.

روز اولی که اومده بودم، یه نفر پرسید: «می دونی فرمانده اینجا کیه؟»

ـ نه! چه اهمیتی داره؟

ـ فرمانده اینجا همین برادریه که تو رو آورد؟

ـ حسین جمعی؟

ـ حسین جمعی، مسئول پدافند کل منطقه ی غربه.

ـ همین حسین جمعی؟

و ته قلبم احساس غرور کردم، اما به روی خودم نیاوردم. ما رو باش فکر می کردیم داداشمون راننده ی بیابونه! ولی لیاقتشو داشت. همیشه برای من الگو بود. اواخر خدمت توی ارتش بود که اومده بودم مرخصی. اتفاقاً داداش حسین هم اومده بود.

بهش گفتم: «می خوام آغل کفترا رو بزرگ کنم».

داداش حسین خندید.

گفتم: «می خوام کلی کفتر بریزم».

باز فقط خندید. دیگه مثل اینکه زیاد با کفتر حال نمی کرد.

کمی به من نگاه کرد و گفت: «دو سال سربازی، مهر کفترو از دلت بیرون نکرد؟»

ـ چی میگی داداش؟! توی پادگان هم کفتر داشتیم. با فرمانده هماهنگ کردم و چند تا کفتر آوردم توی پادگان. می آی آغل کفترا رو بزرگ کنیم؟

ـ پس کارگر می خوای! چه قدر مزد می دی؟

ـ اینجا فقط تو باید به من مزد بدی.

از قدیم همین جوری بود. اولین مزد زندگی مو داداش حسین بهم داد. بهم یاد داد اَلقاجا رو باز کنم و بپیچم. دو تا پیچک یک قرون. انگار دنیا رو بهم می دادند. با یک قرون، کلی کاسب بودم و هر چی می خواستم برای خودم می خریدم. پیچیدن اَلقاج، بهانه بود؛ می خواست بهم پول بده. یکهو گفت: «بلند شو!»

ـ کجا؟

ـ بریم آغل کفتراتو درست کنیم.

داشت گل درست می کرد و با دستش سنگای توی گلو جمع می کرد که بی هوا با بیل کوبیدم روی انگشتش. خون از زیر گلا زد بیرون. ترسم برداشت. یک زخم عمیق روی انگشتش موند.

توی معراج شهدا وقتی بدن پریشونشو دیدم. شباهت زیادی به حسین نداشت. وقتی انگشتشو دیدم، هنوز زخمش خوب نشده بود. یکهو بغضم ترکید. افتادم روی تابوتش. سایه سرم، برادرم دیگه نیست! مهربان ترین خاطره ی من دیگه رفته! یادم اومد بهش گفتم: «هنوز با کفترا حال می کنی؟»

خندید و گفت: «نه! دیگه از ما گذشته! حالا عراقی هوا می کنیم. من از اولشم مثل تو عشق کبوتر نبودم؛ وگرنه به قول معروف، کفترباز همیشه کفتربازه».

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی