انتخاب زبان
خیریه حمزه سیدالشهداء(ع) طرقبه
هر که در این سرا در آید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید...

🏠 آدرس: استان خراسان رضوی - مشهد مقدس - طرقبه - میدان امام خمینی - جنب اداره پست - کدپستی: ۹۳۵۱۹۵۷۴۴۸
☎ تلفکس: ۳۴۲۲۴۵۸۸ - ۰۵۱
📲 شبکه های اجتماعی: ۰۹۳۷۳۱۹۶۱۰۰
📧 ایمیل: hssht.charity@gmail.com
💳 شماره کارت بانک پاسارگاد: ۵۰۲۲۲۹۷۰۰۰۰۹۵۷۳۲
نماد اعتماد الکترونیکی
تصاویر تبلیغاتی
پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

خاطرات شهید حسین جمعی - کتاب باغ ماهی ها

دم سیاه نشست روی پشت بوم حاج عبدالکریم. یک لگد و یک پس کله گی، داد زد:«حسن بدو!»

جُل سیاهو برداشتم و پریدم روی دیوار خودمون و بعد روی پشت بوم حاج علی اکبر و میزا آقا و بعد چسبیدم به ستون روسی برق و سُر خوردم پایین و در حالی که تیغه های تیز چوب روسی رفت توی تنم، داد زدم و دویدم در خونه ی نعمت، که دیدم اصغر داره تور به دست از نردبون می ره بالا. پریدم روی دیوار و رفتم روی پشت بوم حاج عبدالکریم و جل سیاهو پرتاب کردم سمت دم سیاه و دم سیاه پرید. اصغر یک پاره آجر پرتاب کرد طرفم، سرمو چرخوندم، پاره آجر هُفّی کرد و موهامو رقصوند و منو از نُک دیوار انداخت روی ایوون نعمت. حاج بی بی پرید بیرون. من پریدم توی حیاط و خودمو کوبیدم به در حیاط. صدای حاج بی بی بلند شد و من توی کوچه بودم که نفرینای حاج بی بی پخش شد توی کوچه و من توی حیاط خونمون بودم.

حسین نشسته بود و دم سیاهو چسبونده بوده به صورتشو داشت نازش می کرد.

ـ من نمی ذارم تو رو از من بگیرن. مگه نه حسن؟!

ـ آره داداش. ما نمی ذاریم!

و من داشتم تیغ های تیز چوب های ستونو از تنم در می آوردم که حسین، کفترا رو به آغل کرده بود و رفته بود نشسته بود پای دار قالی. بی بی همیشه برای ما کشیک می کشید. تا آقاجون می اومد، داد می زد: «حسن! حسین! آقاتون اومد».

از اولش آقاجون با کفتربازی مخالف بود، تا آخرشم کوتاه نیومد. یه روز حسین همه ی پس اندازشو برداشت و رفت چهل پنجاه تا کفتر گرفت و آورد ریخت توی آغل.

رفته بود اکابر که آقاجون از در دکون اومد. رفت پایین، کفترا رو که دید، کُفرش در اومد. یکی یکی ولشون کرد توی دل تاریک شب. من از بالا، پشت پنجره، صورتمو چسبونده بودم به شیشه. کفترا یکی یکی معلق می زدند و این ور و اون ور می پریدند. من چسبیده بودم به دامن بی بی و گریه می کردم. آقاجون غرغر می کرد. دست و پاش می لرزید. بی بی هیچی نمی گفت. نمی ترسید! احترام آقاجونو داشت. آقاجون خیلی دوسش داشت.

حسین که نصفه شب از اکابر اومد، با هم رفتیم پایین. نشستیم کنار تور کفترا و حسابی گریه کردیم؛ هردوتایی. آخر سر، حسین با چشای گریون اومد دو زانو نشست کنار آقاجون تا نمازش تموم بشه. برای اولین بار، توی چشمای آقاجون نگاه کرد. با چشمای پر از اشک، در حالی که بغضش توی گلوش داشت دل دل می زد، گفت: «آقاجون ولشون کن! من می خرم، شما ول کن! من هی می خرم، شما باز ول کن ببینم آخرش کی خسته میشی!»

آقاجون بلند شد.

ـ استغفرالله!

هی حسین خرید، هی آقاجون... . آخر سر ...

اون شب من توی یک پله ی کرسی خوابیده بودم و حسین توی اون پله. بی بی اون گوشه ی خونه داشت سبد می بافت. دست و پاش یخ کرده بود. علی و مهری و بقیه، اون اتاق بودند. ما یک پَرو رها کرده بودیم توآسمون، داشتیم فوت می کردیم زیرش. می رفت طرف حسین، فوت می کرد نمی ذاشت بشینه؛ می اومد طرف کم، فوتش می کردم و نمیذاشتم بشینه. داد می زدیم. سوت می زدیم. خودش برای خودش یه پا کفتر بازی شده بود. چند بار داداش علی غُرغُر کرده بود که: «آخه مثلاً ما داریم درس می خونیم!»

کی گوشش به این حرفا بدهکار بود!

من گفتم: «حالا که آقاجون نمی ذاره کفتر بازی کنیم، پربازی که می تونیم بکنیم!»

بی بی غرید که: «خدا قسمت نکنه! یه الف بچه، چه زبونی هم در آورده!»

یکهو آقاجون اومد. پر افتاده طرف من. هر دوچشمامونو بستیم، انگار خوابیم.

بی بی سرفه کرد. مهری ساکت شد. آقاجون کتش رو در نیاورده، گفت: «باز کفتر آوردی؟» و رفت که ... .

من و حسین چشمامونو باز کردیم. مال اون پر اشک بود. بی بی بلند شد. آشغالای ارغوان(خیبیش) از روی دامنش ریخت روی زمین. جلو آقاجون وایستاد.

ـ حاج آقا چی کار می کنی؟! چرا این بیچاره هارو آواره می کنی؟! اونا چه گناهی کردن که شما بابا و بچه ش، هر دو لجبازین؟! من نمیذارم! ... با همه ی احترامی که برات قائلم، نمی ذارم دست به کفترا بزنی!

آقاجون پاهاش سست شد. نشست. هرچی داشت، از بی بی بود؛ خودش همیشه می گفت.

پر اومد طرفم. حسین فوت کرده بود. من یک فوت قایم زدم زیر پر. یه نسیم از پنجره زد زیرش. بلند شد، چرخید و چرخید، رفت نشست روی سر آقاجون. آقاجون پرو از روی سرش برداشت. ما رفتیم زیر کرسی. صدای استغفرالله آقاجون خیلی دور بود. زغال های گرفته ی بی بی جون از زیر خاکستر می درخشید و مثل شب پرستاره زیر کرسی رو روشن کرده بود. یکهو دو تا پای مردونه اومد زیر کرسی و ما خوابمون برده بود.

 

منبع: کتاب "باغ ماهی ها" – داستان هایی واقعی از زندگی شهید حسین جمعی – مسئول محور برون مرزی بارزان عراقنویسنده: قاسم رفیعا / ناشر: توس گستر

 

پرداخت آنلاین - حمایت آنلاین - Donate

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید :
فیس نما فیس نما
کلوب کلوب


Telegram
Whatsapp
Facebook
Twitter
Google Plus
Linkedin
Gmail
Yahoo mail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی